من كار مي كنم/
من كار مي كنم/ كار مي كنم/ كار/ و از سنگ الفاظ/ برمي افرازم/ استوار/ ديوار، تا بام شعرم را بر آن نهم/ تا در آن بنشينم/ در آن زنداني شوم/ من چنينم، احمقم شايد/ كه مي داند/ كه من بايد/ سنگهاي زندانم را به دوش كشم/ بسان فرزند مريم/ كه صليبش را، و نه بسان شما/ كه دسته شلاق دژخيمتان را مي تراشيد/ از استخوان برادرتان/ و رشته تازيانه جلادتان را مي بافيد/ از گيسوان خواهرتان/ و نگين به دسته شلاق خودكامگان مي نشانيد/ از دندانهاي شكسته پدرتان!
"احمد شاملو"
به گنجشگكي مي نگرم كه روي سيم خاردار در سحر جيك جيك مي كند و از عطش دهانش
بازمانده! از مرگ و زنجيرگفتن قصه تلخي هاست. دوستي گفت: "آخه چقدر تلخي؟... يك كم
از تولد بگو!" ابروهام رو انداختم بالا و فكر را سرآغاز رويايي ناب دانستم.، خب سحر!...
سحر!... سحر!... كدوم سحر؟
توي بالن خيالم يك سحر را مي بينم كه خورشيد خانوم ابروشو برداشته و رژ به
لبش زده. از يك جا بيرون آمده و انگار مي خنده!... مي خنده؟... آره. مي خنده، كوه
هم راه سينه اش رو به شكل يك هفت (عدد خوبيه) براي اون بازكرده و مي گه: بفرما!...
مثل اينه كه يه شبگرد آخرين سنگش رو به شب زده و مي گه شب شكست!
از اون دوردورا هم كودكي رو ديدم كه يك شاخه دستش بود. گفتم: آهاي، مگه شاخه
هنوز حوصله جوونه زدن رو داره؟ كودك صداش رو سعي كرد كلفت كنه تا با اون صدا بگه من
هم بزرگ شدم كه برسه به جوونه. اما هر چي داد زد او يك كودك بود و انگار يادش رفته
بود اين يك خياله!... يك خياله؟... نع! خيال نيست.
سمت ديگه چوپوني رو ديدم كه به درختي تكيه داده بود. رفتم به سمتش. گفتم چرا
ساز نمي زني؟ گفت منتظر كوليان كوزه به سر هستم. گفتم از اينجا؟ گفت به هر حال
اميدوارم. فانوس هم بعضي اوقات نوري دارد.
قبل از اينكه راه بيفتيم، به جاي كلبه هميشگي خيالها، يك خانقاه را ديدم كه
زماني در پر شاپرك آن را جستجو مي كردم. بويش جانم را مست كرد. يكي مي گفت حلما
ناصري و ينصراني. يكي ديگه مي گفت شين يعني شاه. يكي فقط مي گفت: علي! ديدم انگار
تو اين جمع زياديم. زدم بيرون. يكي از تيغهاي آفتاب تنم را گرم كرد تا حد پاره شدن
پوست اما با هم به تفاهم رسيديم.
وقتي به كفشهام كه گلي شده بود نگاه كردم فهميدم تو يه چراگاه هستم. راستي،
صداي ني مياد. چوپون داره ساز مي زنه!...
سمت يه بره رفتم. ديدم او هم مي خورد علفهاي هرز كسي را...!
قبل از اينكه از او هم چيزي بپرسم دستم از زير چانه ام بيرون پريد و بالن
خيالم تركيد... همزمان صداي گريه كودكي مرا به خود آورد. نزديك پنجره شدم. نگاهم به
يك تولد افتاد. قنداق كودك خيس شده بود!... تولد شروع شد اما نمي دانم هنوز در بالن
خيال هستم؟... شايد با صداي هق هق يك ساز دوباره از خواب بپرم.
اين بار من هم هوس كاپوچينو مي كنم و كنار پنجره مي نشينم و صداي تولد را
ترانه مي نامم.
ياحق
سبز باشيد









