به نام خالق يوسف
به نام خالق يوسف
در خانقاهي بوي عطرناب مي آيد، من آن را در پر يك شاپرك در شب مي بينم اما...
سحر گفت: سلام، قانون بي قانون هم گفت: سلام، پيروزي فصل پنجره ها با
سلامهاي دروغ و بي جا قاطي شد، حتي خنك شدن از لب زدن به يك قاچ هندوانه در گرما هم
ضايع شد، داغ شدنها از ... هم همينطور. پس بايد گريست بر حال بي نامداران كه ادعاي
نام دارند و فصل پرواز خود مي دانند فصل زمستان را.
شعرهاي سهراب هم انگار پوسيده، كسي ديگر بوي ريحان دوست ندارد، شترها هم
زنگوله ندارند و صداي جيرينگ جيرينگ كاروان بي ساربان تو كوير بي طاقت به گوش مي
رسد. كولي، دوره گرد شده، حتي بقچه اي از بادبادكها را به پشت سر نهاده و آويزان
چوب سفر خود كرده...!
راستي، چرا ديگر باد نيست؟ چرا ديگر بادبادكها در هوا نيستند؟ فقط به خاطر
باد است؟ يا قدغنها مانع پرواز هستند؟ چرا كسي زن را نمي فهمد؟ ديگر دست نقاش هم
رنگي نيست؟ قايم واشك بازي چي شد؟ (جواب سوالها را هم توبده و هم من)
***
اما نمي دوني كه چشام آرزوي رفتن داره. نمي دوني چه تلخه بازي كردن بي تولد،
نمي دوني چه عاشقونه عزم خاك دارم (البته نه براي فرار بلكه براي اعتراض) نمي دوني
پريشونم...
شايد هم بدوني اما من نمي دونم كه دانستن و فهميدن كار من است يا تو يا ما!
متاسفانه در مدتي كه مطالب من و دوستان در اختيار تو دوست داشتني عزيز قرار
گرفته، اين واژه باز در آشفته بازار بدي به سر مي برد. هر چقدر جلو مي روم با بن
بست سوالها مواجه مي شوم. سوالهايي كه آدمهاي اين جامعه برايم درست كرده اند. اگر
هم من با زبان ترانه با تو سخن گفتم به خاطر نزديك شدن افكارمان به همديگر بوده و
شايد گويشي نو و جديد در نوشتن كه شكل رقص به خود دارد.
من حتي در شايدها گير كردم. شايدهايي كه شايد صورت گيرد. دوست دارم بعد از
فعاليتي پررنگ در روزنامه اينبار جواب يادداشتهايم را بگيرم. دوست دارم خط هايي از
جنس خط خطي داشته باشم. حتي دوست دارم كه بگويي ننويس!
اما خودمانيم. جدا از اين دوست داشتنهايي كه گفتم، چرا دوست داشتن اينقدر
كوتاه است؟...
به قول خودم:
جنگل خاموش خالي، پره از كوچه بن بست
همه النگوهاي كودكان بوده بي دست
توي اين آشفته بازار، بده حالم از اين همه بد
خسته از ترس و هياهو، خسته از وحشي و دد
پره از هواي پرسش، كه نداره يه جواب
فانوساشون نداره شمع، نداره يه صفحه قاب
هميشه براي شاعر، واژه بوده يك كليد
واسه چشمون شاپرك، گريه مي آيد پديد
كلاغهاي بد خبرچين، همشون از دم سياه
شماها كه شب فروشين، كولي هستش بي گناه
كوكب كبود جنگل، واسه شير لالايي مي خوند
هدهد شونه به سر، اشكاشو خوب مي تكوند
شترها بي ساربون، لك و لك بي دغدغه
سايه شغال و روباه، مونده انگار رو مزرعه
شبامون ترسه و وهمه، روزامون خيال و گنگ
مات و مبهوت مث چرخ، مي زنيم بال توي تنگ
ياحق - سبز باشيد









