July 31, 2002
khodayar - khodayar

  دلم تنگ است،

  دلم تنگ است، دلم مي سوزد از باغي كه مي سوزد، نه بيداري، نه ديواري، نه دستي از سر ياري، مرا آشفته مي داند، چنين آشفته بازاري....

ايرج جنتي عطائي

  يك آشفته بازار، يك مزرعه، مزرعه من، كه تنش بوي خوب گندم مي ده... يه كلبه، يه آسمون و سرزميني سبز، ... سبز سبز ... يك نه، صد كلاغ سياه و زشت، كه طمع حتي بوييدن گندم اونارو آزار ميده ... يك باد و يك فرفره و بادبادك ... دست كودك ... يك كالسكه و تنگ غروب تو فصل بهار ... عروسك منتظره توي راه ... و من؟ ... هه ... در آنم و ديده نمي شوم! اما از من مهمتر يك مترسك!
  مترسك بي لب ما، تو مزرعه هوس رقص با بي بي بالاي تپه ساز مي زند، بيني اش از تكه چوبي از درخت انجير است، كه آنهم از وسط حياط كنده شده و براي او بو را ساخت، با اينكه بو را نمي فهمد، اما بوي گندم را بقل كرده و اجازه دزديدن تكه اي از آن را به كلاغان سياه نمي دهد كلاغاني كه خود فريب روباه ها را خوردند و پنير دهانشان را به دهان روباه مي دهند ... لعنت به دهاني كه بي موقع باز شود!
  مترسك حتي براي به دست كردن النگوها - كه هديه بي بي جان است - دست ندارد اما خوب كف مي زند و با آن خوب مي رقصد... او براي گوشواره ها هم جايي ندارد درست، كه او يك ... است، اما گوشهاي او شنونده پر و پا قرص ساز كوليان دشت و صحراست ...

***

و اما يك روز بعد ...

***

مترسك هوس بوسه داشت، از بي بي بي لب، هوس بدست كردن النگوها، بگوش كردن گوشواره ها، دست دادن با بزرگان، بو كردن گلهاي باغچه توي حياط و هوس ديدن چرخش فرفره ها و پريدن بادبادكها ... هوس، هوسه! گرچه به اندازه يك نفسه، اما ... خب هوسه! هوس همانا و رها شدن بوي گندم همانا ...

***

چند روز بعد...

***

مترسك بي بي بي لب را بوسيد، بوي گلها را حس كرد، النگوها و گوشواره هايش را آويزان كرد، با بزرگان هم دست داد، اما بادبادكي را براي پريدن نديد، او با چشمهايش كه از كاج بود مي ديد، اما بادبادكي را در هوا نمي ديد...
پاهايش را كلاغان و روباهان شكسته بودند، كلاه قشنگش كه هميشه به داشتنش مي نازيد، پاره شده بود و ... بوي گندم هم دزديده شد!
مترسك هم باز ياد ترانه هميشگي خود افتاد ... لالالالا ... لالالالا ...

ياحق
سبز باشيد 
 

خدايار قاقانی