منم «آيدا» دارم؟!...



آه/ اين جماعت/ حقيقت را تنها در افسانه‌ها مي‌جويند/ يا آنكه/ حقيقت را / افسانه‌‌ايي بيش نمي‌دانند...
و آتش من در ايشان نگرفت/چرا كه درباره‌ي آسمان/ سخن آخرين را گفته بودم/ بي آن‌كه خود از آسمان/ نامي/ به زبان آورده باشم ...


«احمد شاملو»


***


من به شكل صدايي كوتاه بر روي خطهاي بي نت روزگار پرسه مي‌زنم، آينه روي طاقچه مرا از پرسه زدن سرزنش مي‌كند، سرزنش يك بودا ، پاك پاك ، سايه ها از روي ديوار به گريه در رگبار نگاه مي‌كنند ، آنها هم به من مي خندند ، ياد «آيدا» مي‌افتم ... ورق مي‌زنم ... پرستار ... مومن ...كندو ... عرياني روح! ... قافيه‌هاي روشنايي! ... همه واژه‌هاي «آيدا» هستند ... منم «آيدا» دارم؟! ... شيطنت بازيي كه بايد روي كاغذ نوشته شود تا براي تو هم كه اين چند خط را مي‌خواني ، باور عشق، شقايق ، آينه و ... را داشته باشد ...

همچنان به «آيدا» و واژه‌هايش فكر مي‌كنم ... حقيقت! ...

«آيدا» هم قصه دو روي يك سكه ست ، «آيدا»يي كه نوشتن را به من ياد داد ، «آيدا»ي من به نوعي از جنس « درخت و خنجر و خاطره» است! ...

منم «آيدا» دارم؟!...


ياحق- سبز باشيد


خدايار قاقانی