از در و ديوار دارد برايم مي بارد...مثل روز اول، همان روز اول که بعد از ۹ ماه فعالييت طاقت فرسا در شرکتي که تاسيس کرده بوديم با مغز زمين خورده بودم اما انگار نه انگار که شنبه صبح چيزي نزديک به ۷ ميليون چک دارم و حسابم خالي است بلند شدم و رفتم هتل لاله که بچه هاي کاپوچينو را ببينم و بشوم نويسنده کاپوچينو...شايد کسي باورش نشود اما شايد اگر از آن هتل کذايي بيرونمان نمي کردند شايد ديگر ميان آن جمع بر نمي گشتم...توي لابي هتل هر چه بود فاصله بود و آن بيرون ...چه عرض کنم...

از در و ديوار دارد برايم مي بارد...مثل همان اوايل که يکهو احساس کردم وسط يک مشت آدمم که اگر اعصاب خيلي ها را بهم مي ريزند به خاطر منگول بودنشان نيست به خاطر نبوغشان است...من آن وسط چه غلطي مي کردم؟ در آن جو نفس گير که هيچ کس از چيزهايي که مي فهميد - و غالبا هم درست و خوب مي فهميد- کوتاه نمي آمد و تنها خصيصه مشترک من و اين جماعت همين بود اما با اسانس بي دانشي يا چه مي دانم نفهمي !

از در و ديوار دارد برايم مي بارد...مثل همان روز که ديدم بيشتر از اينکه نيما باشم نويسنده بدون شکر لطفا هستم...حالم از يک موجوديت وابسته - بخوانيد غير مستقل ! - بهم مي خورد و براي همين بود که براي ثابت کردن خودم رفتم...طنعه اش را يکي ديگر يک جاي ديگر زد...اما باز ويرم گرفته بود که کاپوچينو اگر شخصيتي داشته باشد من هم در آن سهيمم، چه باشم چه نباشم...

از در و ديوار دارد برايم مي بارد ... و من مثل خيلي اوقات که فکر مي کنم اگر شرايط چيز ديگري بود کاپوچينو شاهکار مي شد حالم از هر چي کاپوچينو است بهم مي خورد...بعضي وقت ها که انقدر شکر مي ريختيم که از همديگر هم حالمان بهم مي خورد چه برسد از مجله مان و از بوي باران و از هرچي قرتي بازي مشابه است...

از در و ديوار دارد برايم مي بارد... و باورتان نمي شود باز با شنيدن کاپوچينو احساس متضاد و عجيبي بهم دست مي دهد که ترجيح مي دهم يک مسکن قوي بخورم و دراز بکشم...بابا مگر زورمان کرده اند ؟‌ کدام بي همه چيزي گفته ما مبارزيم ؟ ما نه من‌! مني که از همان اول هم گفتم نه قهرمانم و نه مبارز...تازه از آنها که اداي اينها را در مي آورند هم متنفرم...مثل همان همسايه هاي بي وجود که به اسم اصغر به جاي کامبيز و به اسم سهيل به جاي جواد آمده اند و مجله زده اند و هر چه مزخرف که لايق خودشان است نثار آدم هاي دور و برشان مي کنند که مثلا ما مبارزيم ما قهرمانيم و ما...
تف به آن قهرماني که بشود پشت يک ماسک نشست و ريد به اين و آن !

حال و روزم خوش نيست...دليل نمي شود خلق شما را هم تلخ کنم...آرزويم ادامه راه باز کاپوچينو است به سوي موفقيت به سوي افتخار نه در صد شماره نه در دوسالگي که در صد سالگي ...روزي که ديگر ما نباشيم و دختران و پسران ديگري از يک جنس ديگر اينجا بنويسند و عشق و شور زندگي در ميان همنسلان خود جاري کنند...البته اگر اين احساس خوب يک کاپوچينويي بودن باعث نشود اينجا را ارث پدري مان بدانيم و تا دم گور هم اينجا مزخرف بنويسم و متوهم ....

بابا چقدر گفتم من الان نبايد بنويسم ؟ به نظر شما اينها که نوشتم چيزي از احساس خوبم به کاپوچينو را در خود دارد؟ نه...نمي گذارند بماند... متاسفم روزي که بايد شمع يکسالگيمان را فوت کنيم من به اين روز افتاده ام...

با مهر و احترام
نيما رسول زاده

نيما رسول زاده