من، هفته و مشتي
من، هفته و مشتي ماشاا...!
عطش نوشتن تو تنم خشك شده، تپش خون تو رگهام هم خشك شده، من موندم و يه دنيا و يه سبد آدم که حرفام براشون عين يه كاپوچينو تلخه و حتي با شكر هم نميشه اونا رو خورد، چه برسه ببلعيش!... من يه چيزي رو بگم وقتي مشتي ماشاا... شهر بميره بازم شيريني؟... وقتي ياد شيرينيهاي آوازهخوانمان در كنسرت ميافتي، باز هم شيريني؟... فريدون فروغي سال پيش تو يه جمعه لعنتي رفت... صداش هنوز تو گوشمه. وقتي رفتم پيشش دندوناش برام يه خاطره شد... دندونايي كه مال خودش نبود!... و دندان چسبونده بود تا براي مردم بتونه مشتي ماشاا... رو بخونه...
**********
من موندمو يه سايه، سايهاي كه كتيبه سالها رو زير بغلش زده و برام لالايي شبهاي بي كوچه رو ميخونه. داره تو طول هفته برام حرف ميزنه، اما پاكه، مث معبد، مث بودا... مث زرتشت!
**********
من موندمو يه هفته. هفتهاي كه اول هفتهاش بوي ناب بهترين تكو ميداد و نفسش خانقاهها رو گرم ميكرد. سازها به صدا در آمدند، كوليها سرگشته شدند، توقف معنا ندارد، بايد رفت و سر زد، به سر تا سر روز. آن را تا ته شراب شب سر كشيد تا كه يكشنبه برسه... آره، او برام تكه، تک تر از هر تک ديگه!
**********
من موندمو سازم. سازمو بغل ميكنم. ياد امير نادري، فيلمش «تنگنا» و خوانندش فريدون فروغي ميافتم. اشكام طاقت نميارنو از پنجره چشمام فرار ميكنن. سازم صدا نداره، اما انگار اونم داره هق هق ميكنه، خيس شده. به خودم ميگم كاش هميشه غايب، غروب نميكرد؛ کاش ماهي خسته تو دريا ميموند، كاش روزي به نام جمعه نداشتيم!... كاش... گريم نميذاره كاغذو ببينم... ببخشيد!
**********
من موندمو يه روز. روزي كه توش مث آينه به خودم نگاه ميكنم، سعي ميكنم بخندم و نبينم ولي... واژهها بدجوري قلقلكم ميدن، مث عروسک خيمه شببازي برام شكلک در ميارنو ميگن بنويس! اما دستم جوابي براي واژهها و كاغذ سفيد نداره. همه واژهها عين سفيدبرفي و سيندرلا قشنگند، اما نوشته نشدن... واي! ساعت هشته، كاپوچينو پس چي؟... بايد بنويسي!... بنويس!... بنويس!
**********
من موندمو سهشنبه. سهشنبهاي كه براي كاپوچينوييها روز نو شدنه، روز بهاره، روز دوبارههاست، روز گولههاي نخ و كوه بلوره. من هم يكي از اونام، پس... مينويسم از تو، تا تن كاغذ من جا دارد... مينويسم همه هق هق تنهايي را / تا تو از هيچ به آرامش دريا برسي / تا تو در همهمه، همراه سكوتم باشي / به حريم خلوت عشق تو تنها برسي... مينويسم همهي با تو نبودنها را / تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببري /... آره، براي تو مينويسم(1). مث فريدون!
**********
من موندمو يه جاده. جادهاي كه به آخرش نزديک ميشم. پايوني كه شروعش با ترانه بوده و با ساز، صدا، غزل - ترانه - تموم ميشه. عصراي چهار شنبه دوست داشتنيه!... منو اونو سايه و ... خلاصه كودكيهام!... چشمه شور!
**********
من موندمو انتظار. بالا بري پايين بياي پنجشنبه روز انتظاره. هر كي به اندازه خودش ميطلبه، هر چي كه بخواد. همه تو اين روز عاشقند، عاشق و معشوق، فرهاد و شيرين، سازهاي غربت / سازهاي ناكوک / شعر، بادومي تلخ...
پنجشنبه رو هم ميشه دوست داشت، هم نه. هم ميشه خنديد، هم ميشه گريه كرد. خلاصه: ميشه باز قصيده شد / خطاي كشيده شد / ميشه باز بوسيد و رفت / غزلي چشيده شد(2)... بابا! ميشه... به جان تو ميشه!
*********
جمعه!... نگم بهتره!... آخرشه، آخر همهي بديها!... جمعه بده، خيلي هم بده. دو تا از بهترينا رو ازمون گرفت، فرهاد و فريدون فروغي نازنين اسير جمعه شدن... بايد نوشت كه: جمعه حرف تازهاي برام نداشت / هرچي بود پيشتر از اينا گفته بود...(3)
دوباره اشكام نميذارن ببينم. زمزمه ميكنم...:
توي قاب خيس اين پنجرهها، عكسي از جمعه غمگين ميبينم.... داره از ابر سياه خون ميچكه / جمعهها خون جاي بارون ميچكه...
چقدرم بد خط شد!...
ياحق - سبز باشيد.
1 و 3 : شهيار قنبري
2 : خدايار قاقاني









