September 11, 2002
panorama - shani

روستای ابيانه


ابيانه



دفعه اول که رفتيم کاشان فکر می کردم تو استان مرکزيه. بعد که فهميدم تو استان اصفهانه کلی تعجب کردم. هيج شباهتی به اصفهان نداره. گرم و خشک و با مردمی به شدت مذهبی. به قول بعضيها دارالمومنين! چند روزی که کاشان بوديم و شهر رو می گشتيم حسابی به گرما و هوای خشک و خاک آلود اون عادت کرده بوديم. بعد از چند روز تصميم گرفتيم به ابيانه هم سر بزنيم.






ابيانه يه روستای خيلی قديميه که فاصله کمی با کاشان داره. اگه فکر می کنين ممکنه شباهتی با کاشان داشته باشه سخت در اشتباهين! ابيانه يه روستای کوهستانيه. توی اون روزايی که ما از گرما توی کاشان کباب شده بوديم، توی کوچه های ابيانه هنوز برف رو زمين نشسته بود. توی راه پر از باغای انار بود. درختای بی برگی که انارهای قرمز ازشون آويزون بودن. خنکی هوا آدمو سر حال مياورد. دهکده خيلی سوت و کور بود. فقط چند تا پيرزن و پيرمرد. بعد هم اون دورترا چند تا بچه رو ديدم که دنبال هم می دويدن. همين. نه هيچ جوونی نه هيچ آدم ميانسالی!





عجيبه که آب و هوا اينقدر روی خصوصيات مردم تاثير ميذاره. روی آداب و رفتارشون، لباس پوشيدنشون و حتی خونه ساختنشون. خونه های ابيانه بی نظيرن. با يه گل اخرايی رنگ پوشيده شدن و پنجره های چوبی ارسی دارن. تمام روستا قرمزه. وسط ده يه امامزاده هست که يه حوض آب بزرگ وسطش قرار داره. آب از کوه مياد پايين رودخونه می شه، از وسط امامزاده رد می شه و بعد ميره که مزرعه های پايين رو آبياری کنه.





اين امامزاده های وسط کوه هميشه برام عجيب بودن. مگه اماما چند تا بچه داشتن که توی هر روستای ايران يه امامزاده هست؟! يکی از بچه ها به نقل از يه کتاب می گفت تو ايران از هر چهار امامزاده يکيشون واقعا امامزاده است! حالا ديگه درستی اون رو خودتون بايد قضاوت کنين.





خادم امامزاده يه پيرمرد بود درست مثل بقيه خادمها تو بقيه امامزاده ها. ازش پرسيدم پس جوونای روستاتون کجا هستن؟ گفت مردم ابيانه از باهوشترين افراد ايران هستن. خيلی از اونها پستهای بالای دولتی و حکومتی رو دارن. و خيلی از جوونهای ما الان تو خارج از کشور مشغول تحصيل هستن. فقط تابستونا ميان سری به پدر بزرگا و مادر بزرگاشون بزنن. بقيه زنا و مردا هم الان اون پايين توی مزرعه ها مشغول کارن.





به دره سرسبزی که زير پای کوه پهن شده بود نگاه کردم. از توی صحن امامزاده قشنگ می تونستی وايسی و به تمام دشت نگاه کنی.






با بچه ها بيرون دهکده توی يه باغ جمع شديم تا ناهار بخوريم. همه خسته و کوفته از گردش روزانه به کاری مشغول بودن. يه سری برای آتيش چوب جمع می کردن، يه سری جمع شده بودن از دهکده نقاشی می کشيدن و به پرتره هايی که از همديگه می کشيدن می خنديدن، يه سری هم سرگرم حاضر کردن وسايل ناهار بودن که يهو ديديم صدای خنده و جيغ بلند شد...
ديگ پر از قوطيهای تن توی رودخونه برگشته بود و آب نصفشون رو با خودش برده بود! يه سری عصبانی داد و بيداد می کردن و بعضيا هم با بی خيالی به قضيه می خنديدن! ولی آخر سر همه گرسنه برگشتيم. چون توی ابيانه هيچ بقالی که بتونيم ازش غذای آماده بخريم وجود نداشت!





ابيانه روستايی با خونه های قرمز رنگ و باغهای انار، روستايی با جوونهای باهوش، روستايی با پيرزنهايی که هنوز لباس محلی می پوشن، روستايی که از طرف يونسکو به عنوان يک محل حفاظت شده اعلام شده...
 

شانی شريف