Forbidden



عشق يعنی قدغن. بعضيا می گن جستجو. بعضی ديگه می گن زن!

البته اين نگاه يه مرده، "يه مرد بود يه مرد!" آره، اما از نگاه زن هميشه مثل: انگشتای سردش وقتی رو تنم آروم می گرفت، انگاری... تنم برق عجيبی به خود می گرفت!... انگاری رگهای عصبيمو دارن می کشن! به هر حال هرکی يه نگاهی داره، چه طرف واژه باز باشه، چه از جنس ساز و آواز باشه و چه کولی و سرگردون. به هر حال زن يا که مرد، توی يه دنيايی هستيم که مث يه آکواريوم می مونه!

اگه از نگاه عاشقهای ناب هم بگيم که می گن: عشق است، باز اين... عشق است!

***

اما...

***

نمی دونم بنويسم، بگم، نگم، ننويسم! ... به هر حال... عشق درگير با جلادان است که در چهار راه حوادث آن را با ساتوری خون آلود به تازيانه گرفته اند!

يک دهان ترانه هم برای واژه بازی و عشق کم است. حتی عيد صدا هم خراب شده و مبارک گفتن ندارد! درختهای تزئين شده عيد هم شکسته... عاشق را به صليب غزل می کشند و مصلوب هميشه... مرگ آخرين کلام هر خط است. دوباره می پرسم چرا دوست داشتن اينقدر کوتاه است؟ ... جوابی نداری؟ ....
آی عاشقانی که ديگر حافظ ترانه نيستند!
آی ترانه هايی که زير آوار پر پر شدند!
آی نامه هايی که با اشکهای عاشق ناخونده اند!

***

راستی...

***

اشک عاشق، آره اشک عاشق، نامه نوشتی؟... حتما نوشتی!... ننوشتی؟... گريه اگر بگذارد می نويسی؟... مطمئنا!

می دونم چندبار نامه هات از اشک خيس شده و غزل هم نتونسته اونا رو بخونه! فدای اشکايی که به عشق تر شد و فدای نامه های ناخونده خيس که کف کاشيهای آبی، رنگ باختن!

***

يه چيز ديگه...

***

يادگاری هم به هم ميدين؟!... بعضی موقعا يه تيکه آهن و يه تيکه کاغذ يادگاری سالها می شن. حتی روزگار و هفته ها اون رو تو سينه خودشون بايگانی می کنن و رازداری نهانی رو شروع می کنن... اما خدا نکنه که بنويسی: "ما رو باش رو چه درختی اسممون رو جا گذاشتيم، ما رو باش!"

کندن اسم رو درخت هم دورانی داشت. اما قبل تر از همه اين عشق بازيا، آی... قاشق زنی. ما که نبوديم، اما شنيديم و تو فيلمها وصفشو ديديم! عجب رسم باحالی بود! ولی حيف به عشقی که سر چهارراه حوادث تازيانه ميزدند، او هم مرد!

اما يه چيز ديگه ای که خلوت عاشق رو آزار ميده (!) انتظاره... سوت قطاره... شايدم يه بهاره... آره به قول بامدادبزرگ، الف آشنا: "بهار منتظر بی مصرف افتاد." تا تعريف اين واژه مياد همه جز جاده و راه و در، تعبير ديگه ای به ذهنشون نمی رسه، بعضيا قاصدک نامه رسون، بعضيا شهاب بی نشون، بعضيا هم عاشق مهمون!

برای آن زنی که عشق را به ما ياد داد و نوشت "انگشتای سردش رو تنم، هق هق سالها و روزهای تنهاييم بود." و هم مردی که زن را عاشق کرد و گفت: "عيد صدا مبارک!"

از نوای مترسک و لالايی غزل... لا لا لا لا لا.... لا لا لا لا لا... لا لايی... لا لا...

يا حق _ پر باشيد از غزل




خدايار قاقانی