دادزدن تا كي؟! تاكسي
دادزدن تا كي؟!
تاكسي زرد تو كوچه پس كوچه نيويورك سنگ فرشا و ديواراي پرحرفشو راه ميرفت.
مسافر:آقا! چقدر ميشه؟
راننده: 5 دلار!
موهاي جو گندميش نشان از گرد سالهاي دور را دارد،او چهار راهها و خيابانهاي شلوغ را پر از واژههاي ناگفتني ميبيند،او ابر مرد و قلندر شعر دياري پاك است،وقتي آوازهخوان بر روي صحنه اسم او را ميگويد تماشاگر گويي با بزرگمرد نابي روبروست،او در همان پس كوچهها قدم ميزند و نفس آريايش را به سرزمين غريب سرخپوستها كادويي ميدهد،آواز كودكي از دور توجه او را به خود جلب ميكند،كودك ميخواند:«…گريه نكن/گريه نكن/خاتون غمگريز من/براي اين دربدر بيسرزمين گريه نكن…»قلندر نتوانست لبخندش را پنهان كند،لبخندي تا انتهاي گريه،كودكي همزبان با ترانههايش…به يكباره ايستاد،تا شايد در اين سرزمين كجآلود،كسي او را شناخته باشد، اما…
خنده از روي صورتش جمع شد،گروهي جوان آريايي شعري از او را با هم ميخواندند:«…خانه سرخ و كوچه سرخ است وخيابان سرخ است/عاري از خون پهنه برزن وميدان سرخ است/ده به ده پرچم خشم است كه بر ميخيزد/مزرعه زرد و چپل سبز و بيابان سرخ است …»،او ميدانست كه اگر هم اين جوانان بدانند شاعر كيست،فقط اسم او را ميدانند ولي باز خنديد…
شب شده بود،چراغها يكي يكي خاموش ميشدند اما، او راه ميرفت…هوس كرده بود،محله آريا نشين سرزمين غربت را دوباره نفس كشد تا شايد عطر آن خاك پاك جواب سوال نفسهاي او باشد،ولي انگار براي نفس قفس درست كردهاند.
به خونه رسيد،تاكسي زرد رنگش جلوي خونه زير بارون داشت خيس ميخورد،سيگار قديمي و خشكشو روشن كرد،با خودش ميگفت:«كدومو بنويسم؟…غربت،آريايي،همه از يكجا اومدن…پرسه!…آره!پرسه…»،نوشت:«پرسه در خاك غريب/پرسه بي انتهاست/هم گريز غربتم/زادگاه من كجاست؟/تو شباي پرسه دلواپسيم/كه ميخوام دنيا رو فرياد بزنم/به كدوم لهجه ترانه سر كنم/به كدوم زبون تو رو داد بزنم؟/گم و گيج و تلخ و بيگذشتهام/توي شهري كه پناهگاه غماند/ از كدوم طرف ميشه به هم رسيد/همه كوچهها به غربت ميرسند/تو كدوم پس كوچه اولين سلام/گنبد سبزو پر از ترانه كرد؟/تو كدوم محله واپسين وداع/غزلاي عشقو غمگينانه كرد؟/كوچهها و خونهها،محلهها/اينجا دفترچههاي بي خاطرهست/برام از خاطره سنگري بساز/ديده بي ريشهرو شنباد ميبره/نسل بي گذشتهرو خاك غريب/مثل شخم كهنه از ياد ميبره/ميخوام از باغچه سبز امروزم/سبد خاطرههامو پر كنم/ميخوام از عطر دوباره گمشدن/شهر سالخوردگيامو پر كنم/كوچهها و خونهها و محلهها…».
**********
دوباره نشستم كه بنويسم،winamp كامپيوتر رو روشن ميكنم،داريوش رو خيلي دوست دارم، «ياور هميشه مومن» آهنگ آشناييه،صداي شاعر قلقلكم ميده،نميتونم دووم بيارم ميزنم زير گريه!…از دوستان شنيدم كه حالش خوب نيست، بيمارستان بستريه،كمي به عقب بر ميگردم…فرهاد…فريدون فروغي…مازيار…و…پشتم ميلرزه،فكرشو نميتونم بكنم ، دوباره بايد براي گوشهاي كر گفت :«آخه بي اصل ونسبها!…شما مرگ كيرو ميخواهيد؟…شايد به من نسل نابود شده همين آدمها باشند كه آريايي بودنمان را ياد دهند،نه عرب بودنمان را!…واي به حال مملكتي كه شاعر آن تبعيدي سرزمين سرخپوستها باشد و نه يك شاعر هر كوچهاي!…بلكه ياورهميشه مومن يك نسل!…طلايهدار ناب عصر موسيقي آريا!…مرد قلندر و ابرمرد ترانه!
آره!…ايرج جنتي عطايي…ايرج جنتي عطايي…ايرج جنتي عطايي…ايرج جنتي عطايي…ايرج جنتي عطايي…و صدبارهم كه شده مينويسم،اين اسمو روتن كاغذو براي گوشايي كه خودشونو به كر بودن زدن وشايد اسم ناب اين ابرمردو به ياد بيارن.
يه خبر از اون منو بيشتر آتيش زده واينكه شنيدم يه پاشوبه علت بيماري قطع كردن،گريهام به هق هق تبديل شده،لعنت به هر چي گوش كر!…لعنت به آدمهايي كه منافع خودشونوبه منافع يه سرزمين ناب ترجيح ميدن!…
بابا!…ايرج جنتي عطايي! ميفهميد؟…يعني شاعر!
بريدم!…شايد اين آخرين مطلب من در كاپوچينو باشد!
ياحق – سبز باشيد
خدايار قاقانی









