October 02, 2002
khodayar - khodayar

 مشتي‌ماشاا... قانون بي قانون


 مشتي‌ماشاا... قانون بي قانون را
خداحافظ گفت!!!



گفتم:بنويس‌!، گفت:نمي‌نويسم!، به يكي ديگه گفتم:بنويس! ، بهم گفت:مي‌نويسم! ... همه مي‌دونستن كه چقدر دوستش دارم، همه مي‌دونستن كه باهاش دوراني داشتم، ولي مي‌گفتن كهنه شده! ...
يكسال گذشته كه گذشته! ... يکی گفت: من دوستش دارم اما تو كاپوچينو براش محلي از اعراب نمي‌بينم!... دوست داشتم بهش بگم: آخه ، تو چقدر محلي از اعراب داري؟ ... به يکی ديگه گفتم: بنويس!، اون گفت: به نظر من لزومي نداره! ... دنيا دور سرم چرخ و فلك بازي مي‌كرد، انگار يه عده وايسادن بهم مي‌خندن، ولي كسي جز خودم صداي اونارو نمي‌شنوه!

هر چي مي‌گفتم‌،‌ شايد فكر مي‌كنين بازم براتون ميخونه ، «آي شياد مي‌خواي بموني تو/ اما صبر كه بره مي‌دهم جزاي تو... »!!!!!!!!!

***

دارم با آسمون بازي مي‌كنم‌، ‌ستاره‌هاشو روي طاقچه‌‌هاي ابراش مي‌چينم‌،‌ ضيافته!... ضيافت نور و سايه!...ضيافت شعر و غزل!... ترانه پس چي؟!...
آره، اونم هست‌،‌ بالاي مجلسه‌، ‌با غزل نشستن و حرفارو به هم مي‌بافند‌،‌ تا شايد لباس قشنگ عروسي ماهو درست كنند... چي مي‌گفتن؟!...

ياد يه آوازه خوان ناب رو زنده كردن‌، ‌مي‌گن:« بخون آوازه خون، غم دارم امشب‌/ صداي لالايي تو مث يه كوكب/ بخون كه دست بارون بي صدا نيست/ عذاب تلخ آشوب مونده توي شب/ صدا آواره شد از دست لبهات/ خزيد‌،‌ گوشه‌اي رفت از ترس چشمات...(1)»...آوازه خوان هم صداش ميا‌د‌‌،‌ صداي كفش پاش مياد‌،‌ صورتشو يكي داره نقاشي مي‌كنه...
نقاش كيه؟!...
صداي ‌آوازه خوان مي‌گه: «وقتي كه دستاي باد/ قفس مرغ گرفتارو شكست/ شوق پروازو نداشت/ وقتي كه چلچله‌ها/ خبر فصل بهارو مي‌دادن/ عشق آغازو نداشت/ ديگه آسمون براش فرقي با قفس نداشت/ واسه پرواز بلند/ تو پرش هوس نداشت... اما لحظه‌اي رسيد/ لحظه پريدنو رها شدن...(2)»...
فريدون فروغيه...
غم مرغ گرفتارو فرياد زده بود‌،‌ پريد‌، ‌بالاخره لحظه رها شدنش
رسيد... مرغ گرفتار آزاد شد!... آره، مشتي‌ماشاا... قانوناي بي قانونو خداحافظ گفت!!!
رفت؟!...
آره، رفت، اونم نه يه رفتن ساده، رفتن او از رفتن فرهاد هم برايم تلخ‌تر بود...

***

يكسال گذشت!... از نامردمي‌ها، پوچ‌گرايي‌ها خسته شدم،‌ از كساني كه ياد كسي را سبز نمي كنند بدم مي‌آد‌، ‌عصباني‌ام، گله دارم‌، ‌ناراحتم از دست بد جمعه!... يكسال گذشت‌، ‌اما هنوز مرگ او مث تابوت تلخ تر از هر تلخ ديگره‌... شما‌ها هم مي‌خواين مث بعضي‌ها قرص سكوت بخورين؟... شما‌ها براي فريدون چقدر محلي از اعراب مي‌بينيد؟
برقص تلخي!!!

خدايار قاقانی