دامون مقصودی
damon@macsudi.com
نخستين جشنواره بينالمللی وب تهران؛ جذاب نيست؟ چرا. تازه اين را فراموش نکنيد که اين اولين رويداد درست و حسابی وب ايران هم محسوب میشود. تبليغاتش هم که بد نيست. وعدههايشان هم که اساسی است؛ تيزرهای تلويزيونی، پخش مستقيم، بيلبوردهای سطح شهر، برنامههای ويژه، ميهمانان خارجی، شرکتکنندههای فرنگی، نمايشگاه بينالمللی تهران، سالن ميلاد... نه، انگار بالاخره اتفاق مهمی دارد در عرصه وب ايران میافتد. خوب، خيلیها هم مثل ما باورشان شد بايد در اين رويداد مهم شرکت کنند. پيش رفتيم و از شرايط پرسيديم؛ متری ۵۰ هزار تومان، حداقل ۱۲ متر!
سئوال کرديم حواستان هست با وب طرفيد؟ پولمان کجا بود! گفتند تخفيف نداريم. همه دادهاند، شما هم بدهيد، پشيمان نمیشويد.
اينطوری شد که گروهمان را جمع و جور کرديم و شديم غرفهدار اولين نمايشگاه وب...

بينالمللی
اولش که نقشه سالن را دادند دستمان، میشد نام چند شرکت خارجی معتبر را ميان غرفهها پيدا کرد. به ايرانیها هم که نگاه کرديم دلمان گرمتر شد. نه، جدی است. همه بزرگان هستند. باز گفتند اين همهاش نيست. يک سالن ديگر هم هست به همين بزرگی، پر از غرفه. آن يکی قرار بود بازارچه باشد. آنها بفروشند، اينها به نمايش بگذارند.
اما نه اين بازارچه پا گرفت، نه آن اجانب آمدند. ايرانیها هم چندتايشان جاخالی دادند و سالن به زور با دعوت از چند شرکت و وبسايت پر شد.
وب
نه: وب، وپ و نشريات الکترونيکی. میدانيد اينها چی هستند ديگر؛ مثلاً کارت اينترنت و کارت تلفن و مجله کامپيوتر را بين خودمان صدا میزنيم «وب»! چندتا وبسايت آمده باشند خوب است؟ حالا سايتها را نديد بگيريد، وپ را بگوييد که يک غرفه داشت و نشريات الکترونيکی را که با اغماض دو غرفه (آنهم مال نشرياتی ارزشی که اسمشان هم آشنا نبود).
اسپانسر
فکر میکرديم اسپانسر آن است که پول بيشتر میدهد، نگو آن است که اصلاً پول نمیدهد. آرام آرام فهميديم همه غرفههای همسايهمان رايگاناند. يکی کارت تلفن داده بود، يکی بنر، يکی بند کارت!
حکايت صداوسيما، شهرداری، مخابرات و بقيه دولتیها هم بماند برای بعد.
اينترنت
گيرم جشنواره وب باشد، چه ربطی دارد؟ اينترنت نداريم، مسئله خاصی نيست!
صداوسيما
اينترنت و وب که اصولاً مفسدهانگيزند پس دليلی هم ندارد اسپانسر رسمی جشنواره وب ـ که شصت هفتاد متر غرفه دارد ـ چندتا تيزر برای معرفیاش پخش کند. قباحت دارد آقا! يکی از غرفهداران متمول میگفت: «قرارداد سیميليونی پخش تيزرهای ما را برگرداندند. میگويند اگر برايتان تبليغ بکنيم چه تضمينی هست فردا سايتتان سياسی يا پورنو نشود!؟»
وبلاگ
"استغفرالله! رويمان به ديوار! از دستمان در رفت صد متر غرفه داديم به اين موجودات عجيب و غريب که جشنوارهمان بگيرد ـ که گرفت ـ فکرش را نکرده بوديم آقامان تلويزيون بدش میآيد، سرورمان مخابرات خلقش تنگ شود، شهرداری ارزشمدارمان اصلاً نمیآيد غرفهاش را تحويل بگيرد. هرچه میکشيم از دست اين وبلاگنويسهاست. بیملاحظهها چقدر هم سرشان شلوغ است. بگذار اختتاميه حالشان را میگيريم."
غرفهداران
با خيلیها صحبت کرديم. بيشتر ناراضی بودند. همه سرمايه گذاشته بودند، خرج تبليغات و غرفه کرده بودند و اميدوار بودند نمايشگاه آنقدر شلوغ باشد که وقت سر خاراندن نداشته باشند. هرچند هر روز حوالی ظهر بازديدکننده خاص کم نبود اما اين هيچکس را راضی نمیکرد. هرجور حساب کنی، شرکتهای بزرگش را هم بايد نوپا بدانی.
بازديدکنندگان
ـ آقا ببخشيد نمايشگاه وب کجاست؟
ـ جانم؟
ـ نمايشگاه وب، اينترنت...
ـ والا يه نمايشگاه هست اونم شکلات شيرينيه. من که نديدم!
[توضيح: ميدان انقلاب نيستيم. داخل محوطه نمايشگاهيم.]

وبلاگ (۲)
ما هم غرفههايمان را رها میکرديم و میآمديم غرفه وبلاگنويسان. جذابتر بود. يک طرف کافه بلاگ، يک طرف کتاب وبلاگستان، يک طرف هم سمينارها و بحثهايش... سه طرف شد؟ خوب، يک طرف هم وبلاگنويسهايی که تابهحال نديده بوديم.
بازديدکنندگان (۲)
ـ سالن ميلاد اينجاست؟ نمايشگاه وب...؟
ـ بله، انگار.
ـ از کجا بريم تو؟
ـ فکر کنم بايد برين دور بزنين. يه پله برقی هست میره بالا.
...
[نيم ساعت بعد]
...
ـ ببخشيد حالا از کجا میتونيم بريم بيرون!؟
معجزه
روز آخر نفهميديم چه اتفاقی افتاد که به اندازه همه روزها بازديدکننده سرمان ريخت. خدا را شکر. داشتيم ورشکست میشديم!
و... اختتاميه
نه، اين يکی را نمیشود کوتاه نوشت. از روز سوم به غرفهداران گفتند تلافی کمکاریهايمان را در اختتاميه باشکوه جشنواره درمیآوريم. باور کرديم. وبلاگنويسان هم باور کردند که قرار است ازشان تقدير بشود و خستگی اين همه دوندگی و تلاش از تنشان دربرود. خوشخيال بوديم. انگار قرار بود مراسم عقدهگشايی اسپانسرهای دولتی باشد. هيچ میدانستيد پربينندهترين سايت ايرانی سايت صداوسيماست؟ يا اصلاً به مخيلهتان خطور میکرد mporesearch.org، يک سايت مهجور دولتی (اسمش را شنيده بوديد؟) غنیترين سايت ايرانی باشد؟!

فکرش را بکنيد مجری اينها را پشت تريبون بگويد، بعد وقتی از سازمان فرهنگی هنری شهرداری به عنوان يکی از ترينهای جشنواره نام میبرد سالن از خنده منفجر بشود! حضرات حتی نيامدند ببينند غرفهشان چه شکلی است. يا تصور کنيد ذوقزدگی نماينده صداوسيما را وقتی میرود بالای سن که تنديس پربينندهترين سايت ايرانی را تحويل بگيرد؛ دستهايش را بالا میگيرد و نيمچه تعظيمی میکند و حضار در مقابل فقط میخندند.
فکر کنيد حدود يک چهارم سالن را وبلاگنويسان پر کرده باشند، بعد مجری بگويد دوستان کمسنوسال وبلاگنويس بیادب! لطفاً به ريش سفيد آقايان نخنديد، بدشان میآيد يک وقت! بعدش را تصور کنيد که همه اين وبلاگنويسان بینزاکت تصميم بگيرند از سالن به نشانه اعتراض خارج شوند و برگزارکنندگان به دستوپا بيفتند که: نرويد، جان مادرم برای شما هم جايزه داشتيم. اگر بمانيد قاقالیلی میدهيم بهتان مثل اسپانسرهای دولتی ذوق کنيد.
اختتاميه نوبری بود. ما که غرفهدار بوديم، پول هم داده بوديم، به خودمان گفتيم کاش يکجوری اسپانسر میشديم دستخالی نرويم خانه. البته تئوری توطئه است، شما باور نکنيد. ولی وقتی به ليست تنديسبگيران نگاه کرديم و گذاشتيمش کنار ليست اسپانسرها فهميديم تصادفاً هرکدام از اين حاميان يکجوری بهترين بودهاند در نوع خودشان.