از روى بالكن به بيرون نگاه مى‌كنم. شهرى گمشده را به شكل يک كژدم مى‌بينم كه به آدماش زهر تلخى وارد مى‌كنه ...
مى‌رم كنار پنجره، كاغذامو جمع مى‌كنم، خودكارم نمى‌نويسه، مدادمو برمى‌دارم، نوكش مى‌شكنه؛ اين بار يه كاغذ گچى* رو مى‌بينم كه بيشتر از هزار تا خاطره و دفتر برام ارزش داره و مى‌شه روش نوشت، شروع مى‌كنم ... اما با يه ذغال سياه! يه نردبون مى‌ذارم، مى‌خوام از بالا بنويسم تا به پايين. باد تندى كه وارد اتاق مى‌شه باعث مى‌شه كه نردبون يه تكونى بخوره و تعادلمو از دست بدم، اما هر جورى كه بود خودمو كنترل كردم، باز واژه! همه مى‌گن تو واژه‌هاى شهريارو مى‌نويسى، اما اين بار كژدم به ذهنم مى‌رسه ...
كژدم سياه، كنج يک ديوار نشسته و يه فكرى تو سرش داره، راه مى‌افته به اميد اينكه ... در ته كوچه بن‌بست هميشگى، دخترک داره لى‌لى بازى مى‌كنه ... اه، بيرون افتاد، سوختى!
سوختم؟ ... نه! تو جرزنى مى‌كنى ... درخت نيمه‌سبز كنار كوچه هم سايه‌شو روى نقش چهارخونه‌ها و شماره‌هاى "لى‌لى" مى‌ندازه، باز هم يه ظهر داغ تابستون. كژدم به طمع شكستن يک كودكانه دقيقه به دقيقه به سايه نزديك‌تر مى‌شه. آرزوى قصه و ستاره سازى هم اون سمت كوچه منتظر، مثل چراغ دم چهارراه‌هاى شلوغ چشمک مى‌زنه ...
دخترک سرشو بالا مى‌كنه براى شادى كوچه‌اى كه منتظر يه عابر بوده، سلام مى‌كنه، ولى خبر نداره كه طناب دارى چون طمع هم منتظر مرگ كوچه‌ست. نمى‌دونم ديگه چى كار كنم وسط نوشته‌ام، خسته شدم، بعد از كلى نوشتن از مرگ باز هم، اين بار مسببش يک كژدم سياه زشته!
آخ! ... مامان، منو يه چيزى زد! ... كوچه انگار ديواراش داره به هم مى‌ريزه ... عابر ناجى كوچه‌ست. فرياد مى‌زنه كه اونو بايد لگد كرد.
بايد لگد كرد ... من هم لگد مى‌كنم ... قرچ، له شد!

يا حق، سبز باشيد.


*: كاغذ گچى واژه ايست كه از "ناهيد ميربها" ياد گرفتم. 
 

خدايار قاقانی