الف  |  الف

  نسخه چاپي آرشيو May 14, 2004
روايت فراموشي و عصيان

فيلمنامه فراموشي تازه ترين اثر محسن مخملباف است. اين فيلمنامه چندي پيش براي دريافت پروانه ساخت به اداره نظارت و ارزشيابي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي ارائه شده بود كه مجوز نگرفت. متن کامل فيلم نامه در روزنامه شرق...

اسلام شرق و غرب و چپ و راست نميشناسد ( محسن مخملباف-آذر 65-مجله فيلم ۴۳)

محسن مخملباف بي شک سياسي ترين فيلمساز ايران پس از انقلاب است. چه يک دهه قبل که روزنامه کيهان در شماره اول خرداد سال ۱۳۷۰خود با چاپ فيلمنامه شب هاي زاينده رود و عکس هاي گرفته شده از آن به اقدامي دست زد که در تاريخ روزنامه هاي ايران بي سابقه بود و فشارهاي ناشي از ساخت فيلم او سرانجام به استعفاي سيد محمد خاتمي از مقام وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي انجاميد و دو فيلم نوبت عاشقي و شبهاي زاينده روز هرگز به نمايش عمومي در نيامد. و چه امروز که فيلمنامه جديدش پس از يک دهه پرفراز و نشيب در زندگي هنري اش به علت عدم پروانه ساخت در روزنامه منتشر مي گردد. فراموشي روايت پيچيده پديده افراط است.

هر چند در بار اول مطالعه وجه سياسي و ظاهري آن بيش از هر چيز قابل مشاهده است اما زير ساخت اثر آشکارا حديث تفريطي است که اندک اندک پرورش مي يابد و روزي انسان صاحب عمل را در خود گرفتار مي کند. انباري از خاطره مي سازد که روزي از هراس مقدارش بايد به فراموشي پناه برد. فيلم نامه روايت مرد نابينايي است که در اداره مميزي به کار سانسور اثار هنري مشغول است و هدفش پاکيزگي روح و فکر مردم جامعه است. عمل خيرخواهانه و نيت پاکش در مرور زمان شکل متفاوتي به خود ميگيرد و فيلم نامه روايت طغيان خاطره هاي اوست که اينک بر تمام گوشه هاي زندگي اش سايه افکنده است.

آنچه در اين ميان مهم به نظر مي رسد اين است که برخورد کاملا سياسي با اين اثر هيچ گره و ابهامي از آن را نخواهد گشود. چنان که روزنامه شرق نيز در يادداشت خود اين نکته را ياد آور شده که (( برخورد سياسي با اين اثر كمك چنداني به آن نمي كند و سمبل سازي هايي از اين دست كه مرد نابينا سمبل فلان كس يا چيز است خطايي آشكار است..)) هر چند طرفداران و منتقديني هستند که از او فقط سياست مي خواهند و شايد هنوز در انتظار شور و هيجان سياسي او مانند دهه شصت باشند.

روايت او از مرد نابيناي سانسور چي در بدو امر نقبي به خاطرات خود اوست (بچه که بودم سينما نمي رفتم. از کوچه هم که رد ميشدم براي اين که موسيقي مبتذل آن دوران را نشنوم انگشت هايم را در گوشم مي کردم..) (فيلم-شماره ۴۳.اذر ۶۵)

مرد نابينا در اداره مميزي همراه با آپاراتچي به بررسي فيلم ها مشغول است. مرد آپاراتچي از او درباره فيلم تخته سياه سميرا ميپرسد و پاسخ اين که (نه رده. فيلم هاي اين دختره رو باباش مي سازه. دختر ايروني همچين لياقتي نداره. ديگه خسته شدم...) کنايه طنز آميز مخملباف به خود ياد آور جوان افراطي بود که خواستار کناره گيري گذشتگان از سينما بود. مخملباف در مصاحبه آتشينش با نشريه سروش شمشير را از رو بست (طاغوتي ها خودشان هم مي دانند که من حاضر نيستم حتي در يک لانگ شات با آنها حضور پيدا کنم چه برسد به اين که با آنها کار کنم. چهار سال است بعضي از آنها وقت ملاقات مي خواهند و من نميدهم. به من حق بدهيد به عنوان پا برهنه اي از نسل ۱۷ شهريور از اينها بدم باييد) ( سروش-تير ۶۶)

فراموشي را مخملباف فارغ از بحث هاي سياسي در راستاي دغدغه اش درباره انسان و اعمالش نگاشته. ديدگاه اومانيستي او در تمام خط سير ماجرا به چشم مي خورد. تاکيد فراوان بر صحنه آب خوردن زن از ليوان در حالي که همه آب بر روي پيراهن و لباسش مي ريزد دلهره هايي است که او بيش از هر کسي آنها را تجربه کرده است. هر چند که بسيار آرام تر و آهسته تر حرکت مي کند. بر خلاف مخملبافي که در عروسي خوبان اگر فرصتي مي يافت دنيا را منفجر مي کرد. او حتي چندان مايل نيست مانند فصل عروسي در عروسي خوبان همه را از تيغ نقد بگذراند. به سادگي گذشته قضاوت نميکند و فقط روايتگري است که شايد ديگر حوصله ندارد نيش تندي مانند بايکوت به چپگراهاي آن دوران بزند.

شخصيت به ظاهر عجيب همسر مرد کور را او مي شناسد. بيش از هر کس ديگر و يا شخصيتي ديگر او را تجربه کرده است.دريافت او از فراموشي زن هرگز و شايد لحظه اي دور از دسترس نيست. زن براي دور شدن از رفتار شوهرش به واليوم پناه برده و باز همان افراط ( که دستمايه اصلي روايت است) در مصرف قرص او را دچار فراموشي دائم کرده است. فرزند و شوهرش در حافظه او جايي ندارند. محسن مخملباف يک دهه قبل در نامه سرگشاده اش نوشت (دست از سر من برداريد و دنيايي را که به من تعارف کرده ايد به خواهان آن تقديم ميکنم.)

گروه نابينايان در جاده با هم شعر مي خوانند و شعر متعلق به اسطوره مخملباف يعني احمد شاملو است و بي درنگ آن صحنه تست دموکراسي را به ياد مي آورد که مخملباف کبوتران را با شعر شاملو پرواز مي دهد. فيلمنامه قطعا وجه داستاني پر تحرکي دارد و شايد چندان براي ساخته شدن فيلم مناسب به نظر نرسد. هر چند که شايد بسياري از تصاوير مانند درخواست زن مرد کور براي اين که در جوي آب تف کند به هنگام به تصوير کشيده شدن روايتي تازه بيابد.

طعنه آميز است که اين حديث عصيان و افراط بر سر خود فيلمنامه و سرانجامش هم سايه افکنده است. و عدم دريافت مجوز آن يادآور حرفهاي همان جوان روزهاي قبل است (سينماي ما نبايد با سياستهاي احتياطي به يک سينماي سرگرمي خانواده ها تبديل شود. اين که ما بسازيم و ارشاد هم مجوز بدهد و دل هيچ مستضعفي به احياي ارزشي شاد نشود کار عبثي است) و نهايتا (من آن شخصيتم را سال ها پيش جا گذاشتم و ديگر نميشناسمش. فيلم-آذر ۶5 )...نمي دانم در اين روايت فراموشي چقدر از شالوده داستان حديث نفس فيلمساز است. اگر فيلم ساخته شود آنگاه در اين باره بهتر مي توان داوري نمود.



© 2002-2003 Cappuccino Magazine | Powered by MovableType | Hosted by PersianTools