July 17, 2002
khodayar - khodayar

به زويا زاكاريان  

به زويا زاكاريان

  در حاشيه... در متن... روي خط هاي خط خطي دفتر نت... ساز بازي... غزل سازي... همه و همه در روزهاي پر شستشو، رنگ گرفتند و شكل و حجم ساختند و بعد...
  وقتي به دستان پينه بسته غزل نگاه كردم خجالت كشيدم. عرق داست تنم را غسل مي داد... به زور به چشمان پربهتش خيره شدم. تو چشمان من هم بهت بود اما اون حرف ديگه اي داشت.
  غزل ساز مي زد، غزل گمشده بود، غزل معناي عارفانه غزل بود. وقتي دستهاش روي سيمهاي پر زخمه گيتار نشست دنيا هم زخمي شد. اما همين دستها بايد براي لبخند يك آفت با پارچه، نخ و آهن جنگ مي كرد تا سپيده به او سلام كند و او چشمهاي قرمزش رو توي حوض وسط حياط با آب يخ صبح زمستان ماساژ بده تا سر كلاس خوابش نبره.
  او فقط پانزده بهار رو ديده بود، پانزده دوباره را چشيده بود، او فقط پانزده بار با گيلاسهاي درشت واسه آدم برفي چشم گذاشته بود.
  روزها درس، عصرها خواب، شبها عروسك سازي... عادت هر روز غزل بود. وقتي نگاش كردم انگاري قصه اي قديمي رو تو چشاش خونده بودم. ديگه نمي دونستم در موردش چي بگم و بنويسم. فقط دوباره آهنگ زيبايي كه هميشه اون با سازش مي زد رو زمزمه كردم. لالالالا... لالالا... لالالا...

چي بگم وقتي قناري تو بهارم نمي خوند
توي آسمون آبي ديگه خورشيد نمي تابه
چي بگم...
زندگي با اين همه درد، نمي ارزه...

ياحق
سبز باشيد

 

خدايار قاقانی