September 18, 2002
negah - nima

دست بندها ... يادگاری ها ....


دست بندها ... يادگاری ها ....

يک ماهی می شود که دست بند برزنتی سياه رنگی را که احتمالا بند ساعت بوده از مچ دست راستم باز کرده ام، دست بندی که سه سال و نيم همراه تمام اتفاقات تلخ و شيرين زندگی ام بود، دست بندی که شاهد همه چيزهايی بود که بر من می گذشتند، از قبولی دانشگاه و مهمانی های جور واجور تا مرگ عزيزترين ها در حادثه توپولوف 154 …
ولی حالا يادم رفته است که حتی يک ساعت از اين سالها بدون دست بند نمی گذشت ... نه تنها من که خيلی های ديگر هم يک چيز کوچک را، يک ترانه ساده، يک جای معمولی يا حتی دورافتاده را مبدا همه چيزشان می گيرند. اين يادگاری ها شايد نوعی زور زدن است برای پيوسته ماندن و جدا نشدن از چيزهايی که ديگر نگه داشتنشان از هر مشکلی مشکل تر و از هر تلخی تلخ تر است. شايد نشانه ای است برای فراموش نکردن چيزهايی که بايد هميشه خدا در خاطر آدم بمانند، برای خيلی ها شايد نوعی اعتماد بنفس است تا به خود تلقين کنند که هر وقت اين فسفسک همراهشان است، قوی ترين و محکم ترين آدم روی زمين اند و هر وقت که نيست بدبخت ترين، بد شانس ترين و ناکام ترين آدم تاريخ اند .
يادم می آيد يکی می گفت: برای اينکه در کنکور قبول بشوم، هميشه موقع درس خواندن و تست زدن از يک تراش قرمز استفاده می کردم تا به صورت يک اسطوره جاويد سر جلسه کنکور هم نيروی آسمانی و غير طبيعی به من ببخشد و بهترين رشته دلخواهم قبول شوم؛ البته او دروغ نمی گفت؛ چون دست بند سياه من هم هميشه نوعی آرامش به من می داد تا فکر کنم که هر وقت که هست من آدم ديگری هستم.
اين دست بند را يک روز نذر کردم و دور مچم بستم و شرط کردم تا نذرم را ادا نکنم آنرا باز نکنم. من حاجتم را گرفتم و تا سه سال بعد هم دست بند هميشه به دست من بود، بالاخره يک ماه پيش قبل از اينکه نذرم را ادا کنم، بدون اينکه خودم هم بفهمم چرا، بازش کردم و حالا يواش يواش نوار سفيد رنگی که دور مچم افتاده بود، دارد ناپديد می شود و خاطره همه آنروز ها هم يواش يواش دارد از بين می رود و من هم دارم فراموش می کنم.
يادگاری ها خيلی خوبند؛ اسطوره ای و با ارزش، ولی هر يادگاری و هر خاطره ای يک روز بايد فراموش شود؛ فراموش می شود؛ تا آدم را برای هميشه پايبند يک اتفاق معمولی و پيش پا افتاده نکند ...
يادم رفت بگويم، دوستم می گفت روز کنکور يادم رفت تراشم را با خودم ببرم ... ولی باز هم قبول شدم.

از همه خاطره ها و خاطره سازها و از همه يادگاری ها و يادواره ها متشکرم!

احسان زندی