گزارشی به نسل بی سن فردا
گزارشی به نسل بی سن فردا
شهر رنگ سوگواری به خود گرفته، کم می شود تهران را يک دست ديد، حتی سياه پوش! علامت ها و پرچم های سبز رنگ در باد تکان می خورند و من محو يک نقاشی شده ام، چهره ای سبزه و با ريش و با چشمانی که انگار با همان رنگ و لعاب پارچه هم با تو سخن می گويند، با خودم فکر می کنم حسين اين بوده ؟
اين چشمان نافذ و اين پيشانی چين خورده ترسيم کنندهء مرد بزرگی است که برای اکثر نسل ما مظهر شجاعت بوده، هنوز هم برای خيلی هامان هست.
***
اولين چيزی که راجع به قسمت های غير شهودی و فلسفی تر محرم به يادم می آيد، نقل قول يکی از معلمان تاريخمان است، جرقه های انقلاب ايران زده شده و چند رهبر همزمان مشغول هدايت اين جريان های معترض هستند، پيش يکی از آنها می روند و می گويند سيد فلانی ( نام يکی از مراجع تقليد را می گويند) اصلا مثل شما نيست، چرا او مدارا کرده و شما می جوشيد؟ آن رهبر نگاهی به مرد می کند و می گويد:
او سيد حسنی است و من سيد حسينی !
اولين تصويری که از حسين در ذهن نسل ما مانده، مبارزه است.
***
به خانه می روم، برادر کوچکم خوابيده، تکانی می خورد و در تختش غلت می زند، انگار درد می کشد، جلو که می روم...شانه هايش کبود است، دستی به شانه های خودم می زنم و چشمانم را می بندم، هر چيز ديگری بود بيدارش می کردم و مواخذه، اما جلوی چشمانم بچگی ها و احساسات روزگاری را به ياد می آورم که زنجير زدن و سينه زدن، آيينی بود برای سوگواری عشقی که قربانی می شود...حسين مظهر معصوميـت نيز هست.
***
از همان بچگی، مزخرفاتی که هرکدام از مداح ها و نوحه خوانها به واقعييت اين روزها اضافه می کردند برايم مشکل درست کرده بود، يک پارادوکس عجيب، پارادوکسی که از اسطوره شروع می شد و به تلاشی مذبوحانه برای گرياندن آدم های دل نازکی مثل مادربزرگم ختم می شد. بس که اين مغلطه ها زياد شده بود و هر سال زيادتر می شد ( و می شود)؛ خيلی از ماها، از همان ها که امروز مثل سنگ به سر وصدای دسته های عزاداری و تکيه ها نگاه می کنند، پس زديم و ترجيح داديم از دور نظاره گر ماجرا باشيم، انتخابی اجباری!
***
اسطوره حسين که می گويند ياد روز واقعه می افتم، شاهکار بيضايي که در اجرای شهرام اسدی البته اثر خشک و کندی از آب در آمده، وقتی می خواهی از حس غريبی که عاشورا، حتی در خانه، حتی تنها به تو دست می دهد حرف بزنی ديگر نمی توانی صدای مصنوعی گريه کردن از خودت در بياوری و ... ترجيح می دهی با خود تکرار کنی :
من حقيقت را پاره پاره بر خاک يافتم،
من حقيقت را بر سر نيزه و بر دار ديدم،
يا چشمهايت را ببندی و اسطوره مبارزه اسلام را کنار لات و منات و عزی ببينی که رو به مجسمه ها و به قول اعراب بت ها ايستاده و سنگی که به دستش داده اند تا به آنها بزند به زمين می اندازد و می گويد:
چگونه سنگی بربتان مرده بيندازم حال آنکه بت های زنده روی زمين اند ؟
***
امسال ديگر آخرين و بيشترين استرس ها را داشتم، ترس بود، ترس از بی تفاوتی، ترس از مردن خيلی چيز ها در وجودم، اما فکر کردم ديدم اينها هيچ کدام نيست، بی تفاوتی امروز ما ( من و همنسلانم) عکس العملی است به آنچه در اجرای تمام آن چيزهايی که باهم عزاداری محرم می نامندش، نوروز گذشته بود که چيزی برای اين مراسم نوشتم، فکر کنم بازخوانی اش خالی از لطف نباشد:
٭ کارناوال غم
نمی خواهم ادای آدم بزرگ ها را در بياورم ...يا مثل بعضی دوستان وبلاگ نويسم در نقش تنها فردی که می فهمد در ايران چه خبر است حکم صادر کنم . اين نوشته فقط بيان احساسم است نسبت به آنچه در ايام محرم در ايران می گذرد ...شايد کمی تلخ باشد اما از همين اول روشن کنم به هيچ وجه قصد خراب کردن کسی را ندارم و به هيچ مقدساتی هم نمی خواهم توهين کنم !
امروز , به نظر من , محرم و مراسمش در ايران آنطور که از نشانه هايش پيداست دارد جای خالی رفتاری را پر می کند که در ظاهر در تضاد با اين ايام است ...رفتاری که پاسخ به ميل و خواستی کاملا طبيعی و انسانی است , ميل به شادی و همراهی و ابراز احساسات دسته جمعی که در اکثر جوامع امروز با فستيوال ها و کارناوال های شادی نمود عينی پيدا می کند ...اما مدتهاست دارند به جامعه ما می قبولانند که :
1. ما اصولا و ذاتا ملت غمگينی هستيم
2. ما اصولا و ذاتا ملت تک رو و ضد جمعی هستيم و هر تلاشی برای انجام يک کار جمعی به آنارشی منتهی می شود
3. اصلا ما از اول هم مسخره بازی ای به اسم و به شکل کارناوال نداشتيم
اول از همه روشن کنم منظورم از کسانی که می خواهند بقبولانند حکومت فعلی و نماينده رفتاری آنها , روحانيون , نيستند . اين دکترين فکری پايه هايش از زمان شاه اسماعيل بنا شده و در زمان قاجار که بايد تحميق مردم از مبارزه با روشنفکرهای غربی آغاز می شد به اوج رسيد ...
نمی خواهم با دليل و مصداق ثابت کنم هيچ کدام از آن 3 اصل درست نيستند,که اصلا مسخره هم هستند ...مگر ما همان آريايی هايی که از سرزمين بهشت گونشان حرفها زده اند نيستيم , بهشت و غم ؟
می خواهم بگويم حالا که ديگر کارناوال نيست و چهارشنبه سوری تبديل شده به ميدان جنگ وانفجار و بايد برای شادی کردن ,با و به همراه جمع , حتی برای بهانه ای مثل فوتبال 4 سال صبر کرد ... محرم شده جايگزين اينها ...
گروهی , دقيقا عين کارناوال ها , منظم و موزون با ريتم و آهنگ (حالا فرق ندارد بهشت يادِ اصلاح شدهء ! افتخاری باشد يا آهنگ معروف خواننده ترکيه ) راه می روند در خيابان ها و گروهی ديگر , عين کارناوال ها , در پياده رو تماشاگر هستند و لذت می برند ( که به اعتقاد من نه از شور غم انگيز و ياد کربلا که از نظم و زيبايی و هماهنگی موجود در آن صفوف ) همه تيپ و همه لباسی بينشان می بينی اکثرا هم روی مد لباس پوشيده اند , همه رنگی هم هست حتی قرمز ! قرمز رنگِ سال (و نه قرمز رنگ شمر ! ) , يا اصلا گروهی ديگر که دور و بر پرچم و بيرق و علم می چرخند و عشقشان اينهاست , باز عينا مانند عروسک ها و نشان هايی که در هر کارناوال هست و ويژه هم هست و خاص ! يا نه صبر کنيد ...بارزترينش شب عاشورا که معروف است به شام غريبان ...دلم می خواهد دقت کنيد و ببنيد رفتار طيف بزرگی از جامعه را ...دختر و پسر نشسته اند در دو گروه جدا و شمع دست گرفته اند و آرام تکانش می دهند فقط جای مايکل خالی است که آهنگِ We are the world بخواند . تازه نذری دادن هم هست، مثل انتهای همه فستيوال های معروف خارجی که قرار است با خوردن غذاها و نوشيدنی های که قبلا حاضر شده مراسم تمام شود.
***
خلاصه که نسل فردا، با شمايم، هيچ کس، هيچ کدام از نسل ما، احساسات اش را نسبت آنها که بايد، از دست نداده است، شما هم ندهيد فقط به ياد داشته باشيد خيلی ها از رفتار تعصبی تر و شهودی تر و بدون عقلانيت من و شما سود می برند، اين گزارش کوچکی از آنچه بر ما گذشته بود، حالا ديگر باقی اش با خودتان...









