من و بانوي نور
من و بانوي نور !!!
نور تنش چشمامو وادار به باز شدن كرد، طبق معمول دم صبح وقتي پرده اطاق تا كنار رفت
پشت پلكمو شروع به نوازش كرد و گفت: پاشو ، به خواب بگو خداحافظ ، من اومدم، بعد چشامو
باز كردم اما نمي تونستم تو چشاش خيره بشم،چند دليل داشت، يكي اينكه خيلي پر نور
بود ، اما از همه مهمتر حجابش بود، با حجاب ترين چيزي كه در عين حال خيلي راحت
، عريان و رو بود ، يه بار ازش پرسيدم : چرا به تو مي گن خورشيدخانوم؟ ...
چرا خانوم؟ ... چرا زن؟ ... يه لحظه سكوتش تمام جوابمو داد ، اما دوباره ادامه دادم ،
دوست دارم بهت بگم بانوي نور ، اونم چيزي نگفت...
كات.
***
نشستم پشت ميز تحريرم كه بنويسم...چي؟...خب يه
فيلمنامه...اسمش و گذاشتم "من و بانوي نور"...
كات.
***
صحنه اول و اخر - نماي داخلي و خارجي - روز تا شب پرده كنار مي رود و "من"پرده را
كنار مي زند و دستش را به سمت خورشيد مي برد ودست مي دهد، سلام مي كند.
من: ببين چرا هر كي تو رو مي بينه بجاي اينكه اول به تو
بگه سلام ، ميگه بتاب؟...اما فكر ميكنم بدليل همون مسئله كه به تو مي گن خورشيد
خانوم، به همون دليل هم بجاي اينكه اول سلام كنند به تو مي گن بتاب ، پس من هم مي
گم بتاب، بعد مي گم سلام...
خورشيد خانوم:من كه طلوع كردم!...يعني ...سلام...
من:راستي ، چقدر خوشگل شدي!...اها!دوباره طبق معمول به لبات رژ زدي و مو هاتو تو
هوا پرواز دادي ... نميدونم اين چرا هميشه يادم ميره كه تو ارايش ميكني تا ارايش
بدي ... اونوقت ساعت تماشاست ، واقعا تماشا داره به خود رسيدن! ...
خورشيد خانوم: اما سفيدهايي كه يه مو قع سياه مي شن رو چي مي گي؟
من:اونموقع هم تماشائيه ، حساب بكن كه من و تو و
بارون... واي ، خداي من... اوج شادي شاپركه!... البته در
مورد سفيدهايي كه سياه مي شن حرفي ندارم، واقعا اون موقع رو دوست ندارم...
خورشيد خانوم: من خيلي دوست دارم سايه داشته باشم!
من: تو قبحه نوري، چرا سايه داشته باشي؟...سايه تو رو
داره ، من با تو سايه را پيدا مي كنم...ميدوني ، دوست
دارم در تو گم بشم تا در تو پيدا بشم...راستي, مياي پايين؟
خورشيد خانوم: تو بيا بالا!
من: من؟... بابا تو مي توني بياي پايين اما... چطوري؟
خورشيد خانوم:اخه واسه چي بيام پايين؟
من:ميخوام به قيمت سوختن لبم ببوسمت!...بوسه به زمين خستم كرده ، ازطرفي...ولش كن...خيلي
از پرستوها به اميد اينكه تو رو ببينند شبها رو مي گذرونند تا تو رو پيدا كنند ...
چهره تو هم ديگه نميشه نقاشي كرد، قدغن شده! ... غير از تو ساز، قلم و درخت كشيدن
هم"forbidden" شده...نگران روزهايي كه پشت شب بخواي بموني نباش ، شب زده ها تو رو
بيرون ميارن...قصه برام ميگي؟
خورشيد خانوم:چي بگم؟
من:از تعريف من ويار،از شبنمي كه با بوي عطر دهنت گرم
ميشه و از لب برگ پايين مياد،از سبز شدن اهل حق هايي كه تو به اونها نور مي دي،از
شوره زاري كه با تو گر مي گيره و جشن شو پر مي كنه از عشق،از ميلاد خودت ... با
اينكه رنگت زرده ، امازردي كه از هزار شقايق عاشق تره ، از لحظه رفتنت تو قلك شب كه
سرخ تر از هزار عاشق و دلداده ست... اخه،نازنينم، ناز تو كشيدن چه صفايي داره ، مث
لذت ايينه شدن من وما كه كنار زردي گندمي كه با تو بو مي گيره صفا داره،تويي كه همه
ارزو دارند شب و براي ابد به خواب بفرستي ، تو به اتشفشان و انفجار نور و سايه معنا
مي دي پس ... تو كه همه اينا رو مي دوني!
خورشيد خانوم:من هم تو خودم گم شدم،زمينبا اينكه از ضعف داره اب ميشه بعضي موقع ها
از اب شدن من هم گلايه مي كنه و منو به درخت رو تنش نشون ميده و مي گه كه اونو
هميشه به خاطر داشته باش،تو بدون من ولي با اون هميشه سبزي!...
من:تو بزرگه قبيله نوري،نذار تبديل به شمع بشي ... بمون ... بمون ...
خورشيد خانوم:واژه باز!من بايد برم،بايد دوباره يه سري
دم كوه به عاشقايي كه منتظر من هستند تا به ياد دلداده هاشون بيفتند،بزنم،بعد تو
قلك شب بيفتم...
من: (با ناراحتي ، به همراه بغض) اخه ، سكه .... (باعصبانيت) اخر سر يه شب به اون
قلكه يه سنگ مي زنم و مي شكونمش!
خورشيدخانوم: اخه تو مي توني؟
من:من مي تونم يه شب شكن باشم...سنگمو پرت مي كنم...مي دونم كه مي شكونمش...(اشكاشو
پاك مي كند)حالا واقعا داري مي ري؟
خورشيد خانوم:اره،نميشه نرفت....
من:يا حق،هميشه با تو سبزيم!....
كات.
***
خورشيدخانوم طلوع كن,عطرتنت روبازكن
روي تنم بپاشش,حجاب بي نياز كن
بانوي نور و سايه,نقشت بروي خاكه
تو صحراها يه اهو منتظره يه خوابه
توي سپيده مياي,دست مي كشي رو گونم
دل و ميدم به اتيش,تو هم بشو درونم
نگاه تو مث خواب,از عمق اسمونها
مث نوازش اشك روي يه ساز تنها
خورشيدخانوم افتاب كن,شب سياه رو اب كن
دستامو باز بگير تو ,به رنگ ساز ناب كن
عطر تنت مث ياس,مي پيچه باز رو حرفا
غرور تو كتابه,ناياب خوب شبها
مگه ميشه نباشه,اسم تو تو كتابا
يادم مياره اسمت,زن پر از تماشا
صدات از اون بالاها,بين خدا و ابرها
حتي كوير نداره,چشم تر صداها
خورشيد خانوم بيدارشو,لحظه انفجارشو
خط سحر رسيده,شستشوي بهار شو
قدم قدم نگاهت,سايه ش بروي شونم
برج بلند دنيا,نقاشيه زمونه ام
وقت قشنگ خوابت,ساعت خوبه نابه
وقتي كه براي عاشق,يه دنيا توش جوابه
يه روز منم سنگ ميزنم,به قلك غروبت
نميزارم بري تو,باقي باشه حضورت
به قول خودم:
هميشه از جنس غزل باشيد









