«آرام آرام به سوي پل ناصريه ميروم. پاهايم روي اسفالت داغ و پر گرد و خاك سست شده است. حدود 15 اتومبيل، وانت و كاميون جاده را بند آوردهاند. با رگبار گلوله آبكش شدهاند، سوختهاند و تنها تلي آهن پارهي سياه و درهم پيچيده از آنها باقيمانده است. ميخواستهاند شبانه از شهر فرار كنند... جسد مردي هنوز داشت جاندو؟ كنان ميسوخت. اندكي آن سو تر جسد دختركي را ميبينم با پيراهن زرد و نارنجي زيبايي بر تن. بيش از پنج سال ندارد...» اگر اين صحنهها براي خبرنگار ساندي تايمز «وحشتناك» مينمايد. تصوير هر روزه صدها ايراني در طول ماهها جنگ بود اگر چه هيچ گاه از دردناكي آن كاسته نشد و نميشود. اما اين تنها تفاوت ما نيست. سؤالها و ابهامهاي زيادي هست كه ميان ما به عنوان ايراني و جامعه جهاني شده فاصله مياندازد كه هر قدر بخواهيم ناديده انگاريمشان، نميتوانيم سنگيني نگاهها و سردي فاصلهها را پر كنيم: اگر كشته شدن كمتر از پانصد نفر غيرنظامي در طول چند روز اين حجم مخالفتها، رجزخوانيها و صلحطلبيها را به همراه دارد. كشته شدن پانصدهزار نفر و مجروح شدن صدها هزار نفر در طول هشت سال جنگ نابرابر نميتوانست گوشهاي از احساسات انسان دوستانه و صلح خواهانه انسانهاي متمدن جامعه اروپايي و آمريكايي و عربي را جريحه دار كند تا در يكي از روزهاي هشت ساله جنگ را به خود اختصاص دهد و حتي پس از آن، با مشخص شدن متجاوز، التيامبخش زخمهاي به جان نشسته غريبترين انسانهاي روي زمين باشد؟ آيا نبايد اصالت و وجاهت فريادهاي مردم خواهانه و مردمسالارانه ترديد داشت؟آيا تنها جنگ براي نفت است و صلحي كه فرانسه و آلمان از آن دم ميزنند بخاطر از دست دادن موقعيتهاي نفتي نيست؟
«يك سويسي، بريتانيائي و يا آلماني با درآمد سرانه 50 برابر بيشتر از ايرانيان و صدها برابر درآمد ساكنين عراق و افغانستان، تصميم گرفته است يك روز زيباي آفتابي را به همراه دوست دخترش و پس از نوشيدن چند ليوان آبجو به تظاهرات خنده بازار عليه ايالات متحده آمريكا بگذراند بدون آنكه كمترين اطلاع و يا حتي تصوري از وضعيت رقتبار شهروندان عراقي يا افغاني در دهه گذشته داشته باشد.» 1 مشروعيت جنگ را بايد از مردم عراق، ايران و افاغنهاي پرسيد كه مستقيماً با اينجنگ و عواقب آن درگيرند و جالب اين كه همينها كمترين اعتراضها و كوچكترين انتقادها را دارند به طوري كه آمار غيررسمي نشان ميداد كه حدود 74% ساكنان شهرهاي بزرگ در ايران براي شنيدن خبر آغاز حملات آمريكا به عراق لحظهشماري ميكردند. 2 چرا در شهرهاي كابل، تهران، پيونگيانگ و... هيچ تظاهرات مردمي بر ضد جنگ صورت نميگيرد و در مصر پرجمعيتترين كشور عرب تنها 150 نفر شركت ميكنند؟
«آنها كه جنگ را فقط از طريق تلويزيون و سينما ميشناسند، جايي كه خون انساني چيزي بيشتر از سوس كچاب گوجهفرنگي نيست، نميتوانند حتي تصور كوچكي از آن داشته باشند...من جنگ را بخوبي ميشناسم. من ميدانم كه در وحشت و ترديد زندگي كردن چيست. گرسنگي كشيدن و رؤياي يك تكه نان خشك را ديدن و از همه بدتر مسؤول مرگ ديگري بودن و يا چنين احساسي داشتن. در نتيجه همه اينها از جنگ متنفرم. با اين حال من اين اصل يا بهتر بگويم اين شعار را نميتوانم بپذيرم كه هر جنگي غيرعادلانه و غيرمجاز است. من به تبرئه شدنهاي رذيلانه، تسكينها و تسليهاي ساختگي و گذشت كردنهاي آسان، اعتقادي ندارم و حتي كمتر از آن به سؤ استفاده يا اخاذي از صلح جهاني. وقتي كه صلح برابر باشد با تسليم، ترس، فقدان شرافت و آزادي. اين ديگر صلح نيست بلكه خودكشي است.»3 اين من، همان زني است كه دوباره پس از حادثه 11 سپتامبر، پيمان خود را براي وداع با قلم شكسته است تا اين چنين بيتابانه از جنگي دفاع كند كه تا به امروز مخالفتهاي زيادي را در سراسر جهان با خود به همراه داشته است. اين «اويانافالاچي» است كه اينك برآمده از جنگ ويتنام و جنگ خليج فارس، از چيزي كه هميشه از آن متنفر بوده است دفاع ميكند و اين ماييم كه برخاسته از جنگي هشت ساله در برابر واقعيتي قرار گرفتهايم كه مثل هميشه از رويارويي با آن طفره رفتهايم.
×××××××
«چرا فكر ميكنيم بايد مثل همه دنيا حرف بزنيم. مگر باقي چيزهاي ما شباهتي به آنها دارد كه اين يكي داشته باشد... ميدانم جنگ بد است. ويرانيست. بيخانمانيست و هزاران نكبت ديگر. اما آيا مطمئنيد كه احساساتي نشدهايد؟ ... همين چند سال پيش بود كه همة نغمههاي نابمان را سربريدند، آن سوي مرزها! ... خوشي زير دلتان زده است؟ پيكرهاي لخت شده براي صلح تحت تأثيرتان قرار داده است؟ احساسهاي مست شاعرانه قلقلكتان ميدهد؟ اشك تمساح سياستمداران قلب و قلمتان را جريحهدار كرده است؟»4 اين ماييم فرزندان خون و آتش، كه زندگي هر روزمان با تصويرهايي از جنگ، هر چند مبهم هر چند ناتمام، آغشته است و سرنوشتمان، خواه ناخواه، با خونهايي كه به زمين ريخت و سرهايي كه به بلندا رفت، پيوسته.
چرا پاسداران امروزي صلح كه از قربانيان زن و كودك بيگناه در عراق دم ميزنند در تمام اين سالهاي سرد سكوت و سكون، از زنان و كودكاني كه آرام و بيصدا در حاكميت استبداد بعثي، تمام استعدادها و بودن انسانيشان ناديده گرفته شد و قرباني مظلوم جهل و خفقان شدند، سخني به ميان نميآورند؟ چرا مرگ تدريجي هزاران انسان در شكنجهگاه بيرحم جامعه بعثي و فريادهاي آزادي خواهانه هزاران مرد اسير در پشت ديوار استبداد به گوش كسي نرسيد و اگر رسيد به چيزي گرفته نشد تا امروز همه پرچم انساندوستي و صلحطلبي بر سينه برگيرند و ادعاي آرمانخواهي و روشنفكري كنند؟ واي اگر مقدسترين باورهاي انساني تبديل به مد مدنيت و پز متفاوت بودن شوند كه در اين صورت بايد به كدام ارزش دست نخورده و حقيقت پايال نشده و از دست نرفته چنگ آويخت و به كجا بايد پناه برد؟
«سياست ايران در قبال اين مسأله، مانند موارد قبلي، آميختهاي از تعارضات گوناگون در ميان علايق ايدئولوژيك و ملي است. بدليل لاينحل ماندن تعريف مفهوم منافع ملي در كشور و عدم تعيين ارتباط منطقي با علايق ايدئولوژيك و ارزشهاي مصرح در قانون اساسي از فرصتهاي بوجود آمده در بحران عراق بدرستي بهره برداري نشده است. ما در حالي سياست بيطرفي فعال را به عنوان چارچوب رسمي ايران در قبال جنگ مطرح ميسازيم كه برخي از بخشهاي مختلف دستگاههاي حكومتي به اشكال گوناگون اين چارچوب را رعايت نميكنند. برپايي راهپيمائي در مخالفت با جنگ بايد از طرف نهادهاي مدني برپا ميشد تا همخواني با سياست بيطرفي فعال رعايت شود. متأسفانه ما تفكيك نهادهاي مدني و حكومتي را مورد عنايت قرار نميدهيم.»5 احتمالاً ما تنها كشوري بوديم كه تظاهرات ضد جنگ را بيهراس از حمله نيروهاي پليس و ضربههاي باتوم، در كمال آرامش برگزار كرديم چرا كه حكومت خود داعيهدار برگزاري آن بود و دست كم اين بار نمي توانست مثل ديگر كشورها ژست حراست از منافع ملي، امنيت ملي و هويت ملي را به خود بگيرد كه عجيب ناموزون ميآمد و ميآيد. و باز احتمالاً تنها كشوري هستيم كه بيست و چند سال داعيهدا مبارزه با امپرياليسم جهاني و امريكاي جهانخوار را در بوق و كرنا كردهايم، آن چنان كه امروز فرياد ضديت با سياستهاي جنگطلبانه آمريكا جهان را فرا گرفته است، نيازي به تكرار شعارهاي هميشگي نميبينيم.
در حالي كه «با در نظر گرفتن قطعنامههاي مبارزه با تروريسم و آخرين آنها 1441، تكليف دولت عراق كاملاً مشخص است.هر گونه همراهي و حمايت «مستقيم» و «غيرمستقيم» از رژيم عراق ميتواند پيامدهاي جبرانناپذيري داشته باشد كه متأسفانه بدرستي مورد توجه قرار نميگيرد.»6 همزماني آغاز جنگ با تعطيلات بهاره و خاموشي رسانههاي نوشتاري رسانه ملي را يكه تاز عرصه اطلاعرساني جبهه جنگ ساخت تا بخوبي ماهيت پوپوليستي خود را در اخبار، گزارشها و تفسيرهاي يكسويه نشان دهد. تنها با اين تحليل ساده كه «نفي صدام، اثبات آمريكا است» حافظه تاريخي يك ملت تاريخدار را به مسخره و باد نسيان گرفت و فرهنگ استبدادزده را از پستوي ذهن و وجودمان بيرون كشيد.7 تا از برادر يزيد در ديروز، قهرمان اسطورهاي مبارزه با آمريكاي متجاوز بسازد. لباسي كه با هيچ وصلهاي بر قامت ناموزون سردار قادسيه نميچسبد. رسانه ملي ما فراموش كرده است كه با سياهكاري يكي نميتوان تبهكاري ديگري را كمرنگ كرد.
تحولي كه پس از حمله ايالات متحده به عراق در نظام بينالمللي شكل خواهد گرفت، قبل از آنكه برآمده از جنگطلبي جرج دبليو بوش باشد ناشي از تمايل صدا حسين به ماندن در كرسي قدرت است. او ثابت كرد كه ديكتاتورها هرگز نميروند. حتي اگر ميليونها انسان و بلكه كل جهان را به گروگان بگيرند و اين تفاوت جهان بدون صدام و با صدام است.8
1ـ نيما راشدان، «فاكتور x»
2ـ مقاله «صلح جهاني» هفتهنامه الكترونيك سقف
3ـ اويانافالاچي / خشم، غرور و تعصب / ترجمه علي محمد طباطبايي
4ـ و بلاگ شادي شاعرانه
5ـ مصاحبه اخير الهه كوياي با روزنامه همشهري جهان
6ـ همان
7ـ عماد الدين پارسا / خون، ناموس و صدام / بازتاب
8ـ محمد قوچاني / ديكتاتورها نميروند / هميشهي جهان
مهدی فيضی