ما دوباره مي نويسيم با يك پپسي براي خودمان!



نيچه گفت : هميشه پايان دادن به كاري , جرات بيشتري از آغاز كردن آن مي خواهد ...
فكر مي كردم خيلي جرات به خرج دادم كه به همه گفتم ديگر نمي نويسم در كاپوچينو ...
يك صدايي ته دلم مي گفت ديگر نبايد بنويسي و من فكر مي كردم راست گو ترين صداي
زندگي ام را مي شنوم , صداي دلم !!!
هر چه هم سخت تر مي شد مطمئن مي شدم كه تصميم درست است , هنوز خداحافظي نكرده بودم
كه دلم برايشان تنگ شده بود ...
براي خسرو نقيبي كه هر وقت ببينيش انگار قهرمان فيلم هاي كيميايي است ,خيس و باران
خورده , كه منتظر سيمين دخت خود پشت شمشادهاست ...
براي خدايار قاقاني , شاعري كه اگر اينجا نمي ديدمش حتما روزي بايد مي ديدمش كه غزل
خوان و مطرب ترانه سراي بهشت است , پرديس افكار خوب آدم ها !
براي صنم دولت شاهي كه آدم وقتي تن گ’ر گرفته اش را مي بيند به فرشته ها حسودي اش
مي شود و دلش مي خواهد اسم همهء دختر بچه ها را صنم بگذارد شايد شيرينيشان به او
برود...
براي شيده بهمن يار , كه اگر يك بار روبرويش پشت ميزي بنشيني , مثل من سرت را از هر
ميزي , خسته و گيج بلند كني دنبال چشمان مهربان او مي گردي و لبخندش ... بس كه دل
بزرگي دارد ...
براي بابك غفوري آذر كه اگر اخم هم بكند مثل روز اول فكر مي كني هزار سال است مي
شناسيش و اسير معرفت اويي ...
براي احسان حسين زاده كه بلد نيست ادا در بياورد اما آيكون قهقهء ياهو مسنجر فقط به
صورت او مي آيد ...براي او كه استادي را براي من قهوه اي تصوير كرد چون كاپوچينوي
ما قهوه اي است !
و براي صبا شادور كه لپهاي سرخش وقتي از عشقش پيغام مي بردم برايش , يادم انداخت
شرم دخترانهء‌دختران وطنم هنوز دوست داشتني است.
براي همه شان ... براي تمامشان دلم تنگ شده بود ...
حتي براي مهمان استادمان يا استاد مهمانمان , سينا مطلبي , با معرفت ترين آدمي كه
فكر مي كردم مي خواست رييس باشد ...سردبير شايد ! مست يا عاقل چه فرقي مي كند ،
براي او كه دوستش داشتم كه دوستانش را با فيلم مورد علاقه ام همه مردان رئيس جمهور
صدا مي زدم.
خلاصه نه... انگار ننوشتن صداي دلم نبود اگر بود پس اين دل تنگي ها براي كيست ؟،دلم
ميگفت حالم از دنياي سايبر به هم ميخورد , اما اينها كه گفتم راي من فخر syber
space بودند.
من مينويسم ,دوباره مينويسم ما همه دوباره از نو , انگار كه با جرات , دوره اي را
تمام كرده باشيم و با جرات تر دوره اي ديگر را آغاز كرده باشيم دوباره مي نويسيم
....
 

نيما رسولزاده