زنگها به جای صدا در آوردن ايستادند... حافظه ترانه از هم پاشيد... غزلبانو سياهپوش شد... لبخندی بر لبان بدحالان نشست... نوار فروشها (همان صفحه فروشهای سابق) هم ديگر می خندند، به هر حال تا مدتی دوباره بازار کسب برای خريد کاست خواننده ما گرم خواهد شد...
همين چند هفته پيش بود، داد زدم از حافظه ترانه خواهش کردم، سلطان و King of Pop خود را به ياد بياورد. از مرد تنهايی که بر تن سرد بستر مرگ جمعه هفته گذشته بوسه زد... "فرهاد" رفت! شوکه شدم، باورم نمی شود. برايم خنده دار است. موسيقی پاپ بدون سلطان!... مگر می شود بی اين حافظه ترانه سرکرد؟ سال پيش وقتی فريدون فروغی رفت هم همين مشکل را داشتيم... او يادش رفت!
او يادش رفت صدايش را بردارد، او يادش رفت دفتر نقاشی اش را رنگی نکند. او يادش رفت دهان ترانه را خط خطی نکند. او يادش رفت...
خسرو گفت: من غمنامه نوشتم. گفتم: غمنامه تو به هيچ دردی نمی خورد. واژه بازی من هم به درد نمی خورد. حداقل بايد قبل از اين اتفاق برای گوشهای ناشنوا می نوشتيم... آنقدر می نوشتيم تا صدايمان به گوششان طعنه زند و شايد وقتی ديگر رخ ندهد!
ديگر عيدها ناله بوهايی که بو ندارند بلند می شود. ديگر ترانه خوردن فايده ندارد. جماعت! بريدم... ديگر فايده ندارد... برای چی از فرهاد بنويسم که خوب بود. طبق معمول باز شعر فروغ را بخوانيم که "تنها صداست که می ماند!" ديگر خداحافظ رفيق امير نادری ديدن ندارد. ديگر رضا موتوری و گوزنها ديدن ندارد، بايد ديد و گريست... ای از خانه داد و گريه... وای بر حال شمايان. جمعه را دوباره گوش می کنم. جمعه وقت رفتنه/ موسم دل کندنه/ ... داره از ابر سيا خون می چکه/ جمعه ها خون جای بارون می چکه...
بغض گلويم را مث طناب دار فشار می دهد، باورم نمی شود فرهاد رفته باشد. از هفته خاکستری به جمعه رسيده بودم. شنبه روز بدی بود/ روز بی حوصلگی/ روز خوبی که می شد/ غزلی تازه بگی/ ظهر يکشنبه من/ جدول نيمه تموم/ همه خونه هاش سيا/ جمعه حرف تازه ای برام نداشت.../ شهيار هم قسمتی از لورکا شدنش را به کار با فرهاد مديون است...
به هر ترتيب "مرد" ترانه های ما ديگر نيست، نمی دانم چی بنويسم... حتی واژه بازی برای او کم است و به نوعی کم می آورد ...
به اميد روزی که ياران ها و شتر بانها دستان و کجاوه های خود را محکمتر بفشارند و ببندند ... بپاخيز... بپاخيز... بپاخيز و سرکن نوای صنم ....
يا حق
يادش سبز باشد