زیگورات چغازنبیل:از خاک به آسمان
از دزفول که به سمت معبد راه افتادیم، گرم ترین ساعت روز بود و خورشید در بالاترین نقطه آسمان می تابید. دوست داشتم اولین بار غروب معبد رو ببینم، حتماً رنگ سرخ زیبائی به معبد می داد.

زیگورات در جنوب شهر دزفول بعد از شهر شوش قرارگرفته است. در راه کم کم درختان اکالیپتوس جای خود را به مزارعی سبز می دهند(احتمالاً نیشکر) و بعد تنها خاک است که می ماند، حتی وقتی معبد از پشت تپه ای خود نمایی کرد هم احساس کردم تنها "خاک" است که سر آسمان آبی کشیده!

همینه؟معبدِ چغازنبیل که سالهای دور پرستشگاه بوده؟ همان که دیواره هایش از کاشیهای رنگی لعاب دار پوشیده بوده و در پنج طبقه پلکان مانند به سمت خدا صعود کرده بود؟ رودی که می باید در فاصله کمی از این شهر از یاد رفته باشد کجاست؟ اصلاً خود شهر کجاست؟

از شهر "اونتاش گال" تنها چند دروازه و قسمتهایی ازحصار کوتاه شهر باقی مانده و خرابه هایی از معابد کوچک اطراف زیگورات که همراه زیگورات وقف خدای "ایشوشناک" بوده اند. معبد پلانی مربعی داشته که زوایای آن رو به جهات اربعه بوده و تنها سکونتگاه روحانیون بوده است.

احساس شهری آرام و سکونتگاهی مطلق را آن دارم که در آن هیچ چیز جز خدا در خاطر مردمانش نبوده است...
آرزوی چنین آرامشگاهی را می کنم برای همه روحهایی که می خواهند در پناهش از پریشانی وآشفتگی زمین به آرامش آسمان پناه ببرند.
وقتی که از یکی از دروازه ها وارد شدم، با چشمهایم صعود معبد رو به سمت خورشید دنبال کردم و احساس کردم حتماً همین الآن از پله هایی که مستقیم به معبد اعلی می رسد(در بالا ترین نقطه) بالا می روم و به خدا می رسم...

به آجرهایش که دست کشیدم صدای زائرانی را شنیدم که به دور معبد طواف می کردند، فرقه های مذهب ایلامی که برای ایجاد وحدت در آن جمع شده اند تا تاُئیدی باشند برای "بودن خدا" و نه هیچ جیز دیگر! ...من خدای زیگورات را در صعود خاک به آسمان دیدم!










