برگی از تصوير آخر آيدا- ششمين گنبد
زمين آبستن روزی ديگر است./اين است زمزمه سپيده/ اين است آفتاب که بر ميايد./ تک تک ستاره ها آب می شوند/ و شب/ بريده بريده/ به سايه های خود تجزيه می شود/ و در پس هر چيز/ پناهی می جويد/ و نسيم خنک بامدادی چونان نوازشی ست/.../عشق ما دهکده ايست که هرگز به خواب نمی رود/ نه به شبان و/نه به روز/و جنبش و شور حيات/ يک دم در آن فرو نمی نشيند/ هنگام آن است که دندانهای تورا/ در بوسه ای طولانی/ چون شيری گرم/ بنوشم/.../تو باد و شکوفه و ميوه ای، ای همه فصول من!/بر من چنان چون سالی بگذر/ ت اجاودانگی را آغاز کنم/.../زيباترين حرف ات را بگو/شکنجه ی پنهان سکوت ات را آشکاره کن/ و هراس مدار از آنکه بگويند/ ترانه بيهوده می خوانيد، چرا که ترانه ما/ ترانه بيهودگی نيست/ چرا که عشق/ بيهوده نيست (احمد شاملو)
1- خارج از خط
به خطهای آخر رسيده ايم، مسافران همي شگی با قطار واژه آيدا را فهميدند، لمس کردند و حتی بوسيدند. اما آنها که واژه را بيهوده دانستند و عشق را به تمسخر گرفتند و بر عقل خود که چون جمجمه ای تهيست، تکيه کرده اند و دوست نداشتند واژه را ببلعند و بکاوند تا حرف شاعر يا نويسنده را بشنوند، نه تنها حسرت دريغها را می خورند بلکه لذت يک پله بالا رفتن از نردبان واژه را از دست داده اند.
آنهايی که نخواستند بفهمند يا فکر کردند به زحمت می افتند همان عده ای هستند که بامداد بزرگوار گفت:"...نه به سان شما/ که دسته شلاق دژخيمتان را می تراشيد/ از استخوان برادرتان/ و رشته تازيانه جلادتان را می بافيد/ از گيسوان خواهرتان/ و نگين به دسته شلاق خودکامگان می نوشانيد/ از دندانهای شکسته پدرتان!...".
گفته اند شاعر را در شهر بی شاعر نمی فهمند، همانطور که از قول شاعر اراجيفهارا می نويسند و به نامش روی خط ثبت می کنند، آنها کسانی هستند که برای جگرشان دشنه ساخته اند، برای پيکرشان زندان و برای گردنشان رشته. اينها کسانی هستند که کوره دژخيم را می تابانند و با هيمه ی شاعر، نان جلاد شاعر را برشته می کنند...
2- ادامه رهگذار راه
روی رف جای خيلی از کتابهای خوب، ميلادهای خوب، عکسهای ناب، تنگهای بلور و ... است.
چشمهايش دوباره روی خط پريشانيها، نفس خاک گرفته ای را روی شيشه قاب عکسی که بخار شده بود می ديد، قاب عکس حرف می زد، گويی منتظر تکه نوری از روی رف است...
به قاب خيره شد، من هم به چشمهايش خيره شدم. چشمهای درشت گيلاسی رنگش، پر واژه و حرف و تصوير بود. ...فکر می کرد!... به اعماق وجودش رفته بود، سفری بی آغاز، بی پايان، پر عشق اما پر و حشت....
از دالانهای بزرگ و کوچکی گذر کرد، گهگاهی روشن و پر نور و گهگاهی تاريک و دلسرد، از تصاوير زندگی اش عبور می کرد، مثل شعار ها روی ديوار، نقش و رنگ داشت، آخرين تصوير، عکس آيدا بود... گويی آن عکس را تا اعماق درونش پنهان کرده بود، رد شد، بوی علف!... تنش بوی علف ميداد، دستهايش رنگ قهوه ای سوخته به خود گرفته بود، شبيه حنا بود، اما نه! حنا نبود، پوست گردو!.. بوی آن را ميداد، صدای خنده ای پشت مزرعه ای پر علف که به نظر می آمد کف آن خيس باشد، آرام آرام، شکل واقعی تر و نزديک تری به خود می گرفت...عشق بود... عشق استشمام می شد!... مست نگاهی از دور جانش را مست کرد، خودش را در آغوش آن مست نگاه ديد، علفها هم سر ذوق امده بودند، رقص گياههای زرد و سبز از يک سو، استواری استخوانهای سرد علف در وقابل باد جنوبی، خود رنگ دگری داشت، حتی بزها هم علفهارا می فهميدند، گويی از گرگ نمی ترسيدند، چشمک خورشيد از ميان گردوهای ميان زمين و هوا مانده به او و آيدا، آتش را داغتر می کرد...
يزک لحظه فکر کرد... اينجا آزادی نفس است، او آيدا را ميديد که با نفس بازی می کند، نفس آزاد بود، همه چيز آزاد بود، حتی اکسيژن. علفهای نرم تامل هم خودشان را به کاجهای تامل تکيه داده بودند و نفس می کشيدند، مثل او و آيدا...
3- دستهای گردويی!
نصفی از پوست بعضی گردوها خشکيده بود و راحت کنده می شد، آيدا می گفت:"جدا می شن!"... در رودخانه ای که شبنمهای درخت روی آن می ريخت و پر از جنبش عشق و شبهای زلال بود، می توان گردويی شست، می توان طرح لب را در آينه رودخانه ديد و می توان با همان گردوی کال، عشق برد...
از بالا ميامد، نگاهش به دستانش افتاد، سياه شده بود، نه رودخانه ای بود و نه...
اين برگی از تصوير اخر بود...
يا حق- سبز باشيد
خدايار قاقانی