فرهاد، اعجوبه ها، يک
فرهاد، اعجوبه ها، يک مثلث
وقتي که ما دور خودمون پيله درست مي کنيم، فکر ميکنيم که يک قنداق براي
خودمون ساختيم و همچنين فکر مي کنيم کودک هستيم!
اما آن موقع است که پرواز يادمان مي رود، يادمان مي رود که شکافتن قنداقهاي
تنگ بهتر از صدبار کودک بودن است، در همين سالهايي که گذشت ما يک کرم ابريشم بوديم،
اما دريغ از شکافتن پيله... دريغ از پيله شدن...
ما حتي حوصله بو کردن هم نداريم، بوي عيدي، بوي توپ، بوي کاغذ رنگي، بوي عطر
جانماز ترمه مادربزرگ...آره فرهاد...آره اسفنديار منفردزاده...آره خود شهيار...مثلث
نام آشناي سازها، صداها و غزلها کجايند؟
هفته پيش دوستي گفت: مرگ نشانه حياتي دوباره است، اما واقعا "فرهادي هم در
راه است؟...کسي هست که بخواند از "يک مرد"؟!...کسي هست که قصه "گنجشکک اشي مشي" را
تعريف کند؟ آيا کسي خواهد بود تا شبانه هاي احمد شاملو را دوباره ساز کند؟...آيا
کسي خواهد بود که از "وحدت" بگويد؟...
فرهاد، مرد هميشه استوار آواز ما در بستري افتاده که ايستادن بر آن کار يک
مرد است. به قول "تورج شعبانخاني" که مي گفت: "فرهاد و موسيقي اش آن زمان بر همه ما
ما تاثير گذاشت، هيچکس نمي تواند بگويد فرهاد، اسفنديار منفرد زاده و شهيار بر ما
تاثير نداشته اند."
آهاي آنهايي که ادعاي گرفتن سکان موسيقي پاپ را داريد! آهاي آب و گلهايي که
فقط جان در بدن داريد! يکبار در قاب شيشه اي کوچکتان حداقل به خودتان فکر کرده ايد؟
...آيا يکبار سعي کرديد نام هنرمند را والا تلقي کنيد؟ ...فرهاد آوازه خوان گروه
اعجوبه ها بود...آيا نام فرهاد اعجوبه موسيقي پاپ ما، اينقدر کوچک است که حتي دوست
نداريد حالي از او بپرسيد؟
آي از خانه داد و گريه، آي از برف و بارانهاي بي وقفه و هزاران فرياد
ديگر...
ما منتظر مرگ هستيم، تا دادو بيداد کنيم، خيابانهاي شهر تهران را ببنديم و
بگوييم: "فقط صداست که مي ماند!" وجب به وجب اين خاک، بوي عطر خوب گندم مي دهد، حتي
آرزوهاي به گل نشسته ما در اينجا جوانه خواهد زد...کافيست کمي بو کنيم!
بوي عيدي...بوي توپ...بوي کودکانه...
به قول خودم:
بوي گندم رو تن خيس خورده خاک
رو تن بارون زده گونه شده نمناک
بوي عيدي تو بهاره، يه تقدير يه اجباره
يه اجباره قشنگه، که هفت سينو مياره
بوي دستاش روي گونه شده يک رنگ
رنگ آبي آب، آب اشک زلال قشنگ
بوي بارون روي دفترخاطره جا وا کرده
ترانه رو با صداي غزل باز صدا کرده
بوي کوچه بن بست، کنار ناز نسترنها
يه نگاه پربارون، پشت عطر شمشادها
بوي مهربوني با لطافت، باز ياد بچه گي ها
بوي بغض و بوي شعره، ديگه نيست دلبستگيها
بوي غزل تا غزل شده امروز عاشقي
بوي بندر کنار ساحل، با يه پارو تو قايقي
بوي عزيزي که تو قصه ها گم کرده بودم
گشتم و پرسيدم و ديدم، روي شاخه برگي تکيده ديدم
بوي قصه با قصه گوش، کنار رخت شب مهتاب
آسمون بغضش ترکيد، از قصه قصه گو تو خواب
بوي ياس توي باغچه، گم شده بود توي باد
خواستن گل چيدني که روي لبها شده فرياد
بوي خوشبختي ساز شکسته، تو هواي نت نشسته
وقتي ساز دلگيره، اون در غزل رو رو خودش بسته
يادمه اون صداي تنها، مي خوند زمستونو سر مي کنم
با بوي عيدي و کاغذ رنگي، زندگيمو سر مي کنم
"به ياد مثلث ساز، صدا، غزل"
يا حق، سبز باشيد.









