پنجاهمين شماره
پنجاهمين شماره...
زندگی و دیگر هیچ را یادت هست؟
خب اینجا همان توقف گاه است. و باز ما هستیم و همان برزخ آشنا و همیشگی. اگر هزار سال دیگر هم بگذرد باز این سالگردها همان کارکرد قدیمی را دارند. از یک سو حسرت لحظه های از کف رفته و از آن سو شوق و امید به آینده.
رسیدیم به شماره پنجاه. من که روز اول نبودم، اما می دانم که برای رسیدن به همین پنجاه چه پنجاه های دیگری را پشت سر گذاشته ایم. پنجاه هفته اصلا کم نیست. اما در روز اول مطمئنم خیلی آرمان خواهی بوده. خیلی دور از ذهن بوده. چرایش را که شما بهتر از من میدانید.
پنجاه شماره اصلا کم نیست. اینجا کار گروهی محکوم به شکست است. پنجاه هفته یک عده همدیگر را برای شما کمک کرده اند. یک روز مانا نیستانی با لحنی نیشدار گفت: همه آنهایی که خیلی با هم دشمن شده اند، مطمئن باش یک روزی خیلی با هم رفیق و قاطی بوده اند. اینجا قرار بود یا نبود که این قدر دوام بیاورد. من بارها بارها به چشم خودم اضمحلال تدریجی گروه های موفق مطبوعاتی را دیده ام.. فروپاشی های درونی. خانوادگی. برای همین پنجاه هفته خیلی زیاد است. این که شاید چیزی که آخر سر دست شما را گرفته همانی باشد که تصور می کردیم. برای این که فردا روز بگوییم ما خواننده این نشریه یا نویسنده اش یا چه کاره اش بودیم... حالا چه فرقی می کند.
من که اولین روز نبودم. اما اولین روز خودم را یادم است. عصر یک روز خرداد. همان کافی نت آشنا. سایت پندار بود و یک بنر تازه. اولین نشریه الکترونیکی با یک اسم پر طمطراق. طراحی که آدم را آشکارا وسوسه می کرد. هنوز یادم هست که چه گفتی. و سه شنبه ها. زمانی که در سری اول نشریه آپدیت میشد. همیشه زودتر از من می رفتی و همه را می خواندی. گفته بودی اگر بشود آنجا بنویسم کلی خوب است. من دوست نداشتم. فقط همان کاپوچینوی ما را دوست داشتم. از معدود مطالبی که پرینت گرفتم و هنوز هم نگه اش داشتم. آن روز ها یادم است خیلی دلم می خواست بدانم آن را که نوشته. نویسنده اش به نظر با استعداد بود. هر چند الان دیگر نمی توانم قضاوت کنم چون متاسفانه رفاقت از همه چیز مهمتر است. داستان تعطیلی احتمالی. خودت خبرش را دادی. فکر کنم نیمه های شهریور بود. حدس می زدم به زودی به آخر خط برسند. گفته بودند شاید کافی شاپمان را تعطیل کنیم. گزارش عملکردشان را هم ارائه داده بودند. اگر آنها را می دانستی، می فهمیدی که پنجاه هفته خیلی زیاد است. این ها ،تک تک شماره ها به واقع عطر سال های جوانیمان است. ال پاچینو در جایی از فیلم مترسک می گوید{ باور کن یک سال هم برای خودش یک عمره...} باور کنید پنجاه شماره هم برای خودش یک عمره...
شماره مصاحبه با نیوشا توکلیان. {همین هایی که پرسیدید خوب بود.} یکی از بهترین تیترها برای مصاحبه که دیده بودم. چه شوقی داشتی که بروی در آن جا و حتی یک بار در مصاحبه هایشان باشی. یادم هست که همیشه ستون کی را اول می خواندی... من که عوض نشدم. هنوز هم اول به رسم همان روز ها سر خط را می خوانم. {نوشتن عشق می خواهد،فيلم ديدن و عشق فيلم بودن عشق می خواهد، برای سينمايی نوشتن و راجع به فيلم ها نوشتن عشق لازم است و يک کمی ديوانگی!، برای کاپوچينو نوشتن، هم، عشق می خواهد و يک کمی ديوانگی!،}. این سرخط صنم را خیلی دوست داشتم. همین سر خط ها را برو بشمار. پنجاه تا سر خط.
چقدر دلت می خواست خودت یا حداقل من کاپوچینویی بشوم. بالاخره اتفاق افتاد. از نصف این پنجاه شماره،این پنجاه هفته به این ها پیوستم. اما....چه فایده. تو که اینجا نیستی. تو که نبودی تا همه این هفته ها و این حکایت هایش را برایت تعریف کنم. تو که نبودی تا این ها را ببینی. به قول پرویز دوایی: به عادت یک عمر که هر چیز خوبی را با هم در میان می گذاشتیم. مثل همه این پنجاه شماره که این نشریه به همت تک تک بچه ها به این هفته رسیده که باورم نمی شود، رفتن تو هم غیر قابل باور است هنوز. هیچ کدام را باورم نمی شود. آن رفتن تو و این دوام آوردن کافی شاپ را... بیشتر به داستان می ماند .تو که می دانی کدام داستان را می گویم. همان داستان که می گفتی فراموشش کن. امروز باید هر دو را باور کنم. هم دوام آوردن نشریه در این پنجاه هفته را و هم آن داستان را... چون فقط مرگ است که دروغ نمی گوید...
راستی! زندگی و دیگر هیچ را یادت هست؟









