September 12, 2003
negah - nima

هفت روز، هفت يادداشت، نيما رسول زاده

با احترام برای سيد ابراهيم نبوی
پنج شنبه،
نخستين فستيوال بين المللی زنان، با ديدن تراکت ها و تبليغات ديگرش هيچ احساس خاصی بهم دست نمی دهد، باز هم آییییییییی حق ما رو خوردن، شادی صدر هم سخنرانی می کند و همه کف می زنند و هورا می کشند و بعد يک عده راجع به مشکلات عدم پذيرش و پيوستن به کنوانسيون زنان صحبت می کند و خلاصه حوصلهء آدم حسابی سر می رود احتمالا...
اما وقتی از بچه های ستاد خبری فستيوال راجع به آن می شنوم چشمهايم گرد می شود و باورم نمی شود که اين تبليغات گسترده و بند و بساط برای يک پارتی زنانهء خيلی خيلی بزرگ است، خوانندهء پاپی که تاپ(!) پوشيده و خال تور شراره می خواند، خانم های سخنرانی که با دامن کوتاه سخنرانی می کنند، آشپزی و خيلی چيزهای بامزهء ديگر جزو اين مراسم بين المللی است( فکر کنم به خاطر زردی ماهوی اين خبر بهتر است از می باشد استفاده کنم!! پس تصحيح می شود: ) و خيلی چيزهای بامزهء ديگر جزو اين مراسم بين المللی می باشد!!

جمعه،
مسخره نيست که روزنامه نگاران بايد در يک روز تعطيل در به در دنبال خبر باشند؟ همهء موبايل ها خاموش و همه جا تعطيل، دقت کرده ايد که چقدر روزهای شنبه خبرهای اختصاصی روزنامه ها کم می شود و چقدر آمار استفاده از اخبار مختلف خارجی و ترجمه شده در ميان آنها بالا می رود، تازه آن خبر های غير اختصاصی و تلکس هم خبرهايشان کهنه و معمولا مربوط به روز 5شنبه است، کسی می تواند به من بگويد روزهای دوشنبه در روزنامه های خارجی چه خبر است و آنها چطور اين مشکل را حل کرده اند؟

شنبه،
مطبوعات ورزشی درحال دچار شدن به سرنوشت تراژيکی هستند، افزايش قارچ گونه و تصاعدی اين تيپ نشريات که با تب گذرای رويکرد مردم به ورزش و فوتبال همراه بود باعث شد تعداد زيادی هفته نامه و روزنامه ورزشی به جمع قبلی ها اضافه شود، در اين بين بعد از موفقيت ابرار ورزشی به دليل اولين بودن، کم کم گروه خبر ورزشی و احمد پور ( همان آقايی که در برنامهء نود يه کتی جلوی بلاژويچ می نشست و بيرحمانه او را زير سئوال می برد)
گوی سبقت را ربود و تبديل به پرتيراژ ترين روزنامهء ورزشی شد 120 هزار نسخه هر روز، رقم جالبی بود اما خيلی ها تحليل و نظرات خبر ورزشی را که از خواستگاه قشر عام تر ( و به زعم برخی لمپن مسلک ! ) تغذيه می شد قبول نداشتند، جهان فوتبال با اين ديد پا به عرصهء مطبوعات گذاشت و با جسارتی مثال زدنی خود را روزنامهء تخصصی فوتبال ناميد، پژمان راهبر تپلوی دوست داشتنی و جوان مطبوعات، با نگاه به نشريات لايت و زرد آمريکايی و اروپايی زبان و ديدگاهی نو در پيش گرفت و قشر روشنفکر تر جامعه را به فوتبال علاقمند بودند به خود مشغول کرد، جهان فوتبال 25 هزار را رقم مناسبی برای تيراژ خود می دانست و با همان ادامه می داد، از 90 که بگذريم ( چون تکرار همان حرفهاست راجع به خبر ورزشی که تنها به دليل بروز مشکلاتی ميان مثلث اداره کنندهء خبر ورزشی و جدا شدن احمد پور از آنها تحت لوگويی جديد منتشر می شد) ايران ورزشی نيز روزنامهء مطرحی نبود، سيامک رحمانی از غول های تماشاگران در غروری مضحک با 10000 تيراژ و چيزی نزديک به 8000 برگشتی برای هر شماره تنها سابقهء درخشان خود را به باد می داد و ...
تيراژ تمام اينهايی که اسم بردم و آن ديگرانی که مجال صحبت راجع بهشان نبود، در يک ماه اخير به صورت نموداری پيوسته در حال نزول است و به نظر می رسد اگر نياز به تريبون در چند تن از آدم های مطرح در فوتبال وجود نداشت، چند تايشان تا بحال ده بار تعطيل شده بودند...

يک شنبه،
با اين سريال ملاصدرا عجيب حال می کنم، با اينکه فکر نمی کنم شاه عباس به حدی که اين سريال نشان می دهد پدرسوخته باشد ( يا حداقل انقدر بی منطق و تابلو رفتار کند) و به طور کل از ماجرايی که بين ملاصدرا و اساتيدش گذشته بی اطلاعم اما از سريال خوشم می آيد و دليل آن هم پرداخت خوب شخصيت های سريال است که بخش عظيمی از جذابيت خودشان را مديون لهجه های مختلف ايرانی هستند، با ديدن سريال می شود با خيال راحت نشست و بدون اينکه فکر توهين به اين لهجه و آن قوم بود به شيرينی گفتار مناطق مختلف ايران خنديد و لذت برد...

دوشنبه،
قرار می شود با بچه ها برويم سينما، کم سينما رفتن من باعث دردسر می شود و ميان اين همه فيلم بايد به خاطر بقيه ( که تمام فيلم ها را ديده اند) برويم رويای جوانی( نادر مقدس) را ببينيم، فيلم تهوع آوری است، واقعا به همين مفهوم، فيلمنامهء هردمبيل با ديالوگ های باسمه ای که ديگر حتی در Zترين سريال های تلويزيون هم نمی بينی، کارگردانی به سبک ابولفضل جليلی !! ( که اگر او کارگردان باشد من هم امپراطور چين ام ! ) و از همه مهمتر بازی های افتضاحی از يک سری آدم تصادفی و چپ و چوله که به ضرب و زور پول در رويای جوانی بازی کرده اند، بازيگر نقش اول فيلم، ساسان فرخ نيا، که رسما در تيتراژ به عنوان سرمايه گذار نام برده شده است، 50 ميليون تومانی که ايشان برای بازی در اين فيلم داده هم خودش را بدبخت کرده، هم فيلم را هم تماشاگران بيچاره را، تکرار می کنم رويای جوانی فيلم مهوعی است!

سه شنبه،
پيانيست رومن پولانسکی را در سال ديجيتال حوزهء هنری روی پرده ديدم، در تمام مدت فيلم فکر می کردم، واقعا اين هنرمندی يهودی های هاليوود است که اينطور از ظلم هايی که توسط نازی ها بر آنها رفته صحبت می کنند يا اين ها يک واقعييت است؟ بعد بلافاصله فکرم رفت به آدم هايی که در ايران امکاناتی ( طبيعتا نه در سطح هاليوود) داشته اند و نتيجهء کارشان، نمی دانم برايتان جالب است يا نه، اما فقط يک اسم در ذهنم روشن خاموش می شد، ابراهيم حاتمی کيا، و اين موضوع وقتی تکميل شد که شنيدم پروژهء آخر او نت فالش قرار است با حمايت های سنگين دولت ( چيزی نزديک به 200 ميليون تومان) ساخته شود خبری که آدم را ياد آژانس شيشه ای می اندازد، فيلمی که در اوج بحبوحهء سياسی اصلاحات مرثيه ای بود برای بسيجی ها...
لني ريفنشتال هم که در 102 سالگی مرد، يک هپی اند برای يک پروپاگاندا ساز!

چهارشنبه،
دو سه سال پيش وقتی گفته می شد اعطا مجوز به بسياری از آثار موسيقی پاپ کشور صرفا تلاشی است برای اينکه اين شکل موسيقی يک سوپاپ اطمينان شود تا بخش کوچکی از نيازهای جوانان را پاسخ دهد، فکر می کردم حقيقت ندارد، اما روند اعطای اين مجوز ها به شکلی است که واقعا فکر می کنم کسی کاری به محتوای آثار کار شده ندارد و اگر يک کاست حداقل های يک موسيقی را داشته باشد می تواند اجازهء نشر بگيرد...تنها نکتهء تاريک اين روند، شادمهر عقيلی است و اتفاقاتی که برای او افتاد، کامبيز روشن روان، مردی که تمام خوشنامی خودش را در ميان اهالی موسيقی با لجاجت های احمقانه اش به باد داد يک تنه جلوی شادمهر ايستاد و او را مجبور به مهاجرت کرد.دليل يادآوری همهء اين حرفها، گوش دادن کاست جيم با صدای داوود ناقور است که اين روزها به بازار آمده، ناقور يکی از همان هايی است که برای همبازی شدن با شادمهر در پرپرواز ( اگر اشتباه نکنم!) به تهيه کننده پول داده بود، کاست اولش چنگی به دل نمی زد و حالا کاست دومش رفته رفته همانقدر محبوب شده که کاست يک خوانندهء لوس آنجلسی مثل پيروز بايد باشد، شما هم اگر بعضی از ترانه های جيم را بشنويد متوجه حرکات ناخواسته موزون در بدن تان می شويد و عجيب ترين جای قضيه اينجاست که همه چيز بدون کپی برداری و ارژينال است، به 600 تومن اش می ارزد يک امتحانی بکنيد!