انجمن شاعران مرده
انجمن شاعران مرده
دوست دارم سفري كنم تا بودا، تا انتهاي بزرگي پاك ترين پاكها. دوست دارم سفر
كنم به سرزمين عود، عشق، ساز، آواز و غزل... اينبار صدا نيست. آواز است.
1. نازهاي كنايه ترانه در دستان تابل زده يك عاشق كه با چوب و آهنش به خاك مي تازد،
يادآور بوسه اي است كه "يرما" از همسرش دارد و يادآور لوركا ست، لوركايي كه رك بود
اما مرد.
2. ترانه اين بار يادآور پريا ست. پريايي كه زار مي زنند، پريايي كه دستور پرواز را
از كسي نمي گرفتند، پريايي به جنس ناب عطر قصه. نام آنها در كتابها ثبت شد، همان سه
پري لخت و عور... ولي انگار گرگه آمد و آنها را بلعيد... بگذريم اما از چه؟ از
شاعري كه نامش را الف گمارد؟... او به بلندي و استواري يك دكل بود. به ستون نور خود
تكيه داد و دست ما را در حنا گذاشت. الفي كه احمد شاملو بود، اما مرد.
3. يك پسر بدخط كه چون ونگوگ گوشهايش را به چوب رختي زمانه، همچون رداي ژنده پوشي،
آويزان كرد. او نوستالژيهاي زيبايي داشت. دوست داشت چيدن ريحان را به دستان مادر،
دوستانش به نرمي آب بودند اما آن پسر بدخط از مدرسه اخراج شد و همان روز گفت:
"چشمها را بايد شست!"، قلم هاي او بود كه مي گفت: "چرا در قفس هيچ كسي كركس
نيست؟"... شاعري بود اهل كاشان، شاعر نه. جهان بيني بزرگي كه سهراب سپهري بود اما
مرد.
4. خيابانهاي تهران شاهد حادثه تصادفي بود كه در آن هم شاعر مرد. عده اي مي گفتند:
فمينيست. يكي مي گفت: خيلي تند مي نويسد. او داد تمام زنها را فرياد زد. او يك كولي
بود. كولي كه سازش را برداشت، زد و در صحراها گم شد. اما بانوي خوش پرواز قلم در
همين خيابانها كه من و تو به فكر كودكيمان هم نبوديم، پر زد. تهران هم همچون يوش،
كاشان و لاكولونيا عزادار شاعر شد. او فروغ فرخزاد بود اما مرد.
5. مشتي ماشا ا... شهر ما، آوازه خوان صحنه ها، كسي كه هميشه غايب بود اما وقتي مرد
پيدا شد. نياز شهيار با صداي او ترانه تر شد. حتي ري چارلز هم براي او گريست. ري
چارلز دوست داشتني آوازه خوان ما. سازها در سال پيش در همين تهران پارس خودمان از
صدا افتادند. آنها هم هق هق كردند. او حتي صداي خودش را بعد از هفده سال غيبت
نشنيد. فريدون فروغي هم آوازخوان بود و هم شاعر اما مرد.
6. واروژان هم مرد. فريدون مشيري هم، فرهاد مريخي گروه كوئين، مرتضي حنانه، مازيار
و ... همه مردند! ما هم مرديم اما فكر مي كنيم كه زنده ايم. آنان كه عاشق مرگند
مردن را براي شاعران مي خواهند نه براي خود... شهر ما هم انگار شده شهر بي شاعر!...
كوچه مان حتي دو بيت گو هم ندارد... كسي حتي بلد نيست خط بكشد، كاغذها همه بي خط
است!
به قول خودم:
زرتشت پاك و معصوم، مثه يه بودا پاك پاك
توي معبد خودش بود، مثه يه اختر تابناك
بوي عطر نسترن بود، بوي ناب اون كتابش
دست اون مهموني نور، بركت خوب نگاهش
تو يه قديس مقدس، توي پنجه هاي نوري
توي معجزه تبسم، تو يه جمعه عبوري
اي مسيحاي به مصلوب، خاك كوچه نگرانت
هميشه قامت خورشيد، قربوني عطر حضورت
وقتي صداي پاي يك مرد، تو كوچه ها شنيده شد
سازاي شكسته پر حرف، نت هامون كشيده شد
تو بستر آتشكده، درون من آتشفشان
صداي تو بغض نسيم، لاي ورقهاي بي نشان
كسي نگفته يه كلمه، قرآن و انجيل و زبور
زرتشت و بوداي بزرگ، معبود تو در راه نور
صحنه رقصه كلبه ما، آتيش عشقه حكايت ما
از تو گفتن، از تو خوندن، جادوي پرشكايت ما
فهميدن خورشيد و باد، سفيري رخت قبا
كشيدن نقاشي تو، چقدر سخته اي خدا
ما همگان از هر طرف، بي امتحان و بي نشان
در سجده و خاك توئيم، اي جنس ناب ارغوان
يا حق
سبز باشيد









