October 09, 2002
negah - nima


کودکان سرزمينم کودکان دنيا


می خواستم از کنوانسيون حقوق بشر و از پيمان نامه و منشور حقوق کودک بنويسم، می خواستم بنويسم هفته قبل هر که خواست بگويد اعدام نبايد لغو شود، گفت نگاه کن به قانون بی قانون کودکان در ايران، ببين چه بلايی سر بچه ها دارد می آيد اما اتفاقی برايم افتاد که ترجيح می دهم آنرا برايتان بنويسم، مواجهه با صحنه ای که شوکه ام کرده بود !

***

نيمه شب، ساعت دو بامداد، خواب آلود و منگ از ماشين پياده می شوم کرايه را حساب می کنم و در اين داد و بيداد ها دنبال اتوبوسی می گردم که پر باشد و زودتر راه بيفتد
- قم ...اراک !
- اصفهان، اصفهان ويژه !
- کاشان بيا بالا !
- اصفهانی؟ فقط بوفه جا هست !

نبايد از دستم برود و سوار ماشينی بشوم که طولش بدهد و هی دور بزند دور اين ترمينال لعنتی، سيگاری روشن می کنم و می نشينم بر لبه جدول کنار خيابان، اصلا حوصله دانشگاه را ندارم، هنوز کام اول را بيرون نداده ام که صدای هق هقی توجهم را جلب می کند، بر می گردم پشت سرم آنطرف تر پسر کوچکی نشسته در پياده رو و به ديوار ترمينال تکيه داده است، حداکثر بايد هشت سالش باشد، دختر بچه کوچکی هم نشسته روی پايش، از اينها هستند که پيله می کنند و آدامس می فروشند، سخت است از دستشان فرار کنی؛ پسرک اما مثل باران بهار اشک می ريزد، وقتی می بيند دارم نگاهش می کنم، انگار غرورش نخواهد من گريان ببينمش، قطع می کند اشک هايش را، اما هق هق و آه های بعد از گريه امان نمی دهد ... خوشم آمده از پسر و نگران آن دخترکم که دراز کشيده روی زمين، جلو می روم ،
- سلام
- ...
- چيزی شده ؟
- ....
- کمکی از دست من بر می آد ؟
- ( سرش را بالا می برد که يعنی نه ) نچ !
- اين خواهرته؟ چرا دراز کشيده رو زمين؟ حداقل اون کارتنی که اونجاست بگذار زيرش ...
فقط نگاهم می کند، محتاط و مراقب و بی اعتماد ... می روم توی ساکم ملافه تميزی که با خودم به اراک می برم در می آورم و می آورم و دولايه می پيچم دور آن کارتن بزرگ ماشين لباسشويي، پسر حالا انگار که اعتماد کرده باشد، سر دختر را از روی پايش بلند می کند و با مهر و خشونتی توام صدايش می کند :
- صديقه پاشو اينجا بخواب ،
صديقه بلند که می شود مثل فرشته های شيطانی است که دست و صورتش را نشسته، متعجب نگاهم می کند و دوباره می خوابد، پسر هم باز کاپشن کثيفش را می کشد روی خواهرش ،
- حالا بهتر شد! نگفتی برا چی گريه می کردی؟
- من گريه نمی کردم !
- خب آره! گريه که نه، ولی ناراحت بودی !
- آره! سگ پدر باز گم و گور شده، از صبح همه پارک و ترمينال رو گشتم !
- کی گم شده؟ بازم برادر يا خواهر داری؟
- نه بابا! آقامو می گم !
- معتاده جاکش! باز ببينی کجا الان داره جون می ده! اين روزاست که ديگه بميره عوضی !
و باز هم اشکش سرازير می شود ،
- صديقه هم دل درد شده، نمی دونم چه شه، الان انقدر خسته اس خوابيده !
- ( نمی دانم چه بگويم ) خب بابات... پس ... تو مشهدی هستی؟
- آره آقا! از کجا فهميدی؟
دلم می خواهد بخندم اما لبخند روی لبانم ماسيده، دل درد شده ! ،
- کار می کنی؟
- آره ... نون خشکی !
می خواهم چيز ديگری بپرسم که نور چشمک زنی می تابد بر روی ديوار، پسرک، که حتی اسمش را هم نفهميدم، تيز و فرز خواهرش را به آغوش گرفت
- دمت گرم! خيلی بامرامی !
و شروع کرد به دويدن ...

***
من آنروز سوار خالی ترين اتوبوس شدم تا شايد دوباره پسر را ببينم ... حالم از هر چی قانون بی قانون، قانون روی کاغذ، قانونی که نيست، و آدم بزرگ هايی که نمی فهمند به کودکان سرزمينم چه می گذرد بهم می خورد، همين! اين هفته نه قانون، نه تبصره !


نيما رسول زاده