July 31, 2002
panorama - shani

گوميشان،شهر ترکمن ها

  هر دفعه ميريم يه جا. هر دفعه به يه جايی سر ميزنيم. هر دفعه هم يه تيکه از شو براتون ميذاريم اينجا. هردفعه ماييم و جاهايی که مارو اسير خودشون کردن. هر دفعه ماييم و يه تيکه از خاک ايرون که شايد ديگه برای خيليا بوی وطن نميده...

***

هوا گرفته و ابریه .قطره های بارون به آرومی رویه شیشه می خورن . سرم رو تکیه دادم به شیشه و به دشت نگاه می کنم . سبز سبزه ، تا اون تهش ، ته تهش .
-کجا قراره وایسیم ؟ گومیشان* .
در اتوبوس رو که باز می کنم چند جفت چشم می بینم که صاف زل زدن به من .همین جور بر و بر نگاه می کنن .با کله های تراشیده و صورت های کثیف !

پام رو که رو پائین می ذارم احساس می کنم فرو می ره . می بینم تمام زمین گله .انگار این خیابون تو عمرش رنگ اسفالت به خودش ندیده. عجیبه این که مثلا باید میدون اصلی شهرشون باشه .
چندتا جوون با موتورهای روسی دورو برمون ویراژ می دن.انگار از این غریبه ها خیلی خوششون نیومده یا حضورشون براشون عجیبه . می خوان خودی نشون بدن .
توی کوچه ها راه می افتبیم ، همش هواسم به زیر پامه که یه وقت تو گل یا تاپاله نره.خونه ها چوبین ، با نرده های ظریف و بالکن های سرپوشیده و دیوارهای کاهگلی که رنگ شدن.
هر چند وقت یکبار یه پرده تکون می خوره و یه کله پشت پنجره پیدا می شه .

- بفرمائین ، بفرمائین بالا . خوش اومدین ، صفا آوردین...
خانم خونه ما رو دعوت می کنه . پله های چوبی زیر پامون قژقژ می کنن.
- منزل خودتونه ، راحت باشین ...
قالیچه های ترکمنی انگار جزئی جدا نشدنی از کف اتاق هستن ،انگار با خود خونه ساخته شدن و شکل گرفتن . کمد روسی ، تلویزیون قدیمی ، ظرف شیرینی خونگی . مزه عجیبی داره ، طعم روغن حیوونی و شکر قرمز برام تازه هستن.

صدای خنده زیری از پشت سرمون میاد ، تا بر می گردم چند تا کله کوچولو رو می بینم که پشت در قایم می شن.
- بچه ها بیاین به مهمونامون سلام کنین .
بعد به ترکی یه توپ و تشری بهشون می زنه . آروم میان بیرون تند سری تکون میدن و بعد بدو در میرن.
-دستتون درد نکنه مادر، خیلی زحمتتون دادیم .
روسریش رو عین بقیه زنهای ترکمن روی چونش میاره . دوباره بر می گردیم تو کوچه.
-دختر کوچولو ، وای میستی یه اکس ازت بگیرم...برادرش دستشو می کشه و با خودش می بره.
همیشه با خودم فکر می کنم اگه از من بپرسن چی منو یاد ترکمن ها میندازه ، چی می گم.می کم اسب هاشون..نه این نیست .قالیچه های قرمزشون ... نه اینم نیست ،شایدم گردنبندهای نقرشون .نه اینا نیست .هیچکدوم از اینا نیست .یه چیزی از همشون ولی هیچ کدومشون نیست...
میدونین چیه ؟ دخترهای ترکمن .دخترهای ترکمن زیباترین زنانی هستن که تو تمام زندگیم دیدم...
همین جور که راه می رفتیم سمیرا گفت ببین ، اونجا رو ببین. چشم هام رو که به جولوی پام دوخته بودم بلند کردم...
قد بلند و کشیده . نرم و آروم راه می رفتن .پیراهن های مخمل بلندشون تا روی کفش هاشون می اومد . کفش های ورنی سفید پاشنه بلند .اونقدر شق و رق راه می رفتن که من یه آن به خودم و راه رفتنم شک کردم . طره های خرمائی موهاش از زیر روسری ابریشمی ترکمنیش بیرون اومده بودو چشم های سبزش معصومانه به پائین خیره شده بود .
رد شدن و رفتن . درست مثل نسیم . درست مثل اینکه باد یه اسب ترکمن که به تاخت می ره بهت خورده باشه . درست مثل قالیچه های قرمز بودن ، مقاوم و محکم و درست به ظرافت زیبائی گردنبندهای نقره...


به جای عکس: دلم می خواست يه عکسم از اين دخترای ترکمن می ذاشتم. اما مرداشون نذاشتن. خيلی غيرتی بودنو عکسا همه اينجاست. گوشه دلم. کاشکی شمام می تونستين ببينين...

* گوميشان يه جاييه زير سقف آسمون تو استان گلستان، يه گوشه ای تو دشت ترکمن صحرا، همونجايی که از خواب خدا سبز تره، نزديک بندر ترکمن...
 

صنم دولتشاهی