July 10, 2002
khodayar - khodayar

  روز نو شدن،

  روز نو شدن، فصل دوباره ها، ساز نا کوک زمانه، اتفاقی را در سالهای دور قدم زد. کودکی متولد شد، کودک شد من!
  من نه منم؟...شايد يک خط سوم...خلاصه آغاز اين هفته-شنبه-روز ميلاد من بود، ميلادی که انگار فقط خود از آن خبر داشتم...
  آن ميلاد، ستاره ها را در هم آويخت، سنگهای آسمانها به هم برخورد کردند و حال...واژه باز کاپوچينوييها، يا بچه کوچولوی اين جمع وارد شد. نمی دانم آخر دايره من چه زمانيست، نمی دانم چه محفلی ست که من آغاز گر آن باشم، ولی اين را می دانم که گهواره شيرين ترين جايگاه يک انسان است.
  گهواره ای که می تواند با حرکت خود در هوا، سازهای دشتها را به صدا دراورد. حتی صدای کودک هم ترانه است، گوطش يک غزل است و آهنگسازش کسی جز نور احديت نيست.
  من سازم، دوست دارم خودم را به دوش بکشم و در صحرايی عاری از تلخی و بدی شعر بنويسم و خوب بنويسم. تا کسی نگويد اينقدر بد می نويسی، يا بگويد چرا اينقدر تلخ می نويسی؟...
  زنان و بچه های خيابانها، ماشينها و ذرات آهن و خاک، دود سياه و جنگ به من ياد دادند همچون قهوه تلخ باشم و ياد دادند که هميشه نوشته هايم را بدون شکر بخورم!
وقتی که تخت خوابم، بستر گرم خوابهايم می شود، وقتی با حجاب ماه دوست دارم يه قل دو قل بازی کنم، وقتی دوست دارم زير نور اشکهای مهتاب وضو بگيرم، وقتی سنگمو به قلکی که خورشيد خانوم مث يه سکه توش افتاده می شکنم، به گريه های خيسی فکر می کنم که از چشمان يک مرد بيرون ميريزد و ايجاست که شايد عده ای بگويند گريه مال ماست!...
  فهميدن تولد، جشن نور و سايه هاشايد کار من نباشد، اما من هم در آن زندگی کردم، نوشتم، خنديدم، رقصيدم، نوشيدم و ...ولی کسی من را بغل نکرد!
  من هم مثل خيال و آرزوهای يک انسان گمشده، دنبال تمام نا تمام خود هستم، شايد اينجا قسمتی از ناتمامهای خود را بتوانم با تو پيدا کنم، به آن برسم و گر بگيرم...شايد هم غش کنم!
تو هم واژه باز شو، حرف بزن...

به قول خودم:

منم اون دوره گرد حوالی پرهياهو
صدای گفتگوی شاخ و برگا توی جنگل پر آهو
منم من واژه باز خواب پروانه ها
يه پنجره از چارچوب قاب ترانه ها
هم نفس حرف بزن به نام شقايق
صدای لی لی موجا، کنار تن قايق
يه قصه از اين من های پر آينه
اين تصوير و نقاشی، تابلوی قصه منه
روز تولد، روز قفس، روز تن دادن به رويا
چرا زود زود تموم شد کودکی ای خدايا
يه دايره کشيدی خدايا واسه من
منو تو قفس کردی به جرم عاشق شدن
کودکی رو سال به سال از من می گيری
منو دست روزگار سپردی دست پيری
روزی مشت کوچک من باز خواهد گشت
از تولد تا خاطره می دوم دنبالش توی دشت
روزی روی کاغذ و دفتر، خاطره ها را خواهم شمرد
برای کودکم می گم که تولد خاهد مرد

ياحق
سبز باشيد

 

خدايار قاقانی