تو غم داري. پر از غمي و اين را، در هر تماس بر روح و جسم من مي نشاني.
همه را مي فهمم. باور كن.
اين خنده ها، اين سكوتها، همه و همه از بي جوابي ست. از جايي مي آيد كه من خودم هم پاسخي برايش ندارم.
نمي دانم چه كنم. هربار، در هر تماس يادآور چيزهايي مي شوي كه هر روز مثل خوره خودم را هم مي خورد. تو پاسخهايي مي خواهي كه من خودم در پي يافتنشانم.
اينگونه است كه سكوت مي كنم... كه مي خندم.
آن كه مي گريد يك درد دارد، آن كه مي خندد هزار و يك درد.
خسته ام...
بريده ام...
تنهايم...
با همه اينها باز هم دوستت دارم.
* * *
تنها، تنها، تنها...
بي حرف، بي حرف، بي حرف...
روزهايي كه مي گذرند و نمي توان برايشان پاياني متصور شد.
دوستاني كه از كنارت با نهايت سرعت مي گذرند و تو بر جاي مي ماني.
زمانه اي كه به راحتي از كنار عشقت مي گذرد و تو حتي نمي داني كه چگونه بايد به مبارزه برخيزي.
تكرار، تكرار، تكرار...
با عشق، عشق، عشق...