من و آيدا- پنجمين گنبد




سهم من آيدا، سهم شما...؟!



اکنون من و او دو پاره ی يک واقعيتيم. / در تاريکی زيبا/ در تاريکی زيباست./ در روشنايی دوسترش ميدارم./ و در تاريکی دوسترش می دارم.

من به خلوت خويش از برايش شعر ها می خوانم که از سر احتياط هرگز بر کاغذی نبشته نمی شود. چرا که چون نوشته آيد و بادی به بيرون اش افکند از غضب پوست بر اندام خواننده نخواهد دريد. گرچه از قافيه های لعنتی در اين شعر نشانه يی نيست، از آن گونه قافيه ها بر گذر گاه هر مصراع/.../ نيز نه بدان سبب که فی المثل شعری از اين گونه را "غزل" چرا ناميده ام:

با درودی به خانه می آيی و/ با بدرودی/ خانه را ترک می گويی./ ای سازنده!/ لحظه عمر من/ به جز فاصله ميان اين درود و بدرود نيست:/ اين آن لحظه واقعی ست/ که لحظه ای ديگر را انتظار می کشد./ نوسانی در لنگر ساعت است/ که لنگر را با نوسانی ديگر به کار می کشد/ ...

احمد شاملو



رسيده ام به انتهای بن بست. خانه ها بوی واژه را استنشاق می کنند، دوست دارم تو را بردارم و نفس کشم، اما عشق... شبی خواب گيتارم را ديدم، گيتار نفس می کشيد و جان به جان می داد، آهنگی از شب ميلاد تا به آخر برروی خطهای حامل نشست...

هزاران ميلاد را نوشته بودند و من آخرين نفر در آن لحظه بودم، دوباره شاعر خود را به در و ديوار می زند، تصوير گنگ و کودن خود را در آينه می بيند تا تکرار نشود، واژه ها می آيند و می روند اما شاعر... در اين شهر بی شاعر، شاعر غم عشق دارد و گذشته ای پر کودک!

عشقش را از "من" يا "آيدا" شروع کرد، عشق را با تو در ميان گذاشت تا نفس کشد، برايش نام نوشت، از تو هم پرسطد، اورا در آتش عشق هنگامی که می سوخت، بوسيد. يادته ها را تکرار کرد، نشانی را از ماهيهای سرخ و نه ماهيهای نقره ای پرسيد، آخرين ققنوس پريد، قراری نه بسان قرار شما که از سر اطمينان دستتان را زير سر و جمجمه هايتان تکيه می دهيد. بلکه قراری تاانتهای آزادی نفس را گويم.
حرفها را با آيدا به هم بافيد اما گويی سينه سرخی نفس سوخته شد.

سهم من آيدا شد. سهم شما...؟ يکی سهمش آيداست؛ اون يکی سهمش يه نقاب بازيه؛ يکی سهمش شکست در عشق بوده؛ يکی سهمش کلک و نيرنگه؛ يکی سهمش چند تا استخوان و خاکه؛ يکی سهمش تابوت مرگه؛ يکی سهمش چشمهای تر شده؛ يکی سهمش شام بی سحر شده؛ يکی سهمش نيزه و دژخيم و پولاد؛ يکی سهمش گل و باغچه و شمشاد... يکی سهمش... يکی سهمش...
آره سهم من آيدا شد. آيدايی که تا به امروز بهتر از او پيدا نکردم. شايد با يه نگاه به من، يه نگاه به کاغذ و خودکار و يه نگاه به جوابای تو، آيدايی بهتر پيدا کنم.

سينه سرخ پريد؛ پی آزادی نفس؛ پی گريز از قفس؛ آيدای او رفته بود بسان شعر شاعر؛ رمه چوپان گمشده بود؛ آتش آيدا را بلعيد؛ آيدا نسوخت. او را سوزاندند. مثل تمام عروسکها که زير پا له شدند.

دوست دارم تمام آيدا نويسها را. دوست دارم تمام کسانی که با واژه های شاعر به تعبير خواب خود از آيدا رسيدند. دوست دارم تمام کسانی را که برای تمام جوابها سؤال گفتند و جواب خود نوشتند، دوست دارم من تو را...
باز بايد از بی خودی گم شد؛ باز بايد از خيلی ها ترسيد؛ اما سهم من يک نفس روی آينه است. سهم من يک اسم است. سهم من خش خش زنجير واژه، سهم تو گم شدن های بی اراده. سهم تو فهميدن من، سهم تو خانه به خانه رفتن، سهم تو « الف» ها را شناختن و...

سهم من...
سهم تو...
سهم من آيدا، سهم شما...؟

خدايار قاقانی