ايرانى از نگاه فرنگى
زمانى مستشرقين و مسافرينى که مىخواستند مستشرق يهشمار آيند هرچه ديده و شنيده
بودند را به روى کاغذ مىآوردند و خيال آنانکه حال شرقشناسى عملى را نداشتند راحت
مىکردند. اين کتابها حتى براى ما ايرانيان نيز مرجعى حسابى و درجه يک به حساب مىآمد
و غيرقابل انکار است که برخى از آنها چنين هم بود. بعدها که آمدوشد فرنگىها به
کشورمان رونق گرفت، سفرا و کارداران کشورهاى غربى بعد از آنکه مأموريتشان در ايران
به پايان مىرسيد خاطرات خود را مىنوشتند و بازار ترجمه گرم مىشد و ما ايرانيان باز
خود را از چشم فرنگى مىديديم و پيش از گذشته خود را خوار مىشمرديم. آن روزها که
مستشرقين به قلب شهرها و روستاها مىرفتند کمتر بوى تحقير به مشام مىرسيد. شايد
فاصله اندک ما با آنها بود که به آنان اجازه نمىداد که نگاه از بالاى خود را به ما
بدوزند و از سوى ديگر آن اندازه جذابيتهاى پنهان و آشکار سنتى و باستانى داشتيم که
چشمشان را بگيرد و نمکگيرشان کند.
بعدها که بهاندازه نياز کشف شديم شکل جهان هم حسابى عوض شده بود و همينطور هم رنگبهرنگ
شدن را ادامه مىداد و ما هم معلقبودنمان ميان سنت و تجدد شدت گرفته بود و فرنگىها
مىآمدند و مىرفتند و با خود چيزهائى مىآوردند و مىبردند. آنچه آنان به ارمغان
آوردند اصلاً محل بحث نيست چرا که ما تا اندازهاى بازار بوديم و جاى سود و زيان.
که البته همه سود بود و سود. آنچه آنان با خود رهآورد سفر بردند يکىسفرنامه و
خاطره بود که البته بازار آن پس از انقلاب گرم شد. آن زمان ديگر سفر خارجى به ايران
آسان نبود اگر هم بود نمىآمدند جنگ بود و تبليغات داغ عليه ايران. ما حالا ملتى
وحشى بوديم که سوسک مىخورديم و آدم مىکشتيم. ناگهان از حاشيه جاده ابريشم و
ميزبانان مارکوپولوها پرتاب شديم به نزديکى قبايل آدمخوارها. شوخى نبود که ملتى
ناگهان دچار چنان تحقير عظيمى شود. هرکس بود خرد مىشد، چه رسد به ما که از ميان آتش
و خون جنگ با مغولها و يورش عربها، ايرانى بودن را حفظ کرده بوديم. ناگهان خودمان
هم از خاطر برديم که از کجاى تاريخ ناممان ثبت بودهاست.
اين روزها که مىخواهيم داغ آن روزها را از تن بيرون کنيم روزهاى ديگرى است و اوراق
تاريخ را جور ديگرى ورق مىزنند. امروز که از آن حرف مىزنيم روزگارى است که شاعرانى
پيش از اين از آن به تلخى ياد کردهاند و حتى بر اساس پيشگوئى يکى از آنان در اين
روزها قبيله و همخون معنا ندارد و از همه مهمتر سالهاى سکوت و انتظار است و بالطبع
تنهائى. اما متاسفانه يا خوشبختانه اين آيندهگوئىها هيچيک به وقوع نپيوست و
رورزگار غريبى شد که مىبينيم. امروز از آن روزهائى است که باز نگاه فرنگى روىمان
زوم شده و جالب شدهايم. ديگر نه از آن نگاه کنجکاو متعجب خبرى هست و نه از آن
چشمهاى لبريز از تحقير و وحشت. سالهاست که مىآيند و مىروند: در لباس توريست و
خبرنگار و محقق و ......
اما حالا هم در چشمهايشان براى ديدن ما نوع ديگرى از اعوجاج موج مىزند که آزاردهنده
است. کمتر شاهد نظرگاه بىغرض و بدون پيشداورى هستيم. وقتى رسانههايمان را مىخواهند
که ببينند يکسره مىخواهند که به بازار بىرونق سياست متصلش کنند و وقتى مردم ما را
مىخواهند بکاوند آنان را مردمانى محروم از آزادى مىخوانند، که هستيم. اما وقتى
مطالبات و تلقى آنان از آزادى را به کلام مىآورند يکسره در جستجوى لذت و سکس خوانده
مىشوند. يکى اصلاحطلبان را جنگجويانى دلير مىخواند که مىخواهند بر سرير قدرت تکيه
کنند و با چنين تعريفى انقلابى سربرمىآورد که حقيقت خواست مردم در او تجلى نمىکند.
آن ديگرى نيز وقتى از تغيير فضاى ايران سخن مىگويد به جاى آنکه با يک نگاه واقعى
بهرهگيران هوشمند و جوان اينترنت را بشناساند از ميل زنان و دختران و پسران ايرانى
به سکس و آزادى جنسى حرف مىزند. گاه به گونهاى مىنمايانند که ايرانى تمام رنجى که
مىبرد از نداشتن سکسشاپ و چيزهائى از اين قبيل است.
قدر مسلم ديدگاه يک خارجى نسبت به ايران هم به دليل اختلافات فرهنگى و هم به سبب
پيشداورىهائى که در جهان نسبت به ايران وجود دارد خالى از اشکال نيست. همانگونه که
نحوه زندگى، و سياستزدگى زندگى ايرانى تناقضات درهمى را ساخته که گاه خودمان را
نيز در تحليل شرايطمان دچار خطا مىکند.