بله، کاپوچينو (يا بقول خودم: جريده فخيمه قهوه فرنگی!)، دوساله شد. سنی که معمولا" بچه ها در آن شروع می کنند به سرهم کردن جملات و از تک گويی به گنده گويی رو می آورند. اما کاپوچينو انگار از روز اول گنده گويی می کرد و حرفهای بزرگ بزرگ (فيل، کرگدن، زرافه...) می زد، حالا هم به ما گفته که از جمله نويسی به تک نويسی روی بياوريم! بفرمائيد: من...کاپوچينو...دوست...دار...!
اما بنده الان قرار است برای شماره سالگرد کاپوچينو تک نويسی (بخوانيد تک گويی) کنم و کمی جدا از محتويات ستون هميشگی خودم سخن پراکنی نمايم. می خواستم اول پيشنهاد کنم که بعد از دوسال نوشيدن فهوه کفدار(!) کهنه که برای سلامتی ضرر داره، اسم مجله رو بگذاريم ديشلمه ( شايد به ياد گل آقا؟)، امابه صرافت افتادم که اونوقت مجبور می شم اسم ستون خودم رو هم تبديل کنم به «ستون مطالعات خواب آور ايرانی» و... از خيرش گذشتم!
بعد از آن فکر کردم در مورد تاريخچه زلزله در ايران بنويسم، چون جديدا" يک جای ديگر اين مملکت آبا اجدادی ما گرفتار سکسکه زمين شده و تعدادی ديگر از هموطنانمون جونشون رو از دست دادند. می خواستم بدونم زلزله در تاريخ مملکت ما چندبار اثرات وحشتناکی بجا گذاشته؟ کدوم شهرهای ديگر ما مثل بم و ماسوله در اثر زلزله خراب شدند؟ برای خودم جالب بود که چرا فقط يک مورد اين زلزله ها رو می تونم بدون متوسل شدن به کتاب به ياد بيارم. فکر کردم آيا زلزله فقط همين چند سال اخيره که اينقدر به مملکت ما علاقمند شده؟ يا اينکه شايد دوره آخر زمونه؟
زلزله معروفی در قرن سوم هجری در جنوب ايران، بندر معروف سيراف، شهر سندباد بحری، رو با خاک يکسان کرد. زلزله سيراف بسيار معروف شد و در زمان خودش بزرگترين حادثه طبيعی بشمار می آمد. خراب شدن کامل سيراف باعث مهاجرت مردم به بندرلنگه و بوشهر شد و بنادر فعلی رو بوجود آورد که خداکنه برای هميشه وجود داشته باشند. اما جالب اينجاست که اين حادثه باعث اين نشد که اجداد ما به فکر ساختن خانه های ايمن تری بيافتند. کشور ما، برعکس مثلا" ژاپن، هيچوقت دارای معماری سبکی نبوده که موقع زلزله، حداقل باعث مرگ تعداد کمتری آدم بشه! اما از طرفی، اين هم جالبه که چرا هيچ زلزله بزرگ ديگری در مناطق زلزله خيز (اطراف تهران فعلی و ری باستان و جنوب شرقی ايران) گزارش نشده؟!
از زلزله بگذرم، چون الان در حال مسافرت در جايی هستم که به هيچ کتابی که به درد اينکار بخوره دسترسی ندارم! بهتره از خودم بنويسم و کاپوچينو و ستون ايرانولوژی و همکاران کاپوچينو که اکثرشون رو يا نديدم يا فقط يکبار ديدم و همين! سال اول کاپوچينو که من حضور نداشتم و خواننده بودم و رفيق دورادور و بعضا" کمی نزديکتر بعضی از نويسندگانش. چندباری مطالب مختلفی نوشتم که چاپ (الکترونيکی) شد، بيشترشون طنز. بعدش که کاپوچينوای ها ديدند من همش دوروبرشون می پلکم (بصورت مجازی و الکترونيکی، از فاصله 20 هزار کيلومتری) و از طرفی کاپوچينو داره با اين اسمش کلی غربزده می شه، پيشنهاد کردند که من در مورد تاريخ بنويسم، بدون توجه به اينکه تاريخ خيلی وصله ناچسبيه به يک مجله اجتماعی-هنری.
پيشنهاد جالبی بود و من هم تصميم گرفتم دقيقا" همينکار رو بکنم، يعنی «درمورد» تاريخ بنويسم. هيچوقت زياد از وقايع نگاری خوشم نميومده، اما از تاريخ خيلی لذت می برم. از اينکه کارهای آدمها، اتفاقات ناخودآگاه، شوخی های طبيعت، و هزاران واقعه ديگر چطور زندگی ما رو تحت تاثير قرار داده اند. از اول دلم می خواست راجع به تاريخ ايران بنويسم، نه اينکه تاريخ ايران رو بنويسم. متاسفانه اما چون شيرجه رفتن وسط مسائل تاريخی و بحث کردن در موردشون برای بيشتر آدمها گيج کننده است، مجبور شدم خود تاريخ رو هم بنويسم، يعنی شرح جنگهای فلان شاه و بهمان فرمانده رو. اما سعی کردم در اين بين، بحثهای تاريخی رو هم مطرح کنم و مثلا" نظر خودم راجع به غصب سلطنت از طرف داريوش يا برنامه حساب شده اسکندر برای دگرگونه جلوه دادن وقايع رو هم مطرح کنم.
اما برای من تا به همين مرحله رسيدن هم مثل يک زايمان بود (همانطور که دبير اجرايی محترم ازش ياد کردند). فکر کنم سه ماه طول کشيد که من مفاد پيشنهاد کذايی بالا رو اجرا کنم، يعنی اولين مطلب ايرانولوژی رو تقديم کنم! حالا نپرسيد چرا که به هرحال هرکسی بايد مسائلی رو با خودش حل کنه. در عرض اين مدت، هرچند وقت يکبار، درکار سکته زده ام: قرار بود هر هفته مطلب جديد بدم، اما ناخواسته، اکثرا" مطالب رو هر دوهفته يکبار داده ام (که اينقدر هم کسی خواننده اش نيست!)، اکثرا" يا به دليل مسافرتهای پی در پی يا به دليل مشغول بودن به نوشته های ديگر. تنها کسی بودم در مجله که هربار دو مطلب نوشته: فارسی و انگريزی (همکاران ناديده توجه فرمايند! انگليسی خيلی هاتون از من هم بهتره، لطفا" دست به کار شويد!). هيچوقت نتوانستم خودم رو راضی کنم که فقط مطلب فارسی را ترجمه کنم به انگليسی يا بالعکس. برای هرمطلب دوباره بخشهای مربوط را خوانده ام و تحقيقات جديد انجام داده ام و سعی کرده ام بدون تعصب بنويسم. تاريخ در مملکت ما متاسفانه تبديل شده به مايه فخرفروشی و وطن پرستی وارداتی: «من آنم که رستم بود پهلوان» و داريوش کبير حالا شده ناموس همه آدمها. برای من حقيقت تاريخی و حقيقی ديدن تاريخ از همه چيز مهمتر بوده.
هرهفته ايميلی دريافت کرده ام در مورد ديدار آن هفته اعضای مجله که البته شرکت درش از فاصله بين سه قاره، کمی سخت بوده. بارها دلم خواسته به صورت مجازی در اين جلسات شرکت کنم و حداقل بفهمم در جلسات کاپوچينو چه مسائلی مطرح می شه؟! خلاصه، دلم برای بودن در محيط و گرفتن انرژی از همکارها و دوستان، خيلی تنگ شده. خيلی دلم خواسته نويسنده فلان مطلب طنز رو رو در رو ببينم و ازش بپرسم چطوری به فکر نوشتن مطلبش افتاده؟ دلم خواسته با نويسنده پانوراما مسافرت کنم و يا شخصا" از نويسنده مطالب مديريت تشکر کنم.
حالا بعد از اين مدت، دارم بازهم برمی گردم به ايران و خيلی منتظرم که در جلسات کاپوچينو شرکت کنم، هرچند که دبير اجرايی و يکی از نويسندگان اوليه مجله، انگار تصميم گرفته اند که با من قايم باشک بازی کنند و جاشون رو با من عوض کنند. به هرحال، برای من کاپوچينو به معنای دوسال لذت بردن از تک نگاری های جذاب، داستانهای خاطره انگيز، طنزهای تفکرآميز، گزارشهای تکان دهنده، و باخبر شدن از اخبار هنری و سينمايی و تئاتری کشورم از هزاران کيلومتر دورتر بوده. اميدوارم که همه اعضای کاپوچينو در همه جای عالم باهمديگر بمانند و با جذب کردن متداوم نويسندگان خوب، هميشه به دم کردن يک فنجان ديگر قهوه فرنگی با اين هوا (!!!) کف روش کمک کنند! ايدون باذ!
