مامک و آرش،
قصه ای که به آخر نرسيد.



بچه های شبکه آپادانا مامک و آرش را خوب به ياد می آورند. چند سال پيش به لطف دنيای اينترنت شبکه آپادانا هم به وجود آمد و يک دنيای مجازی کامل با همه مشخصاتش رقم خورد. عشق، نفرت، شادی، غم، و اين بار مرگ، شايد هم قتل، شايد هم خودکشی. و شايعه که مثل يک بختک بر سر اين شهر فرود آمده.

مامک دخترک چشم و ابرو مشکی. آرش پسری که می گويند خيلی مرد بود، خيلی. روزنامه هارا که ورق بزنی عکسها را می بينی، قصه ها را هم می شنوی. روزی، از پشت هزاران متر سيم دستهايی به روی صفحه کی برد به حرکت در آمدند. روزی از روهای قديم بچه های آپادانا شاهد چيزی بودند بين مامک و ارش. چيزی که شايد بتوان اسم آن را عشق گذاشت. شايد. کسی نمی داند.

کسی نمی داند که آن روز در آن اتاق چه گذشت. کسی نمی داند وقتی آرش با چاقو به اتاق رفت چه کسی چه کسی را کشت. مادر پدر مامک که ور سنتی ذهنشان می گفت: نه، نه، نه؟ ور کودک مامک که زندگيش را بدون پدر و مادرش نمی خواست، ور زن بودن مامک که زندگی را بدون آرش هم نمی خواست؟ مردی که خودخواه بود؟ مردی که تنها بود؟ يا مردی که ...

کسی نمی داند مامک چرا نيست. کسی نمی داند از پشت آن الواح شيشه ای چه چيزی جوانه زد. کسی نمی داند عشق را چگونه می توان سنجيد. کسی نمی داند کدام قصه راست است.

مامک ديگر رفته است. دستها ديگر بر کی برد فرود نمی آيند. آرش ديگر صدايش را نمی شنود. اما آن ور سنتی هنوز هم هست. آن ور سنتی ذهن همه ما. همان هزارسالها، همان ندانستن ها، همان تلخ بودن ها. همان ور سنتی که گاهی به تقابل با احساسی بر می خيزد که از پشت هزاران سيم و تراشه که مولود عصر تکنولوژيست جوانه زده، همان عصری که ما در آن زندگی می کنيم.

صنم دولتشاهی