هوشيار نراقي
hnaraghi@hanzinet.com

پنج شنبه، 28 اوت 2003، درست 40 سال از ايراد نطق تاريخي مارتين لوتر كينگ، رهبر برجسته سياهپوست و خواهان برقراري تساوي حقوق بشر، مي گذرد. نوشته زير درباره او و افكارش تنظيم شده است.

چرا من مي‌نويسم؟

پيشگفتار زير را در دي ماه ۱۳۸۱ بمناسبت روز تولد مارتين لوتر كينگ (Martin Luther King) رهبر برجسته سياهپوست و خواهان برقراري تساوي حقوق بشر نوشتم و بدنبال آن نطق تاريخي آن آزاديخواه فقيد را به زبان فارسي منتشر كردم. در چند ماه اخير چند حادثه جنجال برانگيز در ايالات متحده آمريكا يكبار ديگر مسأله جامعه سياهان اين كشور را در صدر خبرها آورد.

ممكن است بعضي از خوانندگان بپرسند مسأله سياهان آمريكا چه ربطي دارد به نويسنده اي ايراني تبار و متولد ايران و تبعه ايران كه امروز فقط مقيم آمريكا است؟ شايد بتوانم جواب سؤال را از ديدگاه فيزيكدان معروف آلبرت انيشتين بدهم. وي در سال ۱۳۲۵ شمسي در يك سخنراني تحت عنوان «مسأله سياهان»، كه بعداً بصورت يك فصل از كتابش بنام «در باب سالهاي آخرم» در سال ۱۳۲۹ منتشر شد، اينطور آغاز ميكند:
«من دارم بعنوان كسي كه در امريكا بيش از ده سال در ميان شما زندگي كرده است مي نويسم. و با قلمي جدّي و اخطاركنان مينويسم. ممكن است بسياري از آمريكائيان بپرسند انيشتين چه حقي دارد در باب مسائلي كه فقط مربوط به ماست و هيچ تازه واردي نبايد آنها را لمس كند ابراز نظر كند؟» سپس، انيشتين جواب ميدهد «بنظر من كسي كه بعنوان شخصي بالغ به اين كشور آمده باشد ممكن است با چشم بصيرت و مشتاقانه به چيزهاي ويژه و منحصر بفرد نگاه كند. بنظر من اين شخص بايد آنچه را كه مي بيند و احساس ميكند آزادانه بيان كند، براي اينكه با انجام چنين كاري شايد نشان دهد كه فردي مفيد است.» پس بدينسان اين دانشمند علم فيزيك به سخنراني خود در مبحث نابرابري اجتماعي در زندگي سياهان ادامه ميدهد.

خب شايد با نقل قول از انيشتين من وضعيت خودم را بغرنج تر كردم. اولاً، من كه مثل انيشتين معروف نيستم!! ثانياً، مخاطبان من در اين نوشتار كه شهروندان آمريكائي نيستند. من دارم براي ايرانيان و اصولاً فارسي زبانان مينويسم. ثالثاً، چه ضمانتي وجود دارد كه خود من در گذشته نسبت به جامعه سياهپوستان روي خوش نشان داده باشم؟ در عين حال من در محدوده اين اقليت الويت هائي نسبت به انيشتين دارم كه فكر ميكنم به من اين بي پروائي و جسارت را ميدهد كه نظر خودم را بيان كنم. ولي قبل از اينكه آنها را رقم زنم هنوز در نتيجه گيري با گفته انيشتين سهيم هستم كه ميگويد «هر چه بيشتر با فرهنگ آمريكائي خو ميگيرم، اين موقعيت نيز بيشتر زجرم ميدهد و تنها از طريق بيان كردن است كه ميتوانم از اين احساس پيچيده فرار كنم.» من هم شاهد تعصبات ريشه اي و عميقي بر عليه سياهپوستان بوده ام كه از ديدگاه يك انسان از دانستن آنها شرم دارم. حالا ببينيم چه الويت هائي مرا از انيشتين جدا ميكنند؟

اولاً، اگر انيشتين پس از ده سال اقامت در آمريكا با قلمي جدي و اخطاركنان مينويسد، من ۲۵ سال در اين كشور زندگي كرده ام و به جرأت اقرار ميكنم هرچه بيشتر در اين مملكت بسر ميبرم بيشتر پي ميبرم چقدر تعصبات نژادي در ميان مردمش عميق است. ثانياً، انيشتين عمده دوران اقامتش در ‎آمريكا را در شهرهاي دانشگاهي پرينستون (ايالت نيوجرسي) و پاسادنا (ايالت كاليفرنيا) و در كنار دانشجويان، محققان و دانشمندان سفيدپوست گذراند. وي فقط از نظر بلوغ فكري و طي چند تماس كوتاه در بعضي از دانشگاه هاي مخصوص سياهان با آنها رابطه نزديك برقرار كرد. از طرفي من از ابتداي ورودم به آمريكا در مركز سياهان كاليفرنيا، يعني همانا شهر اوكلند (Oakland)، و در بطن آن جامعه كار كردم و در همان شهر خانه و كاشانه داشتم. پس اين تجربه براي من نه تنها تماسي فكري و عقلاني است، بلكه تماسي محلي و فيزيكي يا بعبارتي واقعيت عيني نيز محسوب مي شود. ثالثاً، انيشتين در سال ۱۳۳۴ يعنی درست در آغاز نهضت حقوق مدني سياهان آمريكا از اين دنيا رحلت كرد و دنباله تكامل اين حركت مردمي را نديد تا بتواند تاريخ را در عرض ۵۰ سال گذشته ارزيابي كند. ولي من برحسب تصادف ۲۵ سال آخر از اين ۵۰ سال را بچشم خود ديدم و آن ۲۵ سال اولش را نيز بطور جدي در لابلاي آثار تاريخي و مدارك موجود در طبقات و راهروهاي ساكت كتابخانه ها جستجو كردم. حداقل در اين مورد خاص، جمله معروف مادر خدا بيامرزم كه هميشه به پدرم نهيب ميزد «بالاخره جسدت را از داخل كتابخانه ها به خانه خواهند آورد» در من هم صادق بوده است.

پس چه بسا اگر بيشتر از انيشتين حق ندارم راجع به اين موضوع بنويسم، حق من كمتر از وي هم نيست. حتي وقتي به خوانندگان اين مقاله فكر ميكنم متوجه ميشوم مسأله تساوي حقوق مدني براي همه ايرانيان، چه برون مرزي و چه درون مرزي، يك خواسته شديداً همگاني است چنانچه هر ايراني مصلح و آزاديخواهي به راستي و ضرورت آن ايمان دارد و از سر عقل و از صميم قلب خواهان برقراري هرچه زودتر آن ميباشد. حالا درست است كه در ايران سنگ محك رنگ پوست مردم نيست، ولي هنوز آرزوي تساوي حقوق مدني از هر لحاظ و در همه شئون اجتماعي چون چشمه اي پاك و شفّاف در قلب هر ايراني مي جوشد.

امسال از روز تولد مارتين لوتركينگ در دي ماه تا سالروز نطق معروفش در شهريور چند اتفاق قابل توجه رخ داد. اول اينكه تير رئيس جمهور بوش به سنگ خورد و ديوان عالي آمريكا در تصميمي عجيب و غيرمنتظره شرايط و مزاياي ورودي داوطلبان سياهپوست به دانشگاه هاي كشور را كماكان چون ۴۰ سال گذشته بر طبق قانون اساسي امري لازم دانست و به ادامه اين مزايا رأي صادر كرد. در هفته تولد مارتين لوتركينگ، آقاي بوش به وكيل قوه مجريه دستور داده بود تا بعنوان شاكي براي لغو اين امتيازات دانشگاهي در مقابل ديوان عالي حاضر شده و اقامه دعوي كند. پس از چند ماه شور و مشورت و در يك رأي گيري نزديك و تاريخي (۵ رأي موافق و ۴ رأي مخالف)، بالاترين دستگاه قضائي كشور شكايت اين وكيل و شاكيان اصلي را نادرست اعلام كرد و پنج قاضي اكثريت با نظريه اي پر نفوذ يكبار ديگر تصديق كردند تا زماني كه تعصبات نژادي در تار و پود اين جامعه وجود داشته باشند بايد مزايا و امتيازات مخصوص براي داوطلبان سياهپوست به دانشگاه ها همچنان پابرجا باقي بمانند تا آنها بتوانند براي تحصيلات عاليه وارد دانشگاه شوند.

گويا دست تاريخ هنوز جائي براي گوشمالي آرزوشكنان بجا گذاشته بود، چون درست در همان روزي كه رأي ديوان عالي صادر شد آقاي سناتور استروم تورموند (Strom Thurmond)، سمبل نژادپرستي و تنها سناتوري كه هيچوقت از حركات و سخنان نژادپرستي خود معذرت خواهي نكرد، در سن ۱۰۰ سالگی فوت كرد. بدين ترتيب يك مظهر ديگر واپس گرائي و باقيمانده دوران تاريك اجتماعي آمريكا به زير خاك رفت. سپس فرداي آنروز يكي ديگر از نژادپرستان بنام لستر مادوكس (Lester Maddox) كه روزي فرماندار ايالت سياه نشين جورجيا بود و معروف بود كه با تفنگ به شكار سياهپوستان ميرفت نيز در سن ۸۷ سالگی درگذشت. در مورد اين شخصيت همينقدر بس كه در روز تشييع جنازه مارتين لوتر كينگ در زادگاهش يعني آتلانتاي جورجيا حاضر نشد پرچم ايالت را بصورت نيمه افراشته درآورد.

كارنامه سناتور تورموند كاروليناي جنوبي كمرنگ تر از هم پالكي جورجيائيش نبود. وي يكماه قبل از اجتماع همه جانبه مردم در پايتخت واشنگتن و سخنرانيهاي آنروز كه شامل نطق مارتين لوتر كينگ هم بود در جلسه علني مجلس سنا بروي صحنه رفته و بسخنراني كليشه اي و خنثي گري پرداخت. وي با عوام فريبي، دشنام و تهمت زدن سعي خودش را كرد كه همايش ملي آنروز را تعطيل كند. ولي نه تنها موفق نشد بلكه در آنروز گرم تابستاني در سال ۱۳۴۲ بيش از دويست هزار نفر در محوطه يادبود آبراهام لينكلن ظاهر شدند كه تا آن تاريخ همچنين گردهمائي در صحنه اجتماعي-سياسي اين كشور ديده نشده بود. در مورد اين همايش و اينكه چه كسي گرداننده و مدير برنامه ريزي اش بود بايد در آينده بطور اختصاصي نوشت. اين مأموريت خطير از آن زنده ياد آقاي بايارد راستين (Bayard Rustin) بود. وي يك سياهپوست و يكي ديگر از غولهاي نهضت آزاديخواهي و تساوي حقوق بشر و نمونه والاي انساندوستي و صلح خواهي بود. جالب اينكه بايارد جوان از برچسب خوردنهاي سناتور تورموند در آن جلسه علني مجلس سنا در امان نماند و زير آماج حمله هاي هموفوبيائي سناتور قدرتمند قرار گرفت، ولي در عمل اين روز همايش بود كه در تاريخ آمريكا ثبت شد.

در پيشگفتارم صحبت از زنگهاي كبره بسته بر قلوب مردم آمريكا كرده ام. لازم نيست راه دوري برويم. زنگهاي دل هنوز زدوده نشده اند. پس شايد عجيب نباشد كه هر چند سال ديوان عالي مي آيد و جور قواي مجريه و مقننه را ميكشد. بدين صورت كه در مواقعي قوانين غيرعادلانه كنگره را مي شكند و وكيل پراني هاي ساكنان كاخ سفيد را خنثي ميكند. ولي بقول بايارد راستين نهضت آزادي و تساوي مدني يك شبه به نتيجه نميرسد. بايد سير طبيعي خودش را طي كند. وي معتقد است اين نهضت مخصوصاً براي اقليت ها حركتي فطرتاً كند ولي خوشبختانه هميشه تكاملي است. نه به زور شمشير و نه با ارتش و نه با انقلاب خونين امكان پذير است. حقوق مدني فقط با مبارزه منفي و وقتي همه مردم، از هر صنفي و هر سن و سالي، به آن درجه از واقعيت بيني ميرسند كه خودجوشانه تصميم مي گيرند در مقابل زور ايستادگي كنند به نتيجه مي رسد.

آرزوشكنان هنوز هم هستند، ولي ديگر رك و راست مداخله نميكنند، از سكوي سنا سخنان نژادپرستي ادا نميكنند، و با اسلحه به شكار سياهپوستان نميروند. امروز آنان از راه قانوني وارد كارزار ميشوند. از آن طرف ديگر نيز مبارزان و آرزوسازانِ خواهان تساوي حقوق مدني بشري كماكان به سير تكاملي خويش ادامه ميدهند.


پيشگفتار

پس از گذشت ۴۰ سال هنوز نطق تاريخی مارتين لوتر كينگ مصلح و رهبر تساوی حقوق بشر چون ستاره ای درخشان در آسمان تاريك جهل و تبعيضات نژادی آمريكا به وضوح ميتابد. هنگامی كه فقط ۲۶ سال داشت اعتصاب خطوط اتوبوسرانی شهر مونتگمری ايالت آلاباما توسط سياهان را براه انداخت. در ۳۰ سالگی سفری كوتاه به هند ميكند و نزد جواهر لعل نهرو اصول و مبادی مبارزه صلح جويانه بدون خشونت گاندی فقيد را فرا ميگيرد. در سن ۳۴ سالگی اين نطق «من يك آرزو دارم» را ايراد ميكند. در ۳۵ سالگی نا‍ئل به دريافت جايزه صلح نوبل ميشود. و ناگهان در بهار ۱۳۴۷ در سن ۳۹ سالگی درست در عنفوان بلوغ فكری و روحی ستاره تابناك وی خيلی زودتر از آنچه كه بايد به ضرب گلوله و بطور ناجوانمردانه خاموش شد. در آن روز شوم نهضت تساوی خواهی «ناب» وی سقط جنين شد و ديگر هيچكس نتوانست جای خالی مبارزات صلح جويانه او را پر كند.

در ساليان بعد قوانين مدنی آمريكا يكی پس از ديگری بنفع مردم سياهپوست تغيير كردند ولی زنگی كه بر روی قلب نژادپرستان لايه بسته بود و شوربختانه از نسلی به نسل بعد منتقل ميشد زدوده نشد. كتابهای قانون عوض شدند اما روح مردم متعصب همچنان تاريك باقی ماند. همينقدر كه مارشال تورگود، اولين سياهپوستی كه به والاترين مقام قوه قضائيه يعنی قاضی ديوان عالی آمريكا انتصاب يافت، در مصاحبه ای در سال ۱۳۶۸ گفت «برای همين اندك آزادی كه تا بحال بدست آورده ايم خون بهای گزافی داديم.» نامبرده در سال ۱۳۶۹ بخاطر كهولت و مريضی ناعلاج از مقام مادام العمرش استعفاء كرد و در روز مصاحبه مطبوعاتی اش در حضور جمعيت بزرگی از خبرنگاران كه يكی از سالنهای ساختمان ديوان عالی را گوش تا گوش پر كرده بودند در جواب يك خبرنگار فرصت طلب كه از وی پرسيد «جناب قاضی، امروز اوضاع جامعه سياهپوستان را چگونه می بينيد؟» با بی پروایی جواب داد «اگر منظورت اينست كه سرانجام آزاد شديم، نخير، هنوز هم آزاد نيستيم.» قاضی پير اين جمله اعتراضيه را درست در مقابله با نطق مارتين لوتر كينگ بيان كرد و جای هيچگونه شك و ترديد باقی نگذاشت كه از نظر وی آرزوی سياهان هرگز برآورده نشد.

مارتين لوتر كينگ را برای اولين بار در ۱۳ سالگی در ايران و بر حسب تصادف در يك برنامه مستند تلويزيونی بنام «دهه ۱۹۶۰» شناختم. دست روزگار چنان ورق بازی كرد كه چند سال بعد به آمريكا رسيدم و تا بخود بيايم مشغول به كار كردن در محله سياهپوستان شهر اوكلند كاليفرنيا شدم و حالا مجبور بودم زندگی سخت آنها را از نزديك مشاهده كنم. وقتی دوران درس خواندنم در دانشگاه تمام شد و وارد دنيای كار حرفه ای شدم تصوّر كردم از اين شهر و صحنه های ناهنجارش دور شدم. الفرار. پس از چند سال كار در شركت های خصوصی در سال ۱۳۶۷به استخدام دانشگاه معتبر و معروف استانفورد در آمدم. در اينجا مثلا همه كارمندان وضع مالی نسبتاً خوبی داشتند حتی كاكا سياهايشان. پس شانس ترقی برای بعضی از سياهپوستان وجود داشت. روابط انسانی ظاهراً بر مبنای احترام بود و همه ادعاها اين بود كه اينجا دانشگاه روشنفكران است و اين حرفها. در اين دانشگاه تعصب بی تعصب! مدينه فاضله يعنی دانشگاه استانفورد. تا اينكه در همان سال اول حضورم از فرط علاقه به پيام مارتين لوتر كينگ چون بزغاله ای ساده در روز تولد وی اين نطق را به تمام اعضای دپارتمان ايميل كردم و اين روز فرخنده را به همكاران آمريكائی ام تبريك گفتم.

فردای ‏‏‏آنروز كارگران سياهپوست بخش يكی يكی به دفترم آ مدند و از من تشكّر كردند. رئيسم هم از جسارتم كيف كرد. در ضمن نگاه های آشفته تنی چند از سفيد پوستان كه بسرعت از جلوی دفترم رد ميشدند خالی از لطف نبود. هنوز دو زاريم نيفتاده بود. جريان چی بود؟ تا اينكه نزديك همان ظهر ماريون رئيس اتحاديه كارگران كه سياهپوست هم بود وارد دفترم شد. او نيز از ايميل من تشكّر كرد و بعد نزديك من آمد و دست مرا فشرد. چقدر زورش زياد بود. ماريون گفت «من چندين سال است كه در اين دانشگاه كار ميكنم و تابحال هيچ همكاری تولد آقای كينگ را بما تبريك نگفته بود. آقا دستت درد نكنه.» آنروز دو چيز را فهميدم. اوّل اينكه به قدرت نفوذ ايميل پی بردم. دوم اينكه متوجه شدم زخم تبعيضات نژادی سطحی نيست بلكه خيلی هم عميق است. و من ساده لوح فكر ميكردم از چشم انداز اوكلند خلاص شده بودم. درست آنروز بود كه فهميدم قلبهای زنگ زده هنوز صيقل نخورده اند و قانون جديد نيز كمكی نكرده است. امروز به جرأت ميگويم پس از گذشت ۱۴ سال از آن روز هنوز بسياری از اين قلبها زنگ زده باقی مانده اند. امسال نيز درست دو روز پس از تولد مارتين لوتر كينگ رئيس جمهور بوش در مصاحبه ای مطبوعاتی رسماً اعلام كرد كه در رابطه با پرونده ای كه ديوان عالی آمريكا قرار است در مورد الغای امتيازات داده شده به سياهپوستان در ورودی دانشگاهها تصميم بگيرد، وی به وكيل قوه مجريه دستور داده است كه به حمايت از لغو همه اين امتيازات در مقابل ديوان عالی ظاهر شود و بعنوان شاكی اقامه دعوی كند. اين ديگر خاری بود كه جلوی همه مردم به چشم جامعه سياهان فرو رفت.

از مارتين لوتر كينگ تا قاضی تورگود، جامعه سياهپوستان راه دراز و پردست اندازی را پيموده است. سياهپوستان هنوز هم يك آرزو دارند. همان آرزوئی كه مارتين لوتر كينگ در سال ۱۳۴۲ از دل بر زبان راند، گو اينكه حالا امروز به جرأت ميتوان گفت اين آرزو مختص به يك گروه نيست. بنظر من نطق «من يك آرزو دارم» در هر جای دنيا كه مردمش از شميم تساوی حقوق بشر و عدل و انصاف به شعف می آيند چون كاسه آبی فرح بخش تشنگی از لبان آن مردم می ربايد. پس به يادبود چهلمين سالروز نطق تاريخي مارتين لوتر كينگ قسمت آخر آنرا مرور ميكنيم كه صحبت از آرزويش ميكند.

من يك آرزو دارم

(نطق مارتين لوتر كينگ در محوطه يادبود آبراهام لينكلن در واشنگتن دی سی، ۶ شهريور ۱۳۴۲)

. . . . . دوستان، امروز بشما اعلام ميكنم كه عليرغم همه سختی ها و محروميت های اين لحظه من هنوز هم يك آرزو دارم. آرزوئی است كه در اعماق آرزوهای آمريكائی ريشه دوانيده است. من آرزو دارم كه يكروز اين كشور قيام خواهد كرد و در كنار معنی حقيقی اعتقاداتش زندگی خواهد كرد. اعتقادی كه ميگويد «ما اين حقايق را مدرك مستند قرار می دهيم كه همه برابر و مساوی خلق شده اند.» من آرزو دارم كه يكروز بر فراز تپه های قرمز رنگ ايالت جورجيا بچه های بردگان قبلی و بچه های برده داران گذشته قادر خواهند بود با همديگر سر ميز برادری بنشينند. من آرزو دارم كه يكروز حتی ايالت ميسی سيپی، ايالتی كه از بابت حرارت بی عدالتی ها و ستم ها خيس عرق شده، به چشمه ای پراز آزادی و عدالت تبديل خواهد شد. من آرزو دارم كه يكروز بچه های كوچكم در كشوری زندگی خواهند كرد كه نه بخاطر رنگ پوستشان بلكه بخاطر محتوای رفتارشان مورد قضاوت قرار خواهند گرفت.

امروز من يك آرزو دارم. آرزو دارم كه روزی در ايالت آلاباما، با آن نژاد پرستان شرور و خبيث و آن فرماندارش كه از لبانش كلمات سوء طرفداری و بی اثرسازی می چكد، پسرها و دخترهای كوچولوی سياه قادر خواهند بود دست به دست پسرها و دخترهای سفيد بدهند و با همديگر مثل برادر و خواهر قدم بزنند.

امروز من يك آرزو دارم. آرزو دارم كه روزی هر درّه ای سرافراز و سربلند شود، تپّه ها و كوهسارها از ميان برداشته شوند، جاهای سخت و پر فراز و نشيب به دشت ها و جلگه ها تبديل شوند، و اماكن كجرو سرمنزل راستی و درستكاری شوند، و شكوه و عظمت الهی آشكار شود، و همه مردم با همديگر به نظاره آن بپردازند.

اين اميد ماست. اين ايمانی است كه با آن به جنوب باز خواهم گشت. با اين ايمان قادر خواهيم شد از كوه یأس و نااميدی گوهر اميد بتراشيم. با اين ايمان قادر خواهيم شد صداهای ناهنجار و ناموزون كشورمان را به سمفونی زيبای برادری تبديل كنيم. با چنان ايمان و اعتقادی قادر خواهيم شد با هم كار كنيم، با هم دعا كنيم، با هم كوشش كنيم، با هم بزندان برويم، و با هم از برای آزادی بپاخيزيم، واقف به اينكه سرانجام يك روز آزاد خواهيم شد.

اين روزی خواهد بود كه همه فرزندان خداوند قادر ميشوند با معنی جديدی بخوانند:

خداوندگارا، سرزمين من از برای تو است
سرزمين مهربان آزادی، من از برای تو ميخوانم
سرزمينی كه نياكانم در آن جان سپردند
سرزمين غرور و افتخار مهاجرين نخستين
بگذار زنگ آزادی از هر كوهساری نواخته شود

و اگر قرار است آمريكا كشوری باعظمت باشد اين كلمات بايد به حقيقت زيبنده شوند. پس بگذاريد زنگ آزادی از تپّه های عظيم نيوهمپشاير نواخته شود. بگذاريد زنگ آزادی از كوهستان پرهيبت نيويورك نواخته شود. بگذاريد زنگ آزادی از كوه های بلندبالای اَلِگانی در پنسيلوانيا نواخته شود. بگذاريد زنگ آزادی از قله های پوشيده از برف راكی در كلرادو نواخته شود. بگذاريد زنگ آزادی از بلنديهای خوش قواره و لذّت بخش كاليفرنيا نواخته شود.

اما نه فقط اينها، بلكه بگذاريد زنگ آزادی از كوهستان استون در جورجيا نواخته شود. بگذاريد زنگ آزادی از كوهستان لوك آت در تنسی نواخته شود. بگذاريد زنگ آزادی از هر تپّه و هر بلندی خاكی در ميسی سيپی نواخته شود. بگذاريد زنگ آزادی از طرف هر كوهساری نواخته شود.

وقتی كه ما اجازه داديم زنگ آزادی نواخته شود، وقتی كه ما اجازه داديم طنين آزادی از هر روستا و هر دهكده ای، از هر ايالت و هر شهری نواخته شود، آنوقت قادر خواهيم شد به روزی كامياب شويم كه همه بندگان خدا چه سياه و چه سفيد، چه كليمی و چه غيركليمی، چه پروتستان و چه كاتوليك، موفق خواهند شد دست در دست يكديگر گذاشته و با كلمات آن مناجات قديمی سياه بخوانند:

سرانجام آزاد
سرانجام آزاد
خدای قادر شكر ترا
سرانجام آزاد شديم.


منابع و مراجع

عكسهاي مارتين لوتركينگ در روز نطق: ۱، ۲، ۳، ۴
صداي نطق «من يك آرزو دارم»
مارتين لوتر كينگ (۱۹۲۹ - ۱۹۶۸): وب سايت
بايارد راستين (۱۹۱۲- ۱۹۸۷): وب سايت
آلبرت انيشتين (۱۸۷۹ - ۱۹۵۵): صفحه جايزه نوبل، مقاله «مسأله سياهان»، لينك هاي مختلف ۱، لينك هاي مختلف ۲
كتاب «در باب سالهاي آخرم»: مجموعه مقالات و نوشته هاي انيشتين، ۱۹۵۰