پرواز را به خاطر بسپار ... آره، رقص چون بادپا را عشق است... باز هم آره، به رسم مرغ دريايي... برقص!... بسان آواز يك پيچک... برقص!...
قبل از يه ماجرايي - كه بهتون ميگم - همش از شعرهاي سهراب مي خوندم يا با ترانه هاي شهيار قنبري و... سر و كله ميزدم، يا اگه مي خواستم شادترين آهنگي كه گوش كنم ميشد «تنگه غروبه/ خورشيد اسيره/ ميترسم امشب خوابم نگيره...» !
اما يه روز يكي از دوستام منو به يه مهموني دعوت كرد؛ من كه هميشه اينجور مهمونيا رو به واژه بازيم ترجيح ميدادم، ايندفعه نه نگفتم و به دنبال تجربه اي جديد راه افتادم.
******
خلاصه... رفتم!
******
توازن دو به دويي اين جور مهمونيا رعايت نشده بود، همه ميخوندند و مي رقصيدند، ولي من عين آدماي بيخيال يه گوشه نشسته بودم و چرت ميزدم، هنوز خيال روشنفكري تو كلم بال بال ميزد، اما...
نميدونم چي شد، دستهاي منم تو هوا داشت نقاشي ميكشيد، ديگه فكر نميكردم شعر كيه !... فقط گوشم رو به آهنگي كه پيشتر برام كوليا تعريف ميكردند، سپرده بودم!... دنيا دنياي عجيبي بود...
من هم قاطي ماجرا شده بودم، يه پاي قصه... قصه گو، قصه بگو!
كسي با كسي كاري نداشت، همه نقاشياي خودشونو مي كشيدند، فقط برق نگاها، گاهي اوقات تنا رو بيشتر ميلرزوند، تا جايي كه بعضي اوقات دستها روي خط نقاشيشون بي حركت ميموند و رقص خشك ميشد!
خواننده ما هم هي تغيير ميكرد: «آره، تو محشري/ از همه سري... چه خوشگل شدي امشب... دو كبوتر وقتي كه به هم دل ميبازند...» ...
******
خلاصه... تموم شد!
******
حالا بعد از اون روز ديدم ميشه باز از جادوي ساز گفت!... ميشه آدم شهيار گوش بده، بعدشم بشينه مثلا همون آهنگها رو بخونه و برقصه!
******
دستها خميده         دستها بريده
دستها بي انگشت    انگشتر بي مشت
دستها هم بي من    دستها بي روزن
دستها رويا ساز       دستها بي آغاز

برقص!... برقص!... برقص!... برقص!
با لبهاي بي رنگ/ ببوس!... ببوس!

زخمها پوسيده         خنجر بيهوده
فرودگاه خاموش       دستها درخروش
دستها بالا             باز با رقصها
دستها رو هوا        نقاشي با ما

برقص!... برقص!... برقص!... برقص!
با لبهاي بي رنگ/ ببوس!... ببوس!

ياحق- سبز باشيد.

خدايار قاقانی