پناهندگى و پيامدهاى روانى آن




به خاطرهء كسرى موحد و به آهوان ـ خواهرانم




پناهجويى و پناهندگى

پناهندگى يك سنت مسيحى است و ريشه دارد در آيين مسيحيت و مبتنى است بر شرح حال عيسى مسيح كه در كتب مقدس آمده است. پس از جنگ جهانى دوم اما بر محور اين سنت مسيحى و با توجه به شرح حال نويسندگان و انديشمندان و هنرمندانى مانند والتر بنيامين و برتولت برشت و كاندينسكى و پائول كله و توماس من و برادرش هاينريش من كه از گزند فاشيستها به اسكانديناوى و ايالت متحدهء آمريكا و به جنوب فرانسه پناه آورده بودند، در اغلب كشورهاى اروپايى قوانين پناهندگى تصويب شد و بدين ترتيب يك سنت و يك آيين مذهبى به قلمرو قوانين مدنى راه يافت ـ قانونى و قانونمند شد. مطابق اين قوانين تا بيست سال پيش هر كس كه به دليل جنسيتش، به دليل عقايد يا مذهبش تحت تعقيب قرار مى گرفت، آزار و شكنجه مى ديد، مى توانست در كشورهاى اروپاى مركزى و در اسكانديناوى تقاضاى پناهندگى كند و چنانچه در محكمه دلايلى ارايه مى داد در اثبات ادعاى خود با پناهندگى او موافقت مى شد و از آن پس ترك تابعيت مى كرد و شهروند آن كشور پناهنده پذير مى شد و حتى تسهيلاتى هم به او تعلق مى گرفت.

در بيست سال گذشته پناهندگى به آن مفهوم سياسى و اجتماعيش در دو دوره دگرگون شده است:

نخست: از آغاز انقلاب بهمن تا پايان جنگ ايران و عراق

دوم: از فروپاشى ديوار برلين تا پايان جنگ هاى داخلى بالكان و تصويب معاهدهء شنگن

از آغاز انقلاب بهمن تا پايان جنگ ايران و عراق تصور عموم از پناهندگى هنوز معطوف بود به همان مفهوم مسيحى و نوعدوستانه. در اين دوره به تقاضاهاى پناهندگى زود زسيدگى مى شد و به پناهجويان از همان بدو ورود تسهيلات و امكاناتى تعلق مى گرفت. ماهانه مبلغى كه كافى بود براى گذران زندگى و حتى مى شد از آن اندوخته اى هم هرچند ناچيز فراهم آورد به پناهجو تعلق مى گرفت و پناهجو از امكانات درمان رايگان برخوردار بود و حتى مسكن مستقل داشت و پس از شش ماه تا يك سال اگر پناهندگى مى گرفت مى توانست كار كند و تحصيل كند. پناهندگى در آن زمان ساده ترين و بهترين نوع اقامت بود در كشورهاى اروپاى مركزى و اسكانديناوى ـ در آلمان، فرانسه، سوئد، دانمارك، انگلستان، هلند و حتى نروژ و فنلاند. براى مثال در برخى ايالات آلمان، بخشنامه هايى به تصويب رسيده بود و مطابق آن بخشنامه ها اتباع كشورهاى ايران، افغانستان، لبنان و فلسطين و مبارزان تاميل و جز اينها، اگر تقاضاى پناهندگى مى دادند، به تقاضاى آنها به سرعت رسيدگى مى شد و اگر تقاضاى آنان رد مى شد، آنها را به كشورهاى مطبوع خود پس نمى فرستادند و اقامت هايى مى گرفتند به نام "اقامت اجتماعى" در همان گذرنامهء خود، اما با امكانات پناهندگى.

در سال 1991 با فروپاشى ديوار برلين، اتحاد جماهير شوروى فروپاشيد و در بالكان جنگ هاى داخلى آغاز شد. از يك سو احزاب دست راستى به قدرت رسيدند و از سويى ديگر جنگزدگان و آوارگان جنگى بالكان به كشورهاى اروپاى مركزى و به ويژه آلمان گريختند. عده اى هم از مهاجران آلمانى تبار روس كه اجداد آنان در زمان سلطنت كاتارينا به روسيه رفته بودند و در روستاهاى ساحل الگا رحل اقامت افكنده بودند، به آلمان ـ به آرمانشهر و به وطن خود بازگشتند و در نتيجه عرصه بر پناهجويان تنگ شد و سختگيرى ها و ناملايمت ها شدت گرفت. به پناهجويان براى تامين مايحتاج روزانه به جاى پول نقد كوپن مى دادند و در فروشگاهها پناهجويان تحقير مى شدند و آزار مى ديدند. ناگهان اردوگاههاى پناهندگى تاسيس شد و شنيدم حتى فحشا و اعتياد و قاچاق مواد مخدر و دزدى رواج يافت و در روزنامه ها، از اين خرده بزهكارى ها هر روز تيترهاى درشت مى ساختند و مردم را بر ضد پناهندگان تحريك مى كردند، و اينها همه بود تا اين كه دولت هاى اروپايى قوانين پناهندگى را يك كاسه كردند و در پارلمان اروپا معاهدهء شنگن تصويب شد و به موجب آن، در يك كلام زندگى براى پناهندگان پذيرفته شده آسان شد و براى پناهجويان سخت تر از پيش. يعنى تا پيش از اين اگر تقاضاى پناهجويى در آلمان رد مى شد، مى توانست به هلند يا به سوئد برود و از نو تقاضاى پناهندگى كند. در حالى كه اكنون، پس از انعقاد معاهدهء شنگن اگر يك كشور اروپايى و امن تقاضاى پناهندگى پناهجويى را رد كند، هيچيك از كشورهاى اروپايى كه معاهدهء شنگن را امضا كرده اند، به تقاضاى او رسيدگى نخواهند كرد. براى همين بيشتر پناهجويان اكنون يا به انگلستان مى روند و يا ـ اگر بخت با آنان باشد كه اغلب نيست ـ تقاضاى مهاجرت مى كنند به كشورهاى مهاجر پذير ـ به كانادا، نيوزلند، استراليا و آمريكا. از سوى ديگر پناهندگان پذيرفته شده مى توانند آزادنه به هر جا كه بخواهند سفر كنند و حتى پناهندگان ايرانى گذرنامه هاى پناهندگيشان را پس مى دهند و گذرنانهء آلمانى مى گيرند و از سفارت ايران گذرنامهء ايرانى و بدين ترتيب دو مليت دارند و اگر به فرودگاه مهرآباد برويد، ايرانيانى را مى بينيد كه پس از سالها دورى از ايران به ايران برمى گردند.

پس نتيجه مى گيرم: هرچند دلايل پناهندگى ـ تبعيض جنسى، قومى و مذهبى، شكنجه و تعقيب سياسى ـ همچنان بر جاى خود باقى است، مفهوم پناهندگى در آن دو دورهء يادشده به كل دگرگون شده و در يك مفهوم از ريشه هاى مسيحى خود جدا مى شود و نزديك مى شود به درك و دريافت كشورهاى مهاجرپذير كه با توجه به افزايش يا كاهش درآمد سرانهء ملى، نيازهاى بازار كار به فن آوران، و بسته به ميزان رشد جمعيت و تامين حقوق بازنشستگى، هر سال گروهى مهاجر مى پذيرد يا نمى پذيرد. تنها انگلستان از اين قاعده مستثنى است و تنها در انگلستان است كه مى توان تقاضاى پناهندگى كرد و بالطبع در پنج سال گذشته ـ شنيده ام ـ عدهء بسيار زيادى از جوانان ايرانى به انگلستان رفته اند و تقاضاى پناهندگى كرده اند و ماندگار شده اند. شنيده ام وضع اجتماعى آنان چندان خوب نيست و شايسته است روزى كسى گزارشى مستند با عكس و خبر و گفت و گو تهيه كند و انتشار دهد از حال و روز اين عزيزان. درهمين قلمرو پديده هاى قابل مطالعهء ديگر هم هست. براى مثال پس از جنگ بسيارى از مجروحان جنگى با هزينهء دولت براى درمان به آلمان آمدند و چون معلول بودند و نيازمند درمان درازمدت و در ايران امكانات درمان اندك بود، در آلمان ماندند و تقاضاى پناهندگى كردند. هستند دانشجويانى كه تا پايان جنگ به هزينهء دولت تحصيل مى كردند و پس از پايان تحصيل ناگزير مى بايست به ايران مى رفتند. اما ماندند و تقاضاى پناهندگى كردند. يعنى هم از امكانات دولتى براى تحصيل بهره بردند و هم از امكانات پناهندگى براى ماندن در اروپا و بسيارى از اينان با سفارتخانه ها آمد و شد داشتند و اهل نماز و روضه بودند و مسجدرو و بركنار و تاحدى منزوى از ديگران.



پيامدهاى روانى پناهجويى

به نقل از حافظه مى گويم: هايدگر مى نويسد: مرز آن نيست كه چيزى در آنجا توقف كند. بلكه مرز آن است كه چيزى حضور خود را از آن جا آغاز كند. سينوهه كه مى گويند نخستين فرارى سياسى تاريخ است، دو هزار سال پيش از ميلاد مسيح به خط هيروگليف در شرح حال خود آورده: اقدام به تبعيد بر قلب و ذهن من نوشته نشده بود، من خود را از خاكى كه بر آن ايستاده بودم به زور كندم. پس در پرداختن به پيامدهاى روانى پناهجويى دست كم با دو مفهوم بسيار پايه اى روبروييم: مرز و عزا.

فراموش نكنيم پناهجو ـ يا مهاجر يك شورشگر است. جنگجويى است مغلوب و متوارى، و چون متوارى است از زادگاه خود، زادگاه و زبان مادرى و در يك مفهوم هر آنچه را كه دلبسته و پايبندش بوده است و به حضور او در جهان معنى مى داده، ناگهان از دست داده است ـ يا به اختيار خود را از اين مجموعه كنده و از مرزها گذشته با اين قصد كه به يك زندگى بهتر و آيندهء روشن تر دست يابد. در روانشناسى بحث بر سر ارزشگذارى نيست و اين مهمترين تفاوت روانشناسى است با ايدئولوژى. داورى در روانشناسى ناشايست است. همانگونه كه به درد تجاوزشده مى رسيم، درد تجاوزگر هم اهميت دارد. از اين نظر در يك نظام روانشناختى به جاى داورى، تفاهم و درك و شناخت است كه اهميت دارد و موضوع كار ماست. دو مثال مى آوريم:

زنى بود از بيمارانم كه در جنگ هاى داخلى بالكان از بوسنى به همراه همسرش گريخته بود. در راه، در يكى از روستاهاى كرواسى نشين، سربازان صرو و كرواسى، در يك طويله پيش چشم همسرش به او تجاوز كرده بودند. زن كابوس زده بود و ترسخورده و افسرده و منزوى. زن هر شب كابوس مى ديد و در كابوس هاش آن صحنهء تجاوز مدام تكرار مى شد. از بيگانگان وحشت داشت و از خانه به ندرت بيرون مى رفت فرزندى داشت شش ساله. به فرزندش عشق مى ورزيد و در همان حال، چون گمان مى كرد فرزندش ثمرهء آن تجاوز جنسى است، از او نفرت داشت و از نفرت به فرزند احساس گناه مى كرد. از سويى به حمايت همسرش نياز داشت، از سويى ديگر از روابط جنسى بيزار بود و نمى توانست با شوهرش همبستر شود. منتهى از ترس از دست دادن اين يگانه پشت و پناه با او به بستر مى رفت و همواره احساس مى كرد به او تجاوز شده است. اين خانوادهء بوسنيايى تقاضاى پناهندگى كرده بود و تقاضاى آنان رد شده بود و بنا بود به بوسنى بازگردانده شوند. زن اما از بازگشت به وطن وحشت داشت. هموطنانش به او و به همسرش به چشم يك خائن مى نگريستند. يك زن رسوا و يك مرد بى غيرت كه پذيرفته بودند دشمن به آنان تجاوز كند. درمان اين زن مشروط بود به ثبات و امنيت اجتماعى و چون تقاضاى آنان رد شده بود، زندگى اجتماعى شان بى ثبات بود و در نتيجه درمانگر نمى توانست درد زن را درمان كند يا حتى تسكين دهد.

مثالى ديگر:

يك مرد ايرانى بود از بيمارانم ـ از وابستگان به يكى از احزاب سياسى. در شرق آلمان تقاضاى پناهندگى كرده بود و وقتى با تقاضاى او و همسرش موافقت كردند، ناگهان صدايش را از دست داده بود. اول گمان مى كردند سرطان حنجره است. دوا و درمان ها اما همه بى نتيجه مانده بود. معلوم شد، مرد تمام مدت، در آن هفت هشت سالى كه در اردوگاه پناهندگى زندگى كرده بود، سخنگوى ايرانيان پناهجو بوده است. به كارهاى آنان نظم مى داده و مشاور و يار و همراه آنان بوده. بعد، با همسرش آشنا شده و ازدواج كرده بود. مايل بود كار كند و زندگيى فراهم آورد و خود را شريك كند در رفاه. اما چون از يكسو عذاب وجدان داشت و در نقشى فرورفته بود كه براى او اعتبار اجتماعى مى آورد و به نظرش ارزش بود و از سوى ديگر مى خواست سهيم باشد در رفاه و اين خواست را خيانت مى دانست به آرمانهاش، صداش را از دست داده بود.

در چارچوب يك مقالهء كوتاه نمى توان به پيامدهاى پناهندگى و پناهجويى پرداخت. به اشاره مى گوييم تا برسيم به ناگفته ها:

ـ افسردگى و از جمله انزوا و مرگ كامى تا حتى خودكشى

ـ بيمارى ترس

ـ سوءظن و حتى جنون تعقيب

ـ زودرنجى و رنجيدگى خاطر و خودخورى

ـ نفرت و بدبينى و نگرش دوبنى (سياه و سفيد) تا خشم و خشونت

ـ نپذيرفتن مرزها و حريم ها تا حتى رويكرد به بزهكارى

و ...

در پرداختن به اينگونه پيامدها، عرصه هاى ناشناخته و قابل مطالعه فراوان يافت مى شود. براى مثال از چند نمونهء قابل مطالعه ياد مى كنيم:

گفتيم: پناهجو در قدم اول با نظام ادارى اروپاى مركزى روبروست. هنوز از راه نرسيده هزارتوى نظام ادارى كه كور است و تنها ملاك و معيار معتبرش پاراگراف ها و قانون ها و تبصره هاى قانونى است، خود را با پناهجو درگير مى كند. پناهجو كه اغلب با زبان و قوانين كشور ميزبان ناآشناست، بيش از پيش احساس بى پناهى مى كند. در اين لحظه تنها مى تواند از تجربه هاى ديگر پناهجويان كه راه آشنا هستند تكيه كند. در اين شرايط پناهجو تنها يك هدف دارد: ماندن. پناهجو مى بايست براى ماندن يك دليل محكمه پسند ارايه دهد. پس ناگزير است گاه شرح حالى از خود به دست دهد كه شرح حال او نيست. گاه ناگزير است، برخلاف ميل و ارادهء خود حتى به عضويت يك گروه سياسى درآيد و براى آن گروه فعاليت كند. اعلاميه هاشان را پخش كند يا امضا گرد آورد. اغلب ديده ام پناهجو آن شرح حال مجعول، آن دليل محكمه پسند را پس از هفت هشت سال و گاه حتى يك دهه يا بيش از آن باور كرده است. در اين مفهوم پناهندگى يك پروسه است و در اين پروسه حتى كيستى و چيستى پناهجو نيز مى تواند دگرگون شود. مسخ شود. همان جهان كافكايى كه در رمان هاى كافكا مى بينيم: محاكمه، قصر و مسخ.

پناهجويى يك داغ است و ننگ است، هرچند مى توانست افتخارآميز باشد. اما به دليل بزهكارى اقليتى از پناهجويان و تبليغات دست راستى ها، به تدريج پناهندگى كه زمانى در دل خود يك ارزش را نهفته داشت، اكنون به ضدارزش تبديل مى شود ـ يا شده است و هستند پناهندگانى تحصيلكرده و بهره مند از يك موقعيت اجتماعى خوب كه از گذرنامه و پيشينهء خود شرم دارند. اگر به ريشه هاى اين پديده بپردازيم، مى بينيم كه اينها همه ريشه دارد در شخصيت نارسيست، در ضديت با پدر و در باليدن در كانون انشقاق مادر و پدر. همچنين پناهجويى به معنى يك سقوط طبقاتى هم هست. اتفاقا آنها كه از طبقات محروم جامعه هستند و در كودكى فقر را تجربه كرده اند، ساده تر مى توانند شرايط سخت پناهجويى را تاب آورند. بسيارى از هنرمندان، يا فعالين سياسى از خانواده هاى متوسط نيمه مرفه يا مرفه شهرى مى آيند. در نظر اينان پناهجويى اضافه بر آنچه كه پيش از اين ياد كرديم يك ظلم طبقاتى است. به مفهوم سقوط است، و گاه حتى در مفهوم گسست درون از بيرون كه منجر مى شود به دوگانگى هاى درونى و بيرونى. كارمندان مرفه زمان شاه و وابستگان به دربار و يا بقاياى اشرافيت قاجار بيشتر در معرض خطر هستند تا ديگران. همچنين پناهندگى مى تواند به مفهوم فريب و خودفريبى هم باشد. هستند جوانانى كه به قصد تحصيل و رسيدن به يك آيندهء درخشان به اروپا آمده اند و تقاضاى پناهندگى كرده اند و در اينجا به بزهكارى و حتى اعتياد روى آورده اند. ديده ام كه در نامه هايى كه به خانواده مى نويسند تصوير و تصور ديگرى از خود ايجاد مى كنند، و اگر كاوش كنيم مى رسيم به ديناميسم "خانوادهء خودشيفته" و انتظارات و توقعات مادر از فرزندان خود. (در مقالهء ديگرى به طور مفصل به اين امر پرداختيم. خوانندهء علاقمند را به آن مقاله ارجاع مى دهيم.) پناهجويى همچنين يك موقعيت بحرانى است با ابعادى كه يك فاجعهء اجتماعى مانند زلزله، انقلاب يا جنگ به انسانها تحميل مى كند. بحران ها و فجايع انسان ها را به هم نزديك مى كند. پس از پذيرش تقاضاى پناهندگى مى بينيم خانواده ها فرومى پاشد. آمار طلاق در ميان خانواده هاى پناهنده بسيار بالاست. (متاسفانه آمار رسمى و قابل اعتماد وجود ندارد). همچنين مى توان به شكل گيرى بيمارى هاى جسمانى كه ريشه دارد در پروسهء پناهجويى اشاره كرد، از جمله

ـ فشار خون

ـ بيمارى هاى قلبى

ـ دردهاى عصبى

ـ بيمارى هاى پوستى

و جز اينها.

ابتدا قصد داشتم به نمود پناهندگى و پناهجويى در ادبيات مهاجرت هم بپردازم. اما مى بينم در حوصلهء اين جستار كوتاه و چه بسا در حوصلهء خوانندگان "كاپوچينو" نمى گنجد و فرصتى فراخ تر مى طلبد. همين قدر مى گوييم كه يكى از راه هاى خوددرمانى و مقابلهء با اين پيامدها، نوشتن است و گفتن و بازگويى آنچه كه بر ما و بر نسل پس از ما رفته است. از اين نظر ادبيات مهاجرت ريشه دارد در يك فاجعهء ملى كه پناهندگى و پناهجويى نام دارد و از پيامدهاى جنگ . جنگ هاى داخلى، بحران هاى اقتصادى و انقلابات اجتماعى است؛ و ما در بيست سال گذشته اينها همه را تجربه كرده ايم. در اين مفهوم پناهندگى و نمود آن در ادبيات مى تواند يك سند اجتماعى هم باشد. گواهى بر حضور ما در اينسو از جهان.





حسين نوش آذر