به جای خداحافظی
شكستم،فرو ريختم…به ياد بياوريد!
شكستم!…فرو ريختم!…تكهپاره!…شيشه شكست!…شايد شيشه بيش از حد نازك بود،كه با تلنگر سرانگشتان خاكستر شد…
كودكي هستم بر چهارراه حوادث ، دلبسته گهواره و كودكانه ، كودكي هستم بادبادك بدست ، پي سبزي علف و عطرش ، من بدنبال جويدن نفس هر جايي را كه گويي گشتهام ، سازم گيتار است ، نامم خدايار ، در خواب نامم را بر من نهادند ، اهل تهرانم و عاشق چهار ديوار آهني و دودآلود آن ، پي شعرم ، پي غزل و البته ترانه ، راه دارم تا ترانهسرا شدن ، پي كولي گشتن و كوليوار گشتن ، از كودكي دوست داشتم سينماگر شوم ، گر چه فيلمي كوتاه ساختم كه همچنان ميان آغاز و پايان درگير است ، اما پيشهام نوشتن شد ، نقاشيهاي بيحجاب ميكشم ، اما با ذغال ، سواد دانشگاهي ندارم ، دانشگاه من جامعه و مردم هستند ، عاشق ترانهام ، ترنهاي نه به سبك كوچههاي بيخردي ، بلكه ترانهاي اهل ديار گمشده انديشه ، انديشههاي هدايت يا صادق بزرگ ، شريعتي ، سروش ، دانته ، مولانا ، لوركا ، كافكا و…
عاشقم ، عاشقي خسته ، عاشق و خسته از هر بن بست و كوچه و خانقاه و خاطره ، عاشق مردمم ، عاشق شما! ، عاشق تو! ، عاشق خاكم ، عاشق خانقاه و آريايي بودنم … دوستان زيادي ندارم! … دوستاني دارم به شكل خنجر و تبر ، از جنس برف و به رنگ زرد كه به كوه عاطفهام زخمه ميزنند … ميخواهند در اين بنبست كجآلود مرا به قتل عام عاطفه خود بكشانند …گاهي آنها را با ساطوري خونآلود ميبينم بر سر همان چهار راهي كه من ايستادهام…
عاشق بوسهام ، بوسهاي به معناي فرياد بيلب ، بوسهاي بهسان سرخي عشق ، سرخي لب ، بوسهاي تا پاي شاخههاي ميلاد ، بوسهاي بر دسته ساز كه همچون مخمل قرآن به بوسه جان ميدهد و شانههاي زخمي كولي! … بسان بوسه بر شانههاي زخمي مسيح!
هنگام شروع كاپوچينو ستونم را به نام كتابم نهادم ، دنيا دنياي غريبي بود ، تا حالا تجربه نكرده بودم اما در كنار آن دوستان كساني بودند كه مرا سرپا نگهداشتند ، عيد آمد ، دنياي واژه ، خيلي كارها ميتوان كرد اما…
گويي اينبار دستم نمينويسد ، واژهها كاغذ را بغل نميكردند ، كاغذها هم از دست واژه و حتي قلمم از پنجره فرار ميكردند يا به زير ميز تحريرم پناه ميآوردند ، اول با كاغذم صحبت كردم ، گفتم:«بابا!كاپوچينوه ها!» … صورت سفيدش را روبروي صورتم ميانداخت و واژه را نشان مي داد و ميگفت:«آغوش من هنوز گرمه!» ، به واژه گفتم:«بازيه! نمياي؟» ، يكباره ديدم واژه شروع به گريهكرد ، دل او خون بود ، اينجا بود كه من هم شكستم ، اينبار گريه نكردم ، شكستم!
به اين فكر كردم چگونه دوباره كودكانه فرهاد را با اشك زمزمه كنم؟ چگونه صداي فريدون را نغمه تنهاييم كنم؟ چگونه از ماهي سرخ ، سيب حوا ، غزلهاي حافظ ، اسكناس تانخورده ، بوي تند ماهي ، لباس نو ، قصه پدربزرگ بگويم؟ … داستان فيلم كوتاهم ، قصه مرگ امروز من است ، قصه مرگ نويسندهاي كه وقتي ننويسد ميميرد …
نفس اينبار در گلويم هقهق ميكند ، نفس بدنبال رهاشدن است ، فرياد زدن من خنده دارد ، چون صدا ندارد ، فرياد زدن من تكهپاره كردن دلم درمن است … داد ميزنم:«اي شهر من! اي دوستان پاكتر از آب و حتي اي نارفيقان خنجر بدست! من خاكم! … من آب و خاكم! …به ياد بياوريد…
راستش را بخوايد دوري من از اين جمع و بويژه شماييكه چندين ماه همراه هميشگي من بوديد خيلي سخت است ، مثل سنگ ، اين يادداشت در اصل دلايل اين كنارهگيري را در خود جاي داد و هم تذكري براي خودم ، شما و دوستان ، همچنين عرض تبريك براي ميلاد سال جديد بود ، آرزويي براي بوييدن گندم و …
دوباره بنويسم …
اين تلاشيست براي بيرون راندن مرگ …
باز هم بياد بياوريد …
صدا…
ياحق – سبز باشيد
خدايار قاقاني – فروردين1382
خدايار قاقاني









