هفت روز، هفت يادداشت
با احترام برای سيد ابراهيم نبوی
پنج شنبه،
نيمه های صبح است و دارم به اين فکر می کنم که تهديد بچه ها برای اخراجم از کاپوچينو به خاطر کم کاری چقدر به جاست و آنها کاملا حق دارند، درگير کار مطبوعاتی شده ام و نوشتن در رسانه های چاپی ديگر رمقی برای نوشتن در فضای سايبر برايم باقی نگذاشته است.
اما از همهء اينها گذشته رابطهء من و کاپوچينو رابطهء عجيب و غريبی است، مخصوصا جفتک پرانی هايم، گاه و بيگاه ، که من ديگر نمی نويسم و اين بار دلخوری بقيه که بابا پس کدام گوری هستی؟
ياد داور ( ابراهيم) نبوی می افتم و آن خاطره بامزه اش که بر حسب عادت نمی توانسته در هفته نامهء به شدت موفق مهر بند شود و روزی عصبی می رود و دراتاق ميرفتاح ( سيد علی، سردبير مهر در دوران طلايی اش) را می کوبد که :
من ديگه اينجا کار نمی کنم!
ميرفتاح می خندد و دليل اش را می پرسد و داور عصبانی اما بامزه می گويد:
برای اينکه تو هيچ بهانه ای دست من نمی دی که همه چی رو بزنم بهم و برم!
به همين راحتی...
فکر می کنم خيلی خوب است آدم بعضی از اخلاق هايش شبيه آدم های نابغه باشد، حتی اخلاق های گه اش !
جمعه،
با اين شماره هم نمی رسم و کاپوچينو بدون مطلب من آپ ديت می شود، فکر می کنم آخر چه خاکی به سرم بايد بريزم، هر چه سوژه هست و نيست دارم اين ور و آن ور حرامش می کنم و انقدر انتظار توليد مطلب از من بالا رفته که ديگر حتی يک سوژهء خشک و خالی هم برايم شده دردسر، که باز ياد مهر می افتم و صفحه ای که دوست اش داشتم، فکر می کنم که آدم که نبايد فقط اخلاق های گه اين و آن را ياد بگيرد، تصميم می گيرم ستونم را به شکل ستون صفحهء آخر داور يعنی هفت روز، هفت يادداشت بنويسم و سوژه هايم را از ميان آنهايی انتخاب کنم که کمی زير زمينی ترند و نمی شود به راحتی از آنها در مطبوعات و رسانه های MainStream سخن گفت...
شنبه،
مقدمه چينی بس است! سوژهء اول...
پرسپوليس طوفانی آغاز می کند، هرچه تيم ملی جوانان واليبال آدم را دق می دهد با بی برنامگی و بی تاکتيکی، پرسپوليس عوض اش را در می آورد و با 8 تا گل به مخالفان طرفدار پروين جرات نفس کشيدن نمی دهد چه رسد به اعتراض، دايی هم شاهکار بازی می کند تا مخالفان را حداقل برای مدتی آرام کند، اما آيا واقعا اين پيروزی ها ادامه خواهد داشت؟ و بگوويچ باز هم می تواند مست از پيروزی شال قرمزش را برای تماشگران بچرخاند، اين را زمان نشان می دهد و الان فقط يک چيز می ماند:
فقط تعصب و غيرت بازی کنان تمام نشده، حرفه ای شدن همه چيز را عوض کرده، تماشاگران پيروزی می خواهند، برای همين است 35 هزار نفری که به ورزشگاه رفته اند تا بگويند : پرسپوليسه بی دنبه نمی خوايم نمی خوايم ، باديدن بازی همه چيز را فراموش می کنند و وينگو دوست داريم سر می دهند، بابا معرفت هم خوب چيزی است به خدا...
يک شنبه،
آمريکا رسما به ايران اعلان جنگ داده است، اما نه با توپ و تفنگ و بمب، گاوچران کند ذهن ايندفعه ديگر می داند که با اين چيزها نمی تواند طرف را شکست دهد، به همين دليل جنگ را به جبههء ديگری کشانده است، جبههء الکترونيک!
آمريکايي ها از وقتی ديده اند که بازديد کننده های دو سايت راديوهای پروپاگاندايشان ( صدای آمريکا و راديو فردا) با فيلتر دولت جمهوری اسلامی ايران به شدت افت کرده، دنبال راه کاری بودند و همين روز بود که سايت سکيوريتی فوکوس از توافق بين دولت ايالات متحده و سايت معروف انونيمايز خبر داد که به کاربران ايرانی اجازه می دهد به طور مجانی از سرويس وب- پراکسی آنها استفاده کنند و فيلتر ها را دور بزنند...
که البته باز هم بوش حماقت کرده است و نمی داند که جز برنامه های کلاينت آنتی فيلترينگ در اين جور مواقع چيز ديگری جواب نمی دهد و ايران به راحتی می تواند آدرس های سرويس وب پروکسی آنها را فيلتر کند.
و يک چيز ديگر:
خبر تجاوز آمريکا به حريم ديجيتال ايران مثل توپ در دنيا پيچيده و در ايران هنوز مقامات دولتی خبر ندارند!
دوشنبه،
«خانوادهء آقای نيک اختر» ايرج پزشکزاد را می خوانم، اولين عکس العملم بهت است از اينکه جالب است به کتابی که اينقدر بی پروا به خيلی از چيزهای سنتی مان تاخته اجازه چاپ داده اند، حس بعدی لذت ساده و بامزه ای است که از خواندن کتاب به آدم دست می دهد، مثل اينکه يک پاورقی خوانده باشی، اما خانوادهء آقای نيک اختر چند فرق اساسی با يک پاورقی دارد، اول اينکه آدم را به شدت ياد دايی جان ناپلئون و شخصيت هايش می اندازد و نشان می دهد که پزشکزاد گرفتن طنز موفعيت حتی در وضعيتی اينچنين مدرن و متفاوت از ان فضای سنتی دايی جان را بلد است، اما خب با ايده های مشابه، برای همين است که شخصيت خانعمو مدام آدم را ياد شازده اسداله ميرزا می اندازد با آن تيکه های وقيح اما بامزه اش، يک شازدهء مودب و شاعر مسلک! از طرف ديگر موقعيت و فضای اين آدم ها به کمون ايرانيان مهاجر شبيه است، آن چشم و هم چشمی ها، دور شدن نسل های جديد تر از فرهنگ ستنی تر و حتی مبارزه با آنها توسط نسل جوان و در آخر تضاد و پارادوکس زندگی غربی با خوی خصلت شرقی مهمترين خصيصه هايی است که می شود در اين زمينه ذکر کرد که در داستان به خوبی به آنها پرداخته شده...کتاب را به شدت پيشنهاد می کنم !
سه شنبه،
قرار است وزير پست و تلگراف و تلفن استيضاح شود، زير نامهء استيضاح را تا بحال 20 نفر امضا کرده اند، فکر می کنم حتما به تعداد کافی می رسد، دلايل هم که اظهر و من الشمس است، فيلترينگ هردمبيل و سليقه ای سايت ها هم اوليش، نمی دانم چرا با اينکه می دانم معتمدی و همکارانش تلاش زيادی برای حل مشکلات اينترنت انجام داده اند ( از جمله رفتن به قم و صحبت با علما و ...) اما دلم خنک می شود وقتی اين را می شنوم، حداقل اش اين است که کل مجموعه دولت مجبور می شود در مورد برخورد سليقه ای اش با فيلترينگ ( که به شخصه با شکل غير سياسی آن و قانونمنداش موافقم) توضيح بدهد، راستی شنيده ايد که گويا را هم می خواهند فيلتر کنند؟
يک سئوال :
اگر قرار به فيلتر شدن سايت های سياسی بود چرا از اول گويا فيلتر نشد؟ قضيه از نظر شما عجيب نيست؟
چهارشنبه،
با سامان ( سيف الهی) به يک نوارفروشی می رويم، او برای يکی از روزنامه ها گزارش هفتگی موسيقی می نويسد و معمولا کارمان اواخر هفته سر زدن به مغازه های سی دی و نوار است و سئوال راجع به فروش نوارها، آمار دقيقی وجود ندارد و بايد پای صحبت صاحبان اين مغازه ها نشست تا تاپ تن و تاپ فايو راه انداخت...همينطور خال تور پاپ است که طرف رديف کرده روی پيشخوان و هر از چندگاه ريتم شيش و هشت يکی شان صدای غالب و پس زمينه است، به موسيقی سنتی که می رسيم سامان با اعتماد به نفس می گويد:
تو سنتی ها هم که کاسته مختاباد پرفروش ترينه ديگه، نه؟
طرف نوچی می پراند و اشاره می کند به کاستی که تا آن بالا چيده شده، افتخاری جديده، شکوه عشق، و نوار را داخل ضبط می گذارد...
افتخاری را با تمام تبليغات منفی که خال تور می زند و با موسيقی سنتی تجارت می کند و اين حرفها دوست دارم اما اين يکی ديگر خيلی ساختار شکنی است، فرصت کرديد حتما آن را گوش بدهيد، تصنيف اول با نام « دل را ببين » که اصلا ترانهء پاپی است با صدای افتخاری...









