خداي كودكي
هر بار مي خواهم به سراغش بروم ، بايد كلي بگردم ، زير رو كنم ، تا بيابم يا نيابمش .خدايم را مي گويم.
خداي كودكي آنقدر در درون سلولهايم رسوخ كرده است كه هر بار نام خدا را مي شنوم اول به ياد او مي افتم. خداي كودكي من ، خدائي بود كه معلم امور تربيتي دبستانم ترسيم كرده بود. خدائي كه بچه هاي درو غگو را به جهنم مي انداخت ، كاهل نمازان را مجازات مي كرد، به دهان روزه خواران سرب داغ مي ريخت و زنان بي حجاب را با تار موهايشان از جهنم آويزان مي كرد.
جهنم خداي كودكي داغ و سوزان بود . بچه و بزرگ ، پير و جوان ، مسلمان و غير مسلمان نمي شناخت. خداي كودكي تمام دنيا را پر از جاسوس كرده بود.جاسوسهائي كه اسمهاي مختلفي داشتند اما به همه آنها فرشته مي گفتند. خداي كودكي از همان شب اول قبر عذاب را شروع مي كرد اما اين عذاب نقطه پاياني نداشت.
من از خداي كودكي مي ترسيدم .شبها از ترس او خوابم نمي برد، سرم را زير پتو پنهان مي كردم. مي دانستم زير پتو هم در حيطه قدرت اوست اما صرف زير پتو بودن به من آرامش مي داد. گاهي به خودم جرات مي دادم و چند كلمه اي با خداي كودكي صحبت مي كردم:
ـــ چرا ما را به دنيا آوردي؟ براي اينكه شيطان ما را گول بزند و تو ما را به جهنم بياندازي ؟
اما زود مي ترسيدم ، نكند از دست من عصباني شود و قهرش بگيرد. معلم ديني مي گفت : از قهر خدا بترسيد .
خداي كودكي در ذهنم ،در تك تك سلولها ي وجودم ، نشست كرد و من مثل همه آدمها كه از هر چه مي ترسند فرار مي كنند و دور مي شوند ، سعي كردم از او بگريزم اما خداي كودكي قوي بود و سريع . به همه چيز و همه جا اشراف داشت ، هر جا مي رفتم خود را در چنبره قدرت او مي ديدم .اين هم بر ابهت او مي افزود و هم بر ترس من .
امروز به دنبال خداي خود مي گردم ، همان كه رحمان و رحيم است .همانكه مي توان در اوج ناتواني و نا اميدي به سويش رفت . همان كه ذكرش آرام دهنده دلها ست. اما با خداي كودكي چه كنم؟