به سبک همه کسانی که اينجوری مطلب می نويسند!
1- قاضی مرتضوی عزيز کميته ای تشکيل داده برای بررسی مطالبی که در وب منتشر می شود. هيچ بعيد نيست همين حالا هم کسی از طرف آن کميته مشغول خواندن اين سطور باشد. پيام فضلی نژاد را هم که آخرش نفهميديم چه کاره است گرفتند. بين زمين و آسمان مطلب نوشتن هم عالمی دارد. ای کاش می دانستيم یه چه جرمی يکی از همين روزها به سراغمان می آيند.
2- حالت از صفحه حوادث روزنامه ايران بهم می خورد، اما دليل نمی شود دلت نگيرد وقتی در اين صفحه بخوانی پدری دو پسر خردسالش را کشته چرا که آنها شاهد قتل دو نفر به دست پدرشان بوده اند. قتلی که مادر پسرها باعثش بوده. ديگر حالت از همه قتلهای اينجوری بهم می خورد. روزی چند کودک کشته می شوند؟ قانون حمايت از حقوق کودکان که داريم. چند NGO خوب کودکان هم که داريم. اما هنوزکودکانی که آزار می بينند يا کشته می شوند هستند وهنوز دروازه غارهست و کودکان خيابانی که به تو فال و گل و دعا می فروشند هستند و کودکانی که معتاد شده اند و خمار در آغوش يک بزرگتر خوابيده اند تا جلب ترحم کنند هم هستند. اشکال از کجاست؟ چه کار بايد کرد؟
3- روزنامه های ياس نو و شرق را قاضی مرتضوی عزيز بست. چاپ کردن نامه های نمايندگان مجلسی که با اکثريت آرای ميزان مردم چهار سال پيش انتخاب شده بودند جرم است. مجازاتش هم اعدام روزنامه است! حالا يکی می شود مدير مسئول ياس نو که اصولا خط مشی سياسی و حزبی برای روزنامه اش گزيده بود و انتظار بسته شدن روزنامه اش را هم می کشيد و حاضر نشد زير بار عذر خواهی برود. يکی هم می شود مدير مسئول روزنامه شرق با آن ساختمان عريض و طويل و سرمايه سنگينی که گذاشته شده است و نامه شکر خوری خطاب به قاضی عزيز. حالا می ماند خبرنگاران ياس نو که احتمالا اولين باری نيست که بيکار شده اند و باز هم حسی دارند شبيه حس آن کسی که عزيزی را از دست داده. حالا می ماند خبرنگاران شرق که تقصيری در نوشته شدن نامه مدير مسئولشان ندارند اما خيلی ها چپ چپ نگاهشان می کنند و بين دو راهی ماندن يا بيکار شدن مانده اند. حالا می ماند مملکتی که فعاليت حزب سياسی در آن بی معنيست و روزنامه هايش کارکرد حزبی پيدا می کنند و بزرگترين قربانيانش خبرنگاران می شوند.
4- 5000 معلم بمی از چادر به کانکس (خانه های زپرتی از جنس يونوليت) منتقل خواهند شد. کلاسهای درس کماکان در چادر برگزار می شوند. رقمهای نجومی کمکهايی که به زلزله زدگان بم شده بود عقل از سر همه می ربايد. مهمترين مشکل کودکان بم و اصولا همه مردم بازمانده افسردگيست. در صفحه دوست داشتنی اجتماعی ياس نوی خدا بيامرز خوانده بوديم که می خواهند کارناوال شادی راه بيندازند در بم! دل خوش سيری چند؟
5- مراسم دومين مسابقه وبلاگهای برتر هم برگزار شد. همه بد و بيراهها گفته شده و خستگی به تن برگزار کنندگان ماند. مراسم خسته کننده و بيهوده بوده. از جنس وب نبوده. حتی جايزه ها هم کمی عجيب غريب بوده. دی.اس.الی که سرنوشتش معلوم نيست، آن مربع شيشه ای که شبيه هيچ چيز نيست الی سنگ قبر. مجری ای که بد تر از رئيس مجلس فعلی فرق وب سايت و وبلاگ را نمی داند. اما حس خوبی داشت ورق زدن ويژه نامه وبلاگ. حس خوبی داشت که کاپوچينوی ما برگزيده کاربران شد وقتی که می دانيم هيچ کداممان کانديدش نکرده بوديم و مثل بعضی از دوستان، گروههای ياهو را بسيج نکرده بوديم که به آن رای بدهند. حس خوبی داشت وقتی چند وبلاگی که واقعا به نظر برترين می آمدند انتخاب شده بودند. حس خوبی داشت وقتی موسوی خوئینی در مورد ضرورت افزايش بک بون مخابراتی ايران سخن گفت. حس خوبی داشت وقتی وبلاگ نويس ها با رفتارهای بی نظم و بعضا ضد و نقيض با يکديگر نشان دادند چقدر روح وبلاگ نا متمرکز است و چقدر وبلاگنويسها با هم فرق دارند (چرا که اصولا آدمها با هم فرق دارند.) حس خوبی خواهد داشت اگر آنهايی که شاهد اين چيزها بودند ديگر حرف از تشکيل انجمن و غيره نزنند و بگذارند وبلاگ فقط وبلاگ بماند.
6- انتخابات هم تمام شد. همان کسانی که فکر می کرديم انتخاب شدند. نمايندگانی که بعضی جملاتشان در دوره های قبلی نمايندگی اشان محض خنده تا مدتها نقل مجالس بوده اند به مجلس راه پيدا کرده اند. معدود زنانی هم که وارد مجلس شده اند از جامعه زينب هستند با آن خط مشی شناخته شده اش. مشارکت بيشتر از آن چيزی بوده که تصور می کرديم و به قول دوستی اينترنت برايمان تصوير کرده بود. اما می دانيم که چگونه اين مشارکت رقم خورده است. يادمان نمی رود در باره کميته امداد چه شنيده ايم. يادمان نمی رود که در بعضی حوزه ها ميزان مشارکت چند درصدی بيشتر از ميزان واجدين شرايط بوده! اين را هم يادمان نمی رود که نمايندگان تهران 15 درصد آرا را بيشتر پشتشان ندارند. يادمان نمی رود که دو سال ديگر انتخابات رياست جمهوری است. يادمان نمی رود که بعضيها اعتقاد دارند اصلاحات بايد آرام آرام صورت بگيرد...
7- اين جور يادداشت ها معمولا هفت شماره دارند. می شود تا شماره هزار هم ادامه اشان داد! می شود با اين شماره ها به هابيل و قابيل هم رسيد. اما من اين شماره هفت را برای شما می گذارم تا خودتان آن را بنويسيد و اگر خواستيد تا شماره هزار هم برسانيدش!
Viewpoint| Sanam Dolatshahi- Naggings by Number! Judge Mortazavi, the man who killed his sons, newspapers that are now banned, 5000 surviving teachers of Bam earthquake in tents, Iranian top weblogs competition, elections, and a number for you!
