من و آيدا ـ هفتمين گنبد



آسمان آخرين آيداءمن و شاملو!




اكنون رخت به سراچه‌ي آسماني ديگر خواهم كشيد./آسمان آخرين/كه ستاره‌ي تنهاي آن/تويي./آسمان روشن/سرپوش بلورين باغي/كه تو تنها گل آنءتنها زنبور آني./و به آن درخت/گلي است يگانه/كه تويي./اي آسمان و درخت و باغ منءگل و زنبور و كندوي من!/با زمزمه‌‌ي تو اكنون رخت به گستره‌ي خوابي خواهم كشيد/كه تنها روياي آن/تويي./.../و دريغا بامداد/كه چنين به حسرت/دره‌ي سبز را وانهاد و/به شهر باز آمدء/چرا كه به عصري چنين بزرگ/سفر را/و سفره‌ي نان نيزءهم بدان دشواري به پيش مي‌بايد برد كه در/قلم نام.
الف.بامداد(احمد شاملو)


هفت من!...هفت ناتمام!...هفت ناتمام تمام شده!...هفت آتش عشق!...هفت هفته!...هفت روز!...و هفت آيدا!
از قدغنها شروع شد!...وقتي گلوي شاعر را ‌فشردند...
شاملو را انقدر بزرگ مي‌دانستم كه خواندن شعرهايش مرا مي‌ترساند و حتي چند خطي از آن را نمي‌بلعيدمءچون جرات آن را نداشتم،به شعر‌ها و مطالب سهل و ساده وبه نوعي خودماني مطلب‌هاي راحت‌الحلقوم رو كردم،وقتي من هم شد شاعر،عشقهاي زيادي داشتم،سهراب سهل و آسان نبود و براي بلعيدن شعر‌هايش به زحمت مي‌افتادم،اما به هر حال آن را مي‌بلعيدم،از طرفي عشق به ترانه مرا به سمت شهيار كشاند،شهيار قنبري كه به من ياد داد ارتفاع تر گنگ را،با شهياري كه سفر نامه نابش خود سرآغاز سفر بود،با قدغن سرخش مي‌شد خط‌هاي بي خط را شناخت و با برهنگي‌اش مي‌شد برهنه شد...ومن با دوستت دارم‌ها،عاشق شدم،اما...او كسي بود كه مرا به فدريكو گارسيا لوركا رساند و از آن به بامداد بزرگ كشاند،حال مي‌فهمم كه شهيار جمع شاعران است و زير مجموعه‌ي شاملو.
بعد از آن شعر‌هاي بامداد را مي‌بلعيدم،شايد براي بلعيدن يك خط از آن چند روزي طول مي‌كشيد ولي...
عشق بامداد به آيدا و دو مجموعه آيدا در آينه و آيدا:درخت و خنجر و خاطره! سر‌آغاز فكري جديد براي هفته نامه الكترونيكي خودمان شد،اما افسوس كه شاعر در بين ما نيست و واي بر من كه چقدر دير به شناخت شاعر رسيدم،آن هم در اين بي شعري!
آيدا نام واژه‌هاي من شد،حصار‌هاي واژه شكسته شد،من با بامداد بزرگ به شاملوي بزرگ رسيدم.
يادم هست كه در روزنامه توقيف شده ملت در كنار دوستاني چون آرش خوشخو،مهدي فروتن ونغمه دانش روزي به مناسبت سالگرد مرگ شاعر،صفحه‌اي را به او اختصاص داديم،عكس او را به شكل قابي بزرگ در صفحه كار كرديم، اما چهره او را كه در قاب محصور شده بود،سانسور كردند،مي‌گفتند:«عكسش را طوري كار كنيد كه مشخص نباشد او چه كسي‌ست!»،مطلب به نصف صفحه تقليل يافت و عكس شاعر كوچك شد،همانطور كه خودش مي‌گفت:« و فردا كه فرو شدم در خاك خون آلود تب‌دار/تصوير مرا به زير آريد از ديوار/از ديوار خانه‌ام./تصويري كودن را كه مي‌خندد./در تاريكي‌ها و درشكست‌ها/به زنجير‌ها و به دست‌ها./و بگوييدش:« تصوير بي شباهت!به چه خنديده‌اي؟ »/و بياويزيدش/ديگر بار/واژگونه/رو به ديوار!/...».

قصه‌ها به سر آمد،آيدا را هفت بار نوشتم،خواندم و گفتم،كه شما هم بخوانيد و بگوييد،گفتم،تو هم گفتي،رفتم،تو هم آمدي،اما امان از جنس بد پاها و دستهايي كه به نا حق بد گفتند و نوشتند،عده‌اي بامداد بزرگ را به تمسخر گرفتند،عده‌اي نفس آيدا را به زندان واژه بردند،عده‌اي نوشته‌هايم را رويايي بيش ندانستند و عده‌اي...
و عده‌اي كه دوست داشتند در اين مدت واژه‌بافي‌هاي ساده را ببلعند،تا وقت طلايشان در دنياي فركانس و موج و الكترونيك نقره نشود...ولي عده‌اي كه خواستند مثل هميشه باغچه را بفهمند،آيدا را فهميدند،آيدايي كه گاهي من بود،گاهي شاعر بود،گاهي تو بود،گاهي يك دوست بود،گاهي عشق بود و گاهي بامداد!
اين عده همان شماياني بودند كه در فراسوي پيكرشان با عشق ملاقات مي‌كنند،نه آن شماياني كه ترانه را بيهوده مي‌خوانند...
دوست دارم زمزمه كنم،دوباره قسمتي از شعر بامداد را:« سرخوش و شادمانه فرياد برداشتم:/«اي شعر‌هاي من،سروده و نا‌سروده!/سلطنت شما را ترديدي نيست/اگر او به تنهايي/خواننده شما باد!/چرا كه او بي‌نيازي من است از بازارگان و از همه خلق/نيز از آن كسان،كه شعر من را مي‌خوانند/تنها بدين انگيزه كه مرا به كند فهمي خويش سرزنشي كنند!/...».

آري،بامداد،بامداد واژه من است،عشق او به آيدا در واژه تكرار نشدني به نظر مي‌آيد...

...و كاپوچينوي من و ما!

در سر رويا‌هاي زيادي مي‌پروراندم،روياي فهماندن واژه به ديگران،غافل از اينكه به قول مولانا:«گويم سخن را بازگو،مردي كرم ز‌آغاز گو/اين بي ملولي شرح كن،من سخت كند و كودنم»...مي‌نوشتم و فقط خودم آن را مي‌فهميدم وعده‌اي كم.
بارها مخاطبانم را به باد تمسخر گرفتم كه به تصوير كودن و كج من مي‌خندند!...بارها خواستم از كاپوچينو بروم اما...
امروز...
من مخاطبانم را مي‌شناسم ودوستشان دارم و احترام مي‌گذارم،كاپوچينو يك عشق شده،جدا شدن از آن محال است،و اين براي شماست،براي قرار گرفتن در كنار كساني است كه مرا به ماندن و نوشتن و تغيير تشويق كردند،آنها به من ياد دادند تمام احمق بودن‌هايم را،به من ياد دادند كه كوچك نبينم،گر چه تلخم و تلخ مي‌نوشم اما از تولد بگويم،به من ياد دادند تمام خاطره‌هاي تر را كه با عمق سفر مي‌توان در آن گم شد.

اينجا من به «مثلث ساز صدا غزل» گهگاهي «برشهاي كوتاه »مي‌زنم،گهگاهي « دري‌وري از در و ديوار » خود را به تصوير مي‌كشم،گهگاهي و شايد تا هميشه كاپو چينويم را اينگونه سفارش دهم:« بدون شكر لطفا! ،شايد در « وضعيت آخر » «زندگي»ام از « راه مردن مرد رفته» با « بي خط »ي نوشتم،شايد « كاپوچينو » « سر خط »ي ناب باشد براي « نوستالژي‌هاي نداشته‌ام» و « نثر سوخته »ام را دوباره به ميلادبرسانم.

شما به من ياد داديد،باز هم به من ياد دهيد تا بتوانم آيدا‌هاي ديگر بنويسم...به من ياد دهيدكه:

« بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است
سهراب سپهري



ياحق - سبز باشيد


خدايار قاقانی