مرثيه اي براي قهرمانان
مرثيه اي براي قهرمانان...
اينجا...توي اتاق نشستم...نه گرمه نه سرد...مثل هميشه...راستش مدت هاست زندگيم از
مفاهيم سياه و سفيدي مثل سرما و گرما...خوبي و بدي...درستي و نادرستي...زشتي و
زيبايي خالي شده...
بيرون طوفانه...باد مثل شلاق خودش رو به پنجره ها و در ميكوبه...ولي نميتونه نفوذ
كنه...چند سالي ميشه كه همه منافذ اتاق رو بستم...درها و پنجره ها رو با زنجيرهاي
فولادي قفل كردم...
بعد آخرين بار قسم خوردم كه ديگه كسي رو تو اتاقم راه ندم...ديگه كسي رو راه ندادم...من
موندم و اتاقي با نوري ضعيف...يك كتري قهوه...يه بسته وينستون...يه قوطي ودكا...يه
قاب عكس به ديوار كه توش چگوارا داره بهم لبخند ميزنه... با يه جلد شاهنامه ...
داره يه صدايي مياد...يكي داره در ميزنه...يكي ناله ميكنه...ولي لحن صداش مثل بقيه
خاكستريه...خاكستري...نه سياه....نه سفيد...گوش هام رو ميگيرم...خودم رو با قهوه
سرگرم ميكنم...بازم در ميزنه...التماس ميكنه...آخيش...آخر سر از رو رفت...
يه ذره ودكا ميريزم تو گيلاس...ودكا تلخه...تلخ...مزمزه ميكنم...آره خيلي تلخه...يه
نخ وينستون روشن ميكنم...آتيش سيگارم رو ميارم جلو صورتم...داغه...داغ...حتي داغ تر
از بدن معشوقه ام...پوستم رو ميسوزونه...
از داغي سيگار و تلخي ودكا غرق لذت ميشم...به نظرم مياد كه سال هاست طعم چيزهاي
مطلق رو نچشيدم...
لاي شاهنامه رو باز ميكنم...ميرسم به جايي كه فردوسي داره افتادن رستم در چاهي كه
شغاد نامرد براش كنده رو توصيف ميكنه....چاهي پر از نيزه هاي زهرآگين...از خودم
ميپرسم:
چرا رستم از قلاب سه گوش جادوييش براي بيرون اومدن از چاه استفاده نميكنه؟...همون
قلابي كه اگه پرتاب شه حتما به جايي گير ميكنه...اشك چشم هام رو پر ميكنه...رستم رو
درك ميكنم...اون مرگ رو پذيرفته...ميدونه كه دوره و زمونه رستم ها به سر اومده...ديگه
كسي اونها رو دوست نداره...
گيلاس ودكا رو تا ته سر ميكشم...به سيگارم با لذت پكي جانانه ميزنم...سرم رو ميزارم
رو بالشت...چشم هام سنگين شده...خواب همه وجودم رو در بر ميگيره...توي رويا فرو
ميرم...روياي رستم و رخشش...روياي سهراب...روياي افراسياب...روياي سياوش در آتش...
آرزو ميكنم هيچوقت از رويا بيدار نشم...
افسوس...









