روستاى فريزهند
نمی دونستم چی بنويسم. نمی تونستم بنويسم. می نوشتم ولی اون که می خواستم نمی شد. علی گفت از سادگيشون بنويس، از سادگی و صميميتی که توی اون حل شده بوديم بنويس. علی راست می گفت. ما اون روز در سادگی و بزرگی دنيای کودکی اونها غرق شده بوديم. پاک و بزرگ درست مثل دنيای شازده کوچولو. مثل اون بچه هايی که صنم می خواست باهاشون حرف بزنه، جواب می دادن نمی دونم و با چشم های متعجب ما رو نگاه مى کردن. خودشون بودن. اونقدر ما رو راحت قبول کردن و با ما دوست شدن که من اصلاً يادم رفت برای چی اومدم اونجا. نگران نبودن که ما بهشون کلک بزنيم. از ما نمی ترسيدن. از گفتن هراس نداشتن. ريخت و قيافه براشون مهم نبود. با تمام چيزهايی که داشتن کيف می کردن. باغشون براشون يک دنيا بود. دنياشون... يه ده بود بين کوه ها. دور افتاده نبود. روز تعطيل بود و مردم ده کلی مهمون شهری داشتن. مردمی که اومده بودن توی مهمونی يه کربلائی شرکت کنن و به باغهاشون سر بزنن. توی ده چرخ می زديم. بالای ده يه قلعه قديمی بود که تقريباً جز چند تا پايه ديوار چيزی ازش باقی نمونده بود. از اون بالا تمام ده زير پامون بود.

حياط خونه های بغل رو هم راحت می تونستيم ببينيم. زير داربست های انگور صدای خنده های چند تا بچه سکوت رو می شکست. از اون بالا براشون دست تکون دادم. چی می خورين؟من سيب دارم، اينم خيار.. پس ما چی؟ می خندن... آروم آروم پايين ميايم و ناخوداگاه سعی می کنيم اون خونه رو پيدا کنيم. کار سختی نبود. بچه ها صدای خندشون هنوز از پشت در مياد. بلند داد می زنم: مهمون نمی خواين؟ چند تا سر کوچولو از پشت ديوار بيرون مياد.

به ما هم ميوه می دين؟ تموم شد. از حسينيه گرفتيم. برو به تو هم می دن... اسمتون چيه؟ من هادی، اين نرگس، اينم علی. همشون می خندن. به چی می خندين؟ نرگس با اون دندون های کرم خوردش باز می خنده.

هادی می گه: اين نرگس مرگس، من هادی مثل بادی، اينم علی ملی! اسم هممون شعر داره. نمياين بيرون دهتون رو به ما نشون بدين؟ وايسا الآن ميايم. بدو بدو ميان پيش ما. علی کلاس چندمی؟ سوم. هادی می گه: منم کودکستان می رم، پنج سالمه. نرگسم مدرسه ميره، کلاس اول. اسم دهتون چيه؟ فريزهند.* همين جا مدرسه می رين؟ نه ميريم نطنز. اين همه راه؟ آره، بابام ما رو می بره. دهتون رو به ما نشون می دين؟ آره بيا بريم بهت نشون بدم. اينجا آب سرخ داريم، باغستون، مرغزار...

مرغزار عين جنگل می مونه. اينقدر قشنگه... نرگس می گه هادی کلی شعر بلده. هادی بخون براشون.

"فريده ورپريده، از پشت بوم پريده، چند تا آدامس خريده، يکيشو داده به نرگس، نرگس ميگه مرسی، تو آهويی يا خرسی" يکی ديگه بخونم؟ "آشپز کوچولو، دست کوچولو، پا کوچولو، دوتا لپات مثل هلو،" همين جور يه ريز می خونه. يکم يواش تر بخون منم ياد بگيرم. هادی مثل اسب می دوه و شيهه می کشه. ببين، عينهو اسب شدم... يی يَه. نرگس می گه: علی برادر منه. هادی هم پسر خالمه. اون خونه کی بود؟ خونه هادی اينا، اون در چوبيه مال ماست. مال اينا درش آهنيه. هادی همين جور که ادای اسب رو در مياره می گه: ننه جون اين نرگس پارسال مرد. علی به من گردو می ده: بيا مال تو. -اين مرغزارِ، ببين چه خوشگله. عينهو جنگل می مونه.

مواظب اون خرِ باش، وحشيه، يهو می ذاره دنبالت لگد می زنه.. -اينا رو ببين. اسمشون بترسک است. گذاشتيم گراز نياد بزنه به درخت های سيب. اين لباس آقا تنشه، اين يکی هم حاج خانوم. حاج خانوم لباسش گل گليه. -می خواين بهتون سيب بدم؟ علی از درخت بالا می ره. بگيرش، مواظب باش نيفته.

حالا من يه سيب درشت قرمز دارم. با آستينم پاکش می کنم تا برق بيفته. نرگس می گه: اينا رو ببين... دست بهش بزنی می سوزه، گزنست. اينم اسمش گلِ ترسه. مار درزش حلقه ميزنه. اينم گل زرد... هادی می گه: می خواين براتون قصه بگم؟ قصه خاله سوسکه؟ يه روز يه خاله سوسکه بوده پا ميشه بره شهر. گاوه اونو می بينه می گه خاله سوسکه کجا می ری؟ می گه خاله سوسکه درد پدرت، خاله سوسکه درد مادرت. بمن بگو خاله قزی چادر يزی. خاله قزی چادر يزی کجا می ری؟ من ميرم بر همدون شوهر کنم بر رمضون، نون گندم بخورم منت خاصون نکشم.... همين جور راه می ريم و هادی کوچولو برامون قصه خاله قزی رو می گه. ياد خودم می افتم که وقتی بچه بودم قصه خاله سوسکه رو با نوار گوش می کردمو چقدر هم از داستانش بدم می اومد چون آخرش خاله سوسکه می افتاد تو ديگ شوربا و آقا موشه نمی تونست درش بياره. ولی هادی اونقدر اين قصه رو قشنگ تعريف می کنه که من تمام اون حس بد بچگيم رو فراموش می کنم، خودم رو با هادی کنار ننه جون تصور می کنم که داره برای هادی قصه می گه و آروم روی سرش دست می کشه... بر می گرديم طرف ده. نرگس داد می زنه: اينم پريسا، ببين می خواسته گوشش رو سوراخ کنه ترسيده يکيش رو سوراخ کردن اون يکيش سوراخ نيست.

پريسا سرش
رو ميندازه پايين و می خنده.
با هم می ريم طرف ماشين. علی می گه: ظرف آبتون رو بده برات پرش
کنم. شير آب همين جاست. الآن برات ميارمش.
من تخمه تعارف می کنم. اِ ، از اين تخمه سياهاست. اول فکر
کردم چائيه.
مشت های کوچولوشون رو پر تخمه می کنن.
دلم نمياد از اونجا بريم. نرگس و علی پشت ماشين می دون و کم کم
پشت خاکهای چرخها جا می مونن...
*فريزهند در نوزده کيلومتری کاشان قرار دارد، جاده نطنز ،دو
راهی ابيانه.









