من و آيدا-چهارمين گنبد
آيدا، فسخ عزيمت جاودانه
برای احمد شاملو يا الف. بامداد بزرگ، که اسم بامداد را برای امضای واژه هايش نگذاشت، بلکه او شاملو را پنهان کرد، های بر جامعه ای که شاعر، خود را پشت واژه پنهان کند.
آيدا را نفس کشيدم، تا ته اعتبار اکسيژن، شستشو دادم تمام نفسهايم را به شکل يک غسل، گاهی گلايه، گاهی کنايه، گاهی عشق و گاهی حقيقت....نه، تمامش حقيقت.
راست گفتيم، مثل کف دست، نفس داديم، نفس گرفتيم، حتی خاک را به يکديگر هديه می داديم، خاکه فراسوی پيکرهايمان!
تا عمق من فرورفتم، بی آنکه هوايی مانع باشد، بی آنکه غروب تمام لحظه هايمان را بشمارد، نزديک سحر بود، همان سحر پرآرزو، حرفهای روزمره ما، به خود نظم گرفته بود، نتها، واژه ها ها و صداها جاری شدند، شعر هم بود، از بامداد شعر می خوانديم. آيدا می گفت: "الف بامداد استوار بود...رفت!"
نفسم را با هوا آشتی دادم، از ته عمق وجود، شايد هم يک اه بود، من هم خواندم:" ميان خورشيد های هميشه/ زيبايی تو/ لنگری ست/ خورشيدی که/ از سپيده دم همه ستارگان/ بی نيازم می کند/ نگاهت شکست ستمگری ست/ نگاهی که عريانی ی روح مرا/ از مهر/ جامه ای کرد/.../ و چشمانت با من گفتند/ فردا روز ديگری ست/..../ وينک مهر تو/ نبردافزاری/ تا با تقدير خويش پنجه در پنجه کند/ آفتاب را در فراسوی افق پنداشته بودم/ به جز عزيمت نابهنگام ام گريزی نبود/ چنين انگاشته بودم/ آيدا فسخ عزيمت جاودانه بود..."* صدای آيدا که با من همراه شده بود، برايم لذت نابی داشت، عاشقانه تر فرياد می زدم: "ميان آفتابهای هميشه/ زيبايی تو لنگري ست/ نگاهت شکست ستمگری ست/ و چشمانت با من گفتند که فردا روز ديگری ست."*
صدای آيداها با آيداهای کنارشان نوای پروازی عاشقانه را در تالار درست کرده بود...سفر!... سفر کرده!... می گفت بپريم!، گفتم:" از پيکرم به فراسوی پيکرهايمان و از فراسوی پيکرهايمان تا به پريدن!"
***
آره، آيدا فسخ عزيمت جاودانه بود، فقط تا بامداد با من ماند، وقتی بامداد غروب کرد، اورا گم کردم... از خودم می پرسم چرا بايد همه چی تو روز چارم، تو چارمين گنبد خراب بشه؟... همه سايه هايی که روز اول سايه بودن، چرا روزای آخر دوباره سايه می شن؟... چرا ميان؟... چرا ميرن؟...
***
سوالها می آمدند و می رفتند، بی آنکه مسافره جواب داشته باشند، می گويم، می توان از عشق دوباره خواند و نوشت؟...همه را می بينم، همه را می خوانم و همه را می فهمم، عده ای مثل من شده اند، عده ای آيدايشان را تازه پيدا کرده اند، عده ای تازه او را فهميده اند، و ... نگاهم به موزاييکها مات و مبهوت مانده بود، سينه سرخی روبروی افق ديدم نشست، دمش را برای حفظ تعادل به سمت بالا و پايين تکان می داد، هر چند ثانيه نگاهی به اطراف می انداخت و به زمين و شايد به پر عقاب تک می زد، اورا به شکل خودم ديدم، پر دراوردم... آيدا آمد تا گر بگيرم از خوشی... آتشفشان بشوم و بپرم!... آيدا گفته بود که با بامداد می رود.
بامداد پشت سه باربارش برف، پشت سه بار پريدن چلچله ها و پشت يک شب مانده است.
من پريدم تا بدانم سهم من آيداست يا...
سهم من...
سهم تو...
چند تای شما سينه سرخ پر دراورده ايد؟... کدامتان آيدا را نفس کشيديد؟... کدامتان لابلای سرانگشتان آيداهايتان خوابيديد؟... کدامتان تا بامداد حرف زديد؟... کدامتان سر قرار نيامديد؟... کدامتان آيدا را تنها گذاشتيد؟... کدامتان مرگ آيدا...
يا حق-سبز باشيد
*احمد شاملو