May 13, 2004
keyvan - keyvan

خداحافظ رفیق

باز هم يكى ديگه تموم خاطرات و روياها و بغضها و بود و نبودش رو چپوند تو يه چمدون تا اشك مادر بدرقه راهش بشه و شونه هاى لرزون پدر آخرين تكيه گاهش. باز يكى ديگه عكسهاى ننه جون و خان دايى و چار قد گل گلى بى بى و بوى يه مشت خاطره رو ريخت تو يه بقچه و با بغض گره زد و رفت تا ساکن اونور قله قاف بشه.

رفت اون دور دورا. رفت تا اينبار طلوع خورشيد رو تو سرزمين نامادرى مزمزه كنه. رفت تا شكايت از مادر رو پيش دايه كنه! رفت تا شايد در اونور اقيانوسها جايى خيلى دورتر از اينجا، جايى كه وقتى اينجا تاريكه تاريكه اونجا غرق در نوره، خودش رو پیدا کنه. رفت تا از زير سنگين سايه ها خارج بشه. رفت تا اینبار طلوع بی هراس رو تجربه کنه. رقت تا اینبار غروب پر امید رو مزمزه کنه.

رفت تا باز هم يه چراغ ديگه خاموش بشه. رفت تا باز هم پرده ها چفت هم بشه و يه اطاق ديگه درش بسته بشه. رفت تا دوباره تار عنكبوتها بخاطر اين رفتن طاق نصرت ببندند و آينه از دلتنگی تو غبارا محو بشه. رفت تا شايد خودش هم تو غبارا گم بشه، دور بشه، محو بشه. رفت، تا باز هم يه مادر صبح تا شب گونه هاش رو بچسبوند به يه عكس توى قاب و روزا رو هى خطى خطى كنه و به اون هواپيماهاى سفيد توی آسمون با حسرت و چشمهای بارونی نگاه كنه. رفت تا باز هم يه پدر بى حوصله بشه و اينبار به بهونه كم شدن سوى چشمهاش، اشكهاش جارى بشه. رفت تا موقع آخرین هق هق و دیدن چهره در هم شکسته پدر، یادش بیوفته اون حصاری رو که سالهاست بین اون و باباش کشیده شده بوده، هیچ وقتی نتونست بشکونه و حالا هم که دیگه داره میره، خیلی دیر شده واسه این شکستن! دیر شده، خیلی وقته که دیر شده! پدر که پیر شده، مادر که پیر شده، کوچه خاطرات بچه گی خلوت شده، عشقهای روزهای بلوغ فراموش شده، فراش پیر مدرسه زیر کلی خاک مدفون شده. خنده های وقت و بی وقت خیلی وقته ماسیده روی لبها. حسهای اون شبهای بلند بی فردا، بی طعم شده.

آره رفت! يكى ديگه رفت تا شبها خواب دوست و رفیقها و بر و بچه ها و كبابهاى فرحزاد و كوچه پس كوچه هاى شمرون و دربند رو ببينه. رفت و چمدونش رو پر کرد از ياد اون قليونها و لواشكهاى آلو و لبو و اون باقاليهاى داغ زمستونی. رفت تا يكى ديگه از ساكنين كوچه باغها كم بشه و اسمش بره رو ديوارهاى كاهگلى كوچه، بشينه بغل اسم اون بچه محله هايى كه قبل از اومدن بهار و رسيدن پرستوها، سرزمین مادری رو ترک کردن. رفت تا یه بار دیگه کلاغها خوشحال و آفتابگردونها مغموم بشن. رفت تا سفره هفت سینش رو اینبار تو غربت پهن کنه. رفت تا با شنیدن اسم ایران بدنش مور مور بشه و شبها خواب این گربه محزون و اون پرچم سه رنگ رو ببینه.

رفت تا باز هم خودمون رو گول بزنیم که دوباره بر میگرده ولی هم ما میدونیم و هم خودش که دیگه رفته که نیاد. رفت و برای مایی که هنوز موندیم و پای رفتن نداریم یه دنیا خاطره باقی گذاشت. رفت و ما هم یادمون نرفت که همیشه توی اون دور هم نشینیها جای یه عزیزی روبرمون خالیه و یه صندلی بی صاحب اضافه شده به اون صندلیهای خالی و ساکت!

نه اینکه اشک ریختن هام برای رفتنت باشه، نه. دلم برای مظلومیتمون سوخت که برای تجربه مدنیت باید این همه رابطه خوب رو رها کنیم و بریم.

رفتی ولی میدونم هنوز هم نگران تنهایی و خراشهای عمیق چهره کویر هستی و چشم انتظار رسیدن بارون. برو و مطمئن باش که این کویر چهره اش از بهر نا رفیقی بارون ترک خورده و سالهاست به عشق دیدن خورشید زنده است.

خداحافظ رفیق!