برای پرويز دوايی، که بهار با بهاريه های او کامل می شود.
توپ و تفنگ نمی خواهد! فقط کافی است يکی از آخرين روزهای اسفند از خواب که بيداری می شوی، چشمهايت را باز کنی و ببينی تمام اتاقت پر شده از بوی بهار!
*
می دانی، فاجعهء دو سال پيش ديگر کمتر آزارم می دهد، نه که يادم رفته باشدها، نه ! اما ديگر اينکه روز اول سال هفت بار توی ماشين غلط بخوری و فقط تو سالم بيرون بيايی، عزيزی را از دست بدهی، کابوس شب و روزم نيست.
نمی دانم بد است يا خوب، اما باز اشتباه می کردم، بهار آنقدر انرژی دارد که نمی توانم فکر کنم اولين روز سال، روز نحسی است.
*
بوی بهار هست اما صدای جنگ هم هست، بابا يکی به آن گاو چران احمق حالی کند دنيا ارث پدرش نيست!
از بازی های سرنوشت خوشم می آيد، ديشب تصوير جوانی عراقی را ديدم که اگر به سان 10، 15 سال پيش بود بايد از او متنفر می بودم، اما...
می دانی، دلم از نيمهء وحشی و حيوانی خودم و خودت و همهء آدم ها به هم می خورد.
*
مادربزرگ قبل از اينکه پرواز کند می گفت: آرزوی موقع سال تحويل بر آورده می شود، مادر بزرگ که دروغ نمی گفت، شايد من معصوميت سالهای کودکی، سالهايی که فاصله ام با آرزوهام صفر بود را از دست داده ام...
*
راستی دلم برای آن چشم های معصوم، آن موهای آَشفته ای که رنگ نيمه شب بود و آن لب های خوش طعم تنگ شده...
آن صدای مسحور کننده، الان برای کی لالايی می گويد؟