من و آيدا- دومين گنبد
آيدا در آتش!
در فراسوی مرزهای تن ات تو را دوست ميدارم.
آينه ها و شپ پره های مشتاق را به من بده/.../ و راه آخرين را/ در پرده ای که ميزنی مکرر کن.
در فراسوی مرزهای تن ام تو را دوست ميدارم.
در آن دور دست بعيد/ که رسالت اندامها پايان ميپذيرد/ و شعله و شور تپشها و خواهشها/ به تمامی/ فرو می نشيند/ و هر معنا قالب لفظ را وا ميگذارد/ چنان چون روحی/ که جسد را در پايان سفر/ تا به هجوم کرکسهای پايانش وا نهد.. (شاملو)
من! اسم آيدا رو آيدا گذاشتم. اسم اونو آيدا می نويسم و ... می خونم!
***
آيدا آتش می گيرد، آتش برايش باغ گيلاس است.
رمه ها عاشق آيدا هستند، به صدای نی لبک او مست می شوند، پرواز می کنند، تا در گيرو دار بازی قسمت، غذای عطش طمع گرگها نشوند، گرگهايی که پوست گوسفند را به پوست خود بافته اند.
آيدا به آينه نگاه کرده بود- يادت مانده؟- عطر من و عطر تورا ديده بود...بوييده بود...خنديد، اما...
آتش گرفت!... ترانه های سفر ندای آغاز را سر داده اند، نبايد بسوزد! ... نمی دانم، تقدير است يا که سياست، شايد هم همان قطار سنگين سهراب باشد... آيدا ها بايد ذره ذره بسوزند.
آتش از دومين گنبد دامن آيدا را گرفت، به پای آيدا خواهد افتاد. آتش يخ خواهد زد، دوست دارد با بوسه آيدا تنش خنک شود، تا شايد باغی از عشق را نسواند، آتش هم پشيمان می شود، چه برسد به قطار و ...
شايد هم وعده ديداری با "ققنوس" فراهم شود، نمی دانم!
***
آيدا حرفمو گرفته، نمیدونم تو هم چيزی متوجه می شی؟ ... آينه رو که يادته؟ ... رو آينه اسم آيدا رو نوشتم، تو چی؟ نوشتی؟ ... بخار روی شيشه پرواز کرد، آينه زلال زلال شد، اون موقع فهميدم آيدا صداست، شکل اشکاله، معنای معناست... (پس تا اينجا، بعد از اينکه فهميدم آيدا دارم، بهش سلام کردم، اينبار فهميدم به کی سلام دادم) آره سلام دادم، اونم جواب سلامم رو داد. حالا اينجا تو همين چند خط باهاش قرار ميذارم، تو هم با آيدات قرار بذار...
به آيدا می گم تو بتی! ... يه بت واژه، شايد هم الهه آذرخشی!
***
گپ من و آيدا به درازا کشيد، از مجسمه و مرد سرگردان و دختران انتظار تا به ميعاد و سفر و آغاز...گفتيم، شايد حوصله اتون نياد که گپ من و آيدا را بخونيد ولی ما قرار گذاشتيم...
وعده ديدار مادر فراسوی پيکرهايمان در باغ ققنوس با آيدا...
يادم باشد که يادت بيندازم براای قرارمان در باغ ققنوس بگويم که زن هم، دختران انتظار هم و شايد نازلی به آيداهايشان بگويند تا بيايند.
پس وعده ديدار ما در فراسوی...
يا حق- سبز باشيد