من و آيدا - سومين گنبد





آيدا و ققنوس





مرا مي بايد که در اين خم راه / در انتظاري تاب سوز / سايه گاهي به چوب و سنگ برآرم / چراکه سرانجام / از سفري به دير انجاميد بازمي آيد.
سرود « سوم » (۱) سرود آشنايي هاي ژرف تر است / سرود انده گزاري هاي من است / و انده گساري ي او / ... / و اين / پاسداشت آن سرود بزرگ است / که ويرانه را / به نبرد با ويراني به پاي مي دارد. ( احمد شاملو )



کوچه ها را پس پشت پنجره، نفس کشيدم، سوال! ... از مردم خاکستري اطرافم آدرس باغ ققنوس را مي خواستم، اما ... اما نه کلامي و نه حرفي، البته گهگاهي مردمان سرخ رنگ کوچه با اشارتي راه را برايم بسان فانوس روشن مي کردند. کف برخي از کوچه ها برف بود و برگ هاي پاييزي اش زرد، نفس در گلويم حبس شده بود، تپش ديداري نو. براي خود، از دلم راه فراري مي طلبيد و گهگاهي دگمه پيراهنم را به بيرون پرتاب مي کرد. کوچه اي را ديدم به نفس صبح بهار. کف کوچه شيشه اي بود. زير شيشه ها ماهي هاي نقره اي از همديگر طلب بوسه مي کردند. پرسيدم اسم کوچه چيست؟ ... گفتند: نياسان (۲) گفتم: اين ماهي ها از کجا آب دريا مي گيرند؟ ... گفتند: باغ ققنوس !


***



راستي! ... قرارمون ساعت چند بود؟ ... آها! ساعت صفر!


***



به باغ مي رسم. بوي زيبايي نفسم را قلقلک مي دهد، شايد مستانه گي در راه باشد، سعي مي کنم هوشيار باشم و خوب نفس بکشم ... نفس ... هنوز نفس آزاد نشده است، تپش هم.
در راه به لحظه هايي که نفس کشيدم فکر مي کردم که يک لحظه با خانمي برخورد کردم. نگاهش از جنس کساني بود که طلب آيدا مي کنند. فکر مي کرد من آيداي او هستم. لوازم پخش شده روي زمينش را برايش جمع کردم، رژلب، ريمل، فرموژه، سايه هايي که با آن پشت پلک ها را زيبا مي کنند و ... همه را داخل کيف نه چندان بزرگش ريختم. نگاهي به هم انداختيم، او منتظر بود و زيبا، اما اندازه من دل نگران نبود.
هرچه به عمق باغ حرکت مي کردم، گرم تر مي شدم. گرم گرم ... پس آيدا کو؟ ... دير که نکرده ام؟ ... صدايم به لرزش افتاده بود. هر چه سعي مي کردم که جلب توجه نکنم، اما انگار من از همه کودن تر بودم، سخت کند و کودن!
مردي را ديدم. نمي دانم چند ساله بود، اما روزنامه اي به دست داشت. در هوس پردرخت و پرسايه باغ، عينک دودي به چشم زده بود، موهايش را حالت داده بود و استرس فراواني داشت. انگار روزنامه علامتي براي قرارش، با آيدايش بود ...
گذشتم ... به بقيه مسائل دقت نمي کردم. اطرافم مثل يک فيلم آپارات به سرعت از کنارم مي گذشتند. تا اينکه پاي درخت بزرگ ققنوس، يعني محل قرارمان رسيدم. آيدا کو؟ ... چرا نيامده؟ ... صداي تلق تلق پاشنه کفشش، پاشنه آشيل در قلبم را پاره کرد. نفسم بيرون پريد. باغ را به شکل يک تالار بدون ستون مي ديدم که پر بود ز نور. عطرش تمام وجودم را مست کرده بود. سايه کلاهش، صورتش را تا روي بيني قلمي اش پوشانده بود. بان سرخش، زيبايي هر حرف و واژه را تصوير مي کرد. گونه هاي قرمزش،‌قرمزتر از شقايق بود. نگاهم نمي توانست خوب ببيند. نفسهايم صداي پاهاي او را مي شمردند ... يک، دو، سه، ... چند قدم مانده؟ ... هنوز نگاهش را نديدم. موزائيک هاي کف تالار به کفشها و راه رفتنش، صداي رفتن مي داد ...
مثل يک تابلو خشک شده بودم. نمي توانستم نگاهش کنم. فقط به موزائيک ها نگاه مي کردم. انگار موزائيک ها هم به من مي خندند. يک لحظه سرمم را به بالا چرخاندم تا ببينم چقدر فاصله داريم که نگاهم به چشمانش گره خورد. آن چشمي پيشتر از آنکه نگاه باشد، تماشايي ... دستهايش پيش از آنکه گيرنده باشند، بخشيدني و آن لبها پيشتر از آنکه بگويد، شنيدني بود.
واژه ها گم شدند، زبانم بند آمده بود. او حرف مي زد اما من ...


***



به هر حال منم حرف زدم، اونم حرف زد. يواش يواش دور و برمون، آيداها ميومدن، به منتظرشون مي رسيدن، عشقش به من شکل يه قلب ياد داد، تمام دوست داشتن ها رو. نمي دونم شما هم با آيداتون اينجوري ملاقات کردين. دوست دارم دوباره بنويسم « از فراسوي پيکرهايمان » شما هم بخوانيد قرار، انتظار، حتي سوت قطار. ما تا بامداد حرف زديم. شما چطور؟


يا حق - سبز باشيد

خدايار قاقانی