براي روزهايي که به من ياد دادند،كودكي بهترين دوران و همبازي عشقي ابدي دارد.
گمشدهها يه پيش!…آينههاي صد«من»به پيش!…
گفتند:غم مخور!
گفتم:پس يوسف چي؟
گفتند:كنعان كو؟
گفتم:گم شد!
گفتند:بايست!
گفتم:شاعر يعني ترانه…
گفتند:ترانه؟
گفتم:ترانه يعني شكل زمانه!
گفتند:تو كسي نيستي…
گفتم:!!!
گفتند:تو!روبرويي با اين همه قدرت؟
گفتم:من هم ميتوانم شاعر باشم!
گفتند:نتهايت كو؟
گفتم:زير مثلث آب غرق شد
گفتند:حتي پنج خط حامل؟
گفتم:حتي خط سوم!!!
گفتند:عاشق نميشي؟
گفتم:از من گذشت
گفتند:چرا؟
گفتم:روحم بزرگتر از سنم است!
گفتند:يعني چي؟
گفتم:زود بدنيا آمدم
گفتند:!!!
گفتم:اين جواب من است
گفتند:بنويس!
گفتم:پيغام ميخواهم
گفتند:مهم نيست!
گفتم:واكنش پنجم؟!
گفتند:واكنشها از نوع ششم است
گفتم:عاطفه هم پيغام ندارد چه برسد به واكنش خيلي…
گفتند:اين چي چيه؟
گفتم:يه رقصه!
گفتند:براي رقص كسي پيغام نداره
گفتم:پس كولي كجاست؟
گفتند:با يوسف بود
گفتم:ساز نابش…؟
گفتند:تكه تكه و خوني بود!
گفتم:يوسف!…ميگويند غم مخور!…پيراهن يوسف!…ساز كولي!…همه خوني بود…
يادم نميآيد ديگر چه گفتم،اما ياد فيلم«بوي پيراهن يوسف»افتادم،لحظهاي أه پلاك يوسف را از دهان كوسه بيرون آوردند…اما دوباره ادامه داد…
گفتند:دوباره از عشق بنويس!
گفتم:به چلچلهها گفتم!
گفتند:!!!
گفتم:به همه گفتم أه به قصهگو قصه بدهيد…اما…
باز هم خواهم نوشت أه دوست ميدارمتان
و
خواهم نوشت:
توي خاك قصه ما ميشه هر چي جستجو كرد
روي اين كاغذ واژه ميشه بازم گفتگو كرد
چلچلهها!اقاقيها!بيايد برام قصه بگيد
قصهگو هم خسته شده،به قصهگو قصه بديد(1)
1-خدايار قاقاني
ياحق – سبز باشيد
خدايار قاقانی